به یاد پرواز معصومانه فرشتگان مدرسه طه : روزی که خورشید بیدار نشد
آن شب تا صبح هوا طوفانی بود صدای زوزه باد در کوچه های شهر می پیچید و ترسی را ناخواسته در جان می ریخت گویی خبر از اتفاقی شوم می داد اما دخترک که تمام شب را در رویای گردش در پارک به سر برده بود
کد خبر: ۸۷۱۸
زودتر از خورشید چشم گشود و به روی مادر لبخند زد تصور گذراندن یک روز به همراه دوستانش در یک اردوی تفریحی ، برای او که در دورترین نقطه شهر و محروم از امکانات می زیست ، شیرین و لذت بخش بود، اما چرا خورشید امروز نمی خواست بیدار شود؛ چرا ابر تیره ، چتری از غم به روی شهر گسترده بود؛ و او دلیلش را نمی دانست.دخترک ، شتابزده کیفش را برداشت و با تبسمی از مادر خداحافظی کرد؛ اما نمی دانست که این آخرین دیدار او با مادر است.رگبار همچنان بر سر شهر می ریخت هوا سیاه شده بود و او چقدر دوست داشت که امروز خورشید بتابد تا او بتواند بی خیال و سرمست در بوستان شهر بدود و بدود و بدود تا به آخر دنیا برسد.بچه ها شادی کنان سوار قایق شدند؛ اما این قایق چقدر برایشان کوچک بود و چقدر سرکش !ناگهان آسمان غرید رگبار باران شدیدتر شد. قایق بالا و پایین رفت و ترس بر دلهای کوچک دختران سنگینی کرد چیزی نگذشت که فریاد کمک بچه ها در عمق دریاچه مرگ خاموش شد و آسمان همچنان می گریست ؛ اما این بار بر پیکر بی جان فرشتگانی که با پرواز معصومانه خود، شهر را در حزن و اندوه فرو بردند و در هفته معلم ، معلمان خود را تنها گذاشتند.آری 10 روز پیش بود که دوستانمان در مدرسه راهنمایی طه ، پرواز معصومانه خود را آغاز نمودند و در فصل شکوفایی گلها، جشن باغبان را به سوگ مبدل کردند و باغ را در غم پاییزی فرو بردند.