در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حوالی ساعت 11 شب مثل شبهای قبل، از قهوهخانه بیرون آمد و راهی خانه شد. روز بدی را پشت سر گذاشته بود و روی شانس نبود. صبح با صد هزار تومانی که از پدرش گرفته بود از خانه خارج شد و همه آن را در قمار باخت. «خیلی عصبانی بودم. حوصله هیچ کسی را نداشتم. گفتم بروم خانه شام بخورم و بخوابم. سر کوچه که رسیدم، موتورسواری از کوچه خارج شد و پس از برخورد با من روی زمین افتاد. نمیدانم چه شد. وقتی به خودم آمدم چاقوی خونین در دستم و پسر جوان غرق در خون روی زمین افتاده بود. دو نفر از همسایهها شاهد قتل بودند اما جرات نکردند نزدیک شوند. میدانستم جرم آدمکشی اعدام است. به همین دلیل فرار کردم.»
ماموران وقتی از ماجرا باخبر شدند، خود را به محل قتل رساندند. جسد به پزشکی قانونی منتقل شد و بعد از تحقیقات مقدماتی هویت قاتل به نام سعید شناسایی شد. سعید چندبار به اتهام مزاحمت، شرارت و شرب خمر توسط کلانتری دستگیر شده بود و چهرهای آشنا برای ماموران بود.
یک ماه طول کشید تا ماموران مخفیگاه سعید را شناسایی و او را دستگیر کنند. سعید در بازجوییها به ارتکاب قتل اعتراف کرد. «در این یک ماه بدترین روزهای زندگیام را سپری کردم. از سایه خودم هم میترسیدم. شبها با کابوس از خواب بیدار میشدم و وقتی دستگیر شدم تازه حس آرامش پیدا کردم. میدانستم که قصاص میشوم اما دیگر زندگیام بدون ترس بود. من اشتباه بزرگی انجام داده بودم و تاوان آن قصاص بود.»
سعید در زندان هم دست از شرارت برنداشت و چند بار با زندانیان درگیر و یک بار هم به انفرادی فرستاده شد. سرانجام روز دادگاه فرا رسید و او را با دستبند و پابند به دادگاه کیفری منتقل کردند. مادر مقتول در دادگاه اشک میریخت و قاتل آنجا تازه متوجه شد پسر جوان را دو هفته قبل از عروسی اش کشته است.
یک روز از بلندگوی زندان صدایش کردند و وقتی به دفتر رفت، حکم دادگاه به او ابلاغ شد. در صفحه آخر حکم وقتی با کلمه «قصاص» روبهرو شد، در جای خود میخکوب شد.
«میدانستم مجازاتم قصاص است اما تا آن لحظه آن را باور نکرده بودم. آن روز طولانیترین روز زندگی من بود. آرام و قرار نداشتم. همبندیهایم میدانستند که چرا حالم گرفته است به همین دلیل چیزی نمیگفتند. از آن روز مرگ را حس کردم و تصمیم گرفتم حالا که دنیا را که از دست دادم، آخرتم را بسازم. همان شب توبه و نمازم را شروع کردم. روزها قرآن حفظ میکردم. دو جزء از قرآن را حفظ کرده بودم که حکم قصاص در دیوان عالی کشور تائید شد. دیگر از مرگ نمیترسیدم. حس میکردم با مرگ مسابقه میدهم. میخواستم قبل از مرگ قرآن را کامل حفظ کنم.»
سرانجام روز اجرای حکم فرا رسید و سعید نتوانست به آرزویش برسد.
سحرگاه او را پای چوبه دار بردند. مادر مقتول قاب عکس پسرش را در دست داشت. وقتی طناب را گردن سعید انداختند، مادر مقتول پرسید: «درست است حافظ قرآن شدی و 10 جزء از قرآن را حفظ کردهای؟»
سعید در حالی که از خجالت نگاهش را به زمین دوخته بود، گفت: «بله»
زن میانسال از سعید خواست برای آرامش روح پسرش یک سوره از قرآن را بخواند. سعید هم شروع کرد به قرآن خواندن. ناگهان مادر مقتول فریاد زد «بخشیدمش، چطور حافظ کلام خدا را قصاص کنم.» «بعد از آزادی از زندان، به حفظ کردن قرآن ادامه دادم و قصد دارم حافظ قرآن شوم و ثواب آن را به روح مقتول تقدیم کنم. قرآن زندگی مرا نجات داد و مرا از گمراهی خارج کرد.»
معصومه کاظمیان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: