در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همه وسایل را خالی کردند و بعد از رفتن وانت یک پراید که سه زن و یک بچه سوار آن بودند وارد کوچه شد. سرنشینان آن همسایههای جدید بودند.
داستان زندگی من که تنها 16 بهار از زندگی را در فراسوی آرزوهای بیشمار به پاییز رسانده بودم با دیدن آن صحنه شروع شد. من اول نوجوانی و بلوغ بودم و تا آن لحظه حتی به رابطه با یک دختر هم فکر نمیکردم. اول مادر خانواده پیاده شد بعد خواهر بهار و بعد خود بهار لحظهای که چشمم به چشمان بهار افتاد لرزه بر همه وجودم افتاده بود و دلیل این تغییر حالتم را نمیدانستم.
از وقتی که از ماشین پیاده شد تا زمانی که داخل خانه شد، به چشمان من خیره شده بود. بعد از رفتن آنها، من هم با آشوبی در دل وارد خانه شدم.بهار پدر نداشت و با مادرش، یک خواهر کوچکتر از خودش و یک برادر زندگی میکرد. یک هفتهای از این جریان گذشته بود که دوباره بهار را دیدم.
نزدیکش که رسیدم، نمیدانم چی شد که سلام کردم و او هم جواب داد، نمیدانستم از خوشحالی باید چکار کنم. هنوز چیزی معلوم نبود و من فقط دوبار آن هم خیلی کوتاه او را دیده بودم.
فکر میکردم بهار فقط متعلق به من است و میتوانم به راحتی با او دوست بشوم.یک روز که به خانه آمدم، بهار و خواهرم مقابل در با هم حرف میزدند. سلامی کردم و داخل شدم. وقتی خواهرم وارد شد، موضوع علاقهام به بهار را به او گفتم.مینا گفت خیالت راحت باشد، درستش میکنم. از وقتی که خواهرم پیش بهار رفت تا زمانی که برگشت هزار بار مردم و زنده شدم. وقتی که خواهرم آمد نزدیکش شدم و به او گفتم حقیقت را بگو. بهار چه گفت؟
مینا مکثی طولانی کرد و بعد گفت: جواب بله را گرفتم، اما نمیتواند حرف بزند، چون هم خجالتی است و هم گوشی تلفن همراه ندارد، من دیگر خیالم از بابت علاقهمندی بهار به خودم راحت شده بود. به همین دلیل خواهرم رابط بین من و بهار شد.
البته من هم خجالت میکشیدم با بهار حرف بزنم ،چون او تنها 14 سال و من 16 سال سن داشتم و به همین دلیل از خداخواسته تن به نامهنگاری با او دادم و فقط برای دیدنش غروبها به کوچه میآمدم. او هم به بهانه خواهرم به مقابل درمیآمد و از فاصله دور همدیگر را میدیدم. این جریان تا شش ماه ادامه داشت تا این که یک روز فقط من و خواهرم خانه بودیم به او گفتم که سراغ بهار برود و او را به خانهمان بیاورد.
چون خواهرم خیلی من را دوست داشت و هرگز روی حرفم حرف نمیزد، قبول کرد و هنگامی که بهار آمد، خواهرم ما را تنها گذاشت، من و بهار تنها نیم ساعت پیش هم بودیم و خجالت میکشیدیم تو چشم هم نگاه کنیم. وقتی خواهرم بازگشت سر صحبت را باز کرد و یخ ما هم کمکم آب شد.
بعد از آن دیدار، ارتباطمان نزدیکتر شد و همراه هم به کافیشاپ، پارک، سینما و سایر اماکن تفریحی میرفتیم.
خلاصه این دوستی تا یک سال و چند ماه ادامه داشت تا این که من دانشگاه قبول شدم و به دانشگاه رفتم، وضع درس خواندنم خیلی جالب نبود چون تمامی فکر و ذهنم درگیر بهار بود و به همین دلیل چند ترمی مشروط شدم و روند نامطلوب تحصیلم تا جایی پیش رفت که نزدیک بود از دانشگاه اخراجم کنند.
بهار هم دیپلمش را گرفت. وضعیت خانوادهاش خوب نبود و نمیتوانست به دانشگاه برود و به همین دلیل عمویش که سرمایهدار و دارای شرایط مالی خوبی بود او را به شرکتش برد و استخدام کرد. از آنجا راحتتر با من تماس میگرفت و ارتباطمان نزدیکتر شده بود.
من و بهار به یکدیگر عادت کرده بودیم. به گونهای که اگر حتی یک روز با هم حرف نمیزدیم یا همدیگر را نمیدیدیم خوابمان نمیبرد.
یک روز وقتی بهار با من تلفنی حرف می زد، عمویش پشت در پنهان شده و حرفهای ما را شنیده بود. بعد هم بهار را خام کرد و از او خواست مرا معرفی کند تا برای ازدواج ما کمک کند.
وقتی بهار جریان را به من گفت من حرفهایش را باور نکردم. او هیچ وقت به خانواده بهار کمک نکرده بود و رفتارش عجیب بود.
سرانجام با اصرار بهار به شرکت رفتم تا عموی بهار را از نزدیک ببینم، ساعت 3 بعدازظهر وارد شرکت شدم و کسی جز بهار آنجا نبود.
از او پرسیدم عمویت کجاست؟ گفت الان میآید، من هم منتظر ماندم تا این که دیدم صدای پا از پلههای شرکت میآید. بعد هم بهار وارد اتاق شد و با فریاد از من خواست از پنجره فرار کنم. شوکه شده بودم و نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. از ترس پاهایم نای رفتن نداشت به سختی پنجره را باز کردم و از طبقه اول به پایین پریدم. چند تا مامور پلیس پایین منتظر من بودند. آنها من را در حال فرار دستگیر کردند. صدای جیغ و دادهای بهار هنوز تو گوشم بود که به عمویش ناسزا میگفت و بر سر او فریاد میزد.
عموی بهار جلو آمد و به ماموران پلیس گفت: خودش است، چند بار تا حالا برای سرقت به شرکت آمده بود. تازه متوجه نقشه شوم عموی بهار شدم. چند روز بعد رهسپار دادگاه شدم، نتوانستم از خودم دفاع کنم. فرارم هم کار را مشکل کرده بود. نگهبانان شرکت علیه من شهادت دادند و من محکوم شدم.
به دلیل اینکه نخستین جرمم بود قاضی یکسال من را روانه زندان کرد. من از هر کسی که برای ملاقاتی به زندان میآمد، سراغ بهار را میگرفتم، ولی هیچکس از شرایط بهار خبری نداشت، تا این که به لطف عفو زودتر از یکسال آزاد شدم. پس از آزادی شنیدم که عموی بهار او را مجبور کرده که با پسرش ازدواج کند و بهار پس از اجبار به ازدواج با او، به دلیل شرایط بدروحی خودکشی کرده است.
در حال خودم نبودم و شرایط روحی مناسبی نداشتم، به همین دلیل سعی کردم با مصرف شیشه دردهای بیشمار خود را آرام کنم و نقشهای برای کشتن عموی بهار که بهار عمر من را برای همیشه ایام به خزان نشانده بود، بکشم. سرانجام پس از چند ماه برنامهریزی موفق شدم وارد خانه او بشوم و شب هنگام او را غافل کرده و با ضربات چاقو به قتل برسانم. دو روز بعد هم خود را به پلیس معرفی کردم و باز هم به زندان رفتم چون با نبودن بهار دیگر هیچگاه آزادی برایم معنا نداشت و میدانستم که ناباورانه اسیر سرنوشت شدهام. هر لحظه منتظرم تا قصاص کار خود و شاید هم تاوان اشتباه فکری دیگران را بپردازم.
هشدار
برخورد خانوادهها با فرزندانشان باید منطقی و دور از احساسات و عصبانیتهای زودگذر باشد. توجه به نیازها و خواستههای منطقی فرزندان و برخورد توام با تدبیر با آنها باعث میشود، والدین هم اقتدار خود را در خانواده حفظ کنند و هم با صمیمیت و عطوفت اشتباهات فرزندان کمتجربه خود را رفع کنند. خانوادهها مطمئن باشند خشونت و تحقیر و تنبیه باعث فرار بچهها از خانه و گرفتار شدن آنان در گرداب تبهکاریها میشود در کنار خانوادهها، مدارس و سایر رسانهها جمعی و نهادهای فرهنگی، باید با ارائه برنامههای آموزشی صحیح، عواقب سوء و خانمانبرانداز روابط نسنجیده و دوستیهای نابهنجار را از طریق بررسیهای علمی همواره به آنها گوشزد کنند.
در برخی موارد مرگ پدر یا مادر مانند آواری سهمگین بر کانون و پیکره خانواده سایه افکنده و به دلیل بیتوجهی یا کمتوجهی به فرزندان و جایگزین شدن عنصر نامناسب به جای فرد از دست رفته، ضعیف شدن فرآیند نظارتی خانواده، افزایش بیمارگونه بحرانهای روحی و روانی فرزندان و... موجب رویآوری فرد به ناهنجاریها و انحرافات اجتماعی میشود.
آشنایی و شناخت قبل از ازدواج، هم از نظر عقل و هم شرع مقدس اسلام نهتنها جایز بلکه بسیار لازم است، اما این شناخت باید تحت نظر خانواده و براساس موازین اسلام باشد و آنگاه پس از انتخاب براساس شناخت است که مهر و صمیمیت بین زوجین پس از عقد روز به روز بیشتر میشود وگرنه صمیمیتی که از شناخت متقابل سرچشمه نگرفته باشد، بیشتر احساس و شوری ناشی از غلیان شهوت است که زود هنگام به سردی میگراید و عواقب جبرانناپذیری را برای افراد رقم میزند و چهبسا که آنان را تا پایان عمر به سرنوشتی غمآلود و تاریک، محکوم کند.
سید مجتبی میریهزاوه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: