در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قبل از اینکه زمستان سرد امسال از راه برسد و جادهها را مسدود کند، راهی خانهاش شدم. هر چند دلم میخواست میتوانستم امروز به مناسبت سالمرگش راهی خانهاش شوم، اما چه توان کرد که سرمای زمستان و دشواری رفت و آمد در جاده زیبای شهرستان بلده و روستای یوش در این فصل سال امکانپذیر نیست.
در بدو ورود به یوش کوچههای کاهگلی دل میبرند و مهربانی انسانها با طبیعت بیش از هر چیز جلب توجه میکنند. آسمان آبی شفافی که هیچ شباهتی به آسمان تهران ندارد، خانههای زیبایی که در نمای خود کاهگل را فراموش نکردهاند و خانهای که دیوارش و درختی کهنسال به هم گره خوردهاند مناظر چشمنوازی هستند که بیش از هر چیز نشان از هماهنگی انسان و طبیعت با یکدیگر دارند.
جلوتر بروی به کوچهای میرسی که به خانه نیما ختم میشود؛ کوچهای که دیوارهای کاهگلی دو طرف آن را در بر گرفته و به گفته یکی از اهالی روستا اغلب خانههایش متعلق به خانواده نیماست. آنطور که مرد روستایی میگوید خیلیها از شهر و پایتخت آمدهاند که این خانهها را بخرند و نزدیک خانه پدر شعر نوی فارسی برای خود پاتوقی داشته باشند، اما موفق به این کار نشدهاند. مرد روستایی میگوید خدا خیرشان بدهد دِه را برای خودمان نگه داشتند.
جلوتر نوشته «کوچه نیما» و بلافاصله خانهای زیبا با نمای گچ، کاهگل و خشت. ستونهای سفید خانه در حصار دیوارهای کاهگلی نمایی بسیار زیبا دارند. آنقدر که نمیشود با نگاهی ساده از کنارشان گذشت، باید یکدل سیر تماشایشان کنی و بعد وارد خانه شوی. بیرون خانه دلرباست و چشمنواز و توقع داری وارد خانه هم که میشوی با چنین صحنههایی روبهرو شوی، اما حیف که درون خانه این خبرها نیست. هر چند در بدو ورود با نوشته موزه نیما روی سردر خانه روبهرو شدهایم؛ اما نه از راهنما خبری هست و نه گیت فروش بلیت. آنقدر که فکر میکنیم هیچکس آنجا حضور ندارد. تا اینکه از اتاقی که پردههایی بد نما از آن آویزان است مردی بیرون میآید، هزینه بلیت را میگیرد و میرود. خانه تو در تو است و به نظر میرسد اتاقهای زیادی داشته باشد. آنطور که از قبل میدانم این خانه از دوران قاجار سر پا ایستاده و محل زندگی پدر و نیاکان نیما یوشیج بوده است. سه ورودی و شاهنشین و اتاقهای متعدد دارد و آجرکاریها و گچبریهایش واقعا زیباست. یکی از اتاقهای این خانه کتابخانه است، کتابخانهای که میتوانست فضای مطلوبی داشته باشد. هر چند دیوارهای گچبری شده و سقف چوبی خانه بسیار زیباست، اما درهمریختگی کتابهایی که به نظر نمیرسد هیچ یک متعلق به نیما باشد و شکل ناموزون قرار گرفتن آنها در کنار یکدیگر، حس حضور در کتابخانه یک شاعر را ندارد، بلکه آدم فکر میکند سرزده به خانه آدم شلختهای مهمان شده که معلوم نیست حوصله آدم را داشته باشد یا نه. کمی دیگر هم در حیاط قدم بزنم و به این فکر کنم چرا این خانه زیبا با همه دلرباییهایش مثل یک موزه نگهداری نمیشود؛ آنقدر در هم ریخته و بینظم است که شباهتی به موزه ندارد، در حالی که میتواند گردشگران بسیاری را به سمت خود جلب کند. آنقدر که فکر میکنم شاید از سال 1373 که خانه توسط میراث فرهنگی خریداری و بعد در سال 75 مرمت شد، آن را به فراموشی سپردهاند. بعد در ذهنم شرایط خانه نیما را مقایسه میکنم. آنچه درباره خانه شاعران و نویسندگان بزرگ جهان دیده و شنیدهام. اغلب در سایتهایشان فضایی برای موزه مجازی دارند. در خانه این بزرگان مسابقههایی برای خواندن آثار آنها برگزار میکنند و نه تنها گردشگران خارجی، بلکه مردم خودشان را هم به سمت موزهها جذب میکنند؛ آن هم خانههایی که در زیبایی ذرهای از معماری بکر و شگفتانگیز خانه نیما را ندارند.
به خانه که میآیم به رسم این روزهایمان عکسهایی از خانه نیما را در اینستاگرام منتشر میکنم و هیچ توضیحی دربارهشان نمینویسم. خیلیها میپرسند اینجا کجاست؟ کدام کشور است؟ و بهتزده به همه پاسخ میدهم اینجا خانه نیماست. در روستای یوش، خیلی فاصلهای با ما ندارد. حتما سری به نیما بزنید. حتما سری به گوشه و کنار ایران بزنید. ما ایران را ندیدهایم، زیباییهایش را ندیدهایم و این هم یک مدل غربزدگی است که گرفتارش هستیم!
زینب مرتضاییفرد
فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: