در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نرگس عباسی از اراک: گرفتهای آسمان! از بس تماشا میکنی ما را؟ خسته شدهای زمین! از بس چرخیدی و چرخاندی ما را؟ متاسفی هوا؟ اینجا فقط تو نیستی که همه جا هست. اینجا دروغ هم همه جا هست. آه، دروغ تو حرف انسانها شدهای. متاسفم لبخند، تقلبیات شهرت بیشتری دارد. خوشحال باش ریا به هدفت رسیدی، همه دوستت دارند. عجیب است غم! تو چگونه در یک لحظه در همه جا هستی؟ فریب، وظیفة چه کسی هستی؟ انسانیت، تاریخ تولد و مرگ تو چه زمانی بود؟ احساس، خیلی وقت است که مردهای. تفاوت، چرا همه شبیه تو شدهاند؟ اصلاً مغزهایشان را کجا گذاشتهاند؟
مجتبی رضایی از ایلام: بودنت را به بودن دیگران گره نزن. بودن هیچکس دست خودش نیست. از عسل هم که شیرینتر باشی یک روز دلش را میزنی. بودنت را به باورها و اعتقادات و شخصیت خودت وابسته کن، چرا که خودت هیچگاه به خودت خیانت نخواهی کرد.
بدون نام: یادتان باشد، وقتی خورشید میدرخشد، هر کسی میتواند دوستتان داشته باشد؛ در توفان است که متوجه میشوید چه کسی واقعاً به شما علاقه دارد.
فاطمه اشکویی از بهبهان: لطفاً درباره مضر یا مفید بودن پاستیل و ژله مطلب بنویسید.
علیرضا ماهری: یک توبه برای یار جانی کردم/ با دشمن خونیاش تبانی کردم/ با اخم، رباعیام به او حالی کرد/ این عشق نبود و من جوانی کردم.
قنبر یوسفی لاویج از آمل: امروز که روی صندلی لم دادم/ یک جای قشنگ و مخملی لم دادم/ این از برکات وام بود ای قنبر/ در خودروی مشدی ممدلی لم دادم!
تورج ظهیر مالکی از میاندوآب: مواظب باش زیر پایت تکهنانی را له نکنی که شاید همان تکهنان گنجشکی را سریر کند. در زمستان به فکر پرندگان باشیم.
حشمتالله اردستانی از سامان: هیچ عاقلی به گذشته برنگشت. باید به فکر آینده باشیم. گذشته درگذشت.
بهمن سلیمانی از مشگینشهر: تفاهم یعنی وجود تفاوتها و پذیرش آنها. زندگی لذتبخشتر از آن است که با غصه سپری شود. قدر لحظهلحظه زندگیمان را بدانیم.
شکوفه گیلاس: انسان، عاشق زیبایی نمی شود بلکه آنچه عاشقش میشود در نظرش زیباست.
پیمان: من به خود میبالم که در این عصر یخی، دوستی دارم چون آب زلال که دلش آینه خورشید است.
بدون نام: اگه کسی رو دوست داشته باشی، نمیتونی تو چشماش زل بزنی، نمیتونی دوریش رو تحمل کنی، نمیتونی بهش بگی چقدر دوستش داری، نمیتونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری. برای همینه عاشقا دیوونه میشن.
ف. پورهادی از اندیمشک: باز هم باران، با گوهرهای گرم و سوزان. این بار هم مانند همیشه نه بر بام خانه بلکه بر پهنای صورت طفل دلم! نمیدانم چرا در تمامی فصول سال، دل من زمستانی است؟ یعنی دل من فصل بهار ندارد؟ وقتی اینجا در زمین خشکسالیست پس چرا زمین دل من همیشه بارانی و خیس است؟
نیلوفر مرادی 18 ساله از تهران: زندگی دفتری از خاطرههاست. یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختیهاست. یک نفر همسفر سختیهاست.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: