در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهران از تهران: پاییز و غروب، چه خاطراتی را یادآور میشود؟ کافی است فقط چند دقیقه زیر باران پاییزی بایستی و به غروب چشم بدوزی. لذتبخش است لمس نمنم باران چشمهایت و یادآوری عاشقی و جوانی و...
بدون نام: دیدی که سخت نیست تنها بدون من؟ صبح میشود شبها بدون من. این نبض زندگی بیوقفه میزند. فرقی نمیکند با من یا بدون من! دیروز اگر چه سخت، امروز هم گذشت، طوری نمیشود فردا بدون من.
منیژه احمدیک صداقت یک هدیة بسیار گرانقیمت است. آن را از انسانهای ارزان انتظار نداشته باش.
بدون نام: عزیزان چاردیواری، همگی واقعاً خسته نباشید. در هر زمینهای مسائل را بنویسید طرفدار خود را دارد. پس بهتر است چاپ کنید اما کیفیت چاپ جدولتان را اصلاح کنید.
کامیار علیرضایی از قزوین: گرگ روزگار بودیم. شغالها هم جرأت رویارویی با ما را نداشتند؛ حال که توبه کردهایم، آهوها هم برایمان خط و نشان میکشند! درست است که ما رفتهایم و توبه کردهایم اما به آهوها بگویید در قلمروی ما با احترام عبور کنند که توبه گرگ مرگ است.
شیرین خلیلی از شیراز: لطفا مطلبی هم در مورد نارضایتی خانوادهها در امر ازدواج بدون دلیل قانعکننده بخصوص خانواده پسر درج کنید.
مسعود از شاهرود: عشق پدیدة تنهایی است؛ وقتی تنها میشویم دم از عشق میزنیم و این لافزدنها را عشق مینامیم.
حمید از ارومیه: من و او کنار هم راه میرفتیم و گیسو را به دست باد سپرده بودیم؛ ناگهان نگاهش را به من دوخت و با صدایی که گویی صدای فرشتهای است پرسید: راستی بهترین روز زندگیات کدام روز بود؟ چشم در چشمش دوختم و بر سر انگشتان سپیدش بوسهای زدم و گفتم: نخستین روزی که تو را دیدم.
مجید صابریان از سمنان: گاهی سکوت زیباتر از پرحرفی است.
لیلا موحدی از تبریز: زخمی که میزنیم، دلی که میشکنیم، یک جایی باید بهایش را بپردازیم. شاید وقتی یک جایی همین نزدیکیها.
صادق محمودی از مشهد: تازگیها فهمیدم من و تنهایی چقدر شبیه به همیم. هر دومون وقتی تو هستی جرأت ابراز وجود نداریم.
آمانج وفایی از مریوان: در بیکران باید نگریست. در انتهای امواج زیبا. آب آرامآرام موج میزند. در کنار ساحل تنها، طعم لطافت مزه گیلاس میدهد. دوباره بر آسمان احساس، از خویشتن رها باید گشت تا رود جان در اعماق رؤیا.
نرگس عباسی از اراک: اشکهایت روی شانههایم سنگینی میکند. کجا گریه میکنی؟ روی بالهای شکسته؟ خسته شدی آسمان؟ دلت از من گرفته؟ از چشمان گستاخم گله نکن، وقتی زیر سقف غمهایت پناه میبرم. چشمهایم این روزها بدجوری غریبی میکند. در غربتم، میدانی؟ هوای زمین نفسم را میگیرد. مگر سند غم به نام انسانهاست؟ پس نفسهایم کو؟ لبخند کودکی رفت که بزرگتر از غم بشویم یا غم از ما بزرگتر بشود؟ کاش لبخند اینقدر زود نمیمرد که برایش مراسم بگیریم. کاش لباس غم برایمان اینقدر تنگ نمیشد که دیگر نتوان نفس کشید، که دیگر از تنمان خارجشدنی نیست. کاش به کهنگی دلمان عادت نمیکردیم. کاش.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: