بزن‌دررو

پس دردش کو؟!

مردی ترسان و لرزان وارد بخش تزریقات شد، نوبت گرفت و در صف نشست. بعد همین جور بی‌خود و بی‌جهت هی ترسید و لرزید تا نوبتش بشود. حتما می‌پرسید: «چرا ترس؟! از چی می‌ترسید؟» عرض می‌کنم: این مرد از آمپول می‌ترسید! دوباره نپرسید که: «مرد گنده و ترس از آمپول؟». بله این مرد مثل بچه‌ها از آمپول می‌ترسید؛ از بس که مادرش در بچگی او را از آمپول ترسانده بود، او گمان می‌کرد آمپول خیلی درد دارد. به زبان ساده بگویم: این مرد «فوبیای آمپول‌خوردگی شدید» داشت؛ بگذریم.
کد خبر: ۸۵۷۳۳۲

نوبتش که شد، آمپول‌زن محترم او را راهنمایی کرد که روی تخت دراز بکشد و آماده باشد. او هم مثل بچه‌ای حرف گوش‌کن دمر خوابید و در گوشی به آمپول‌زن ـ که خیلی اتفاقی فهمید بسیار مهربان است‌ـ گفت:

ـ یه کمی آروم بزنید.

آمپول‌زن مهربان هم گفت:

ـ چشم حتما

و از آنجا که او علاوه بر مهربان بودن، حسابی کاربلد هم بود، بعد از مراسم پنبه‌کشی، سرِ سرنگ را به نرمی پنبه به محل مورد نظر اصابت داد و چند لحظه بعد به او گفت:

ـ تموم شد، لباستون رو مرتب کنید.

مرد آمپول خورده، از آنجا که منتظر بود درد در چهارستون بدنش بپیچد، ولی هیچ دردی را احساس نکرده بود و تازه پشتش هم کمی قلقلک شده بود، به آمپول‌زن مهربان و محترم گفت:

ـ لطفا آمپول منو بزنین؛ مثل این‌که یادتون رفت. شما فقط پنبه‌کشی کردید؛ ولی آمپولم رو نزدین!

آمپول‌زن مهربان و محترم گفت:

ـ آقا جون آمپولتون رو تزریق کردم. می‌تونید تشریف ببرید.

آن مرد فوبیا زده ولی گول شیطان را خورد و در چشمش هم یک برق بدجنسی درخشید و زیر لب گفت:

ـ این آقا فکر کرده با بچه طرفه! می‌خواد آمپول به این گرونی من رو بالا بکشه؛ دروغگوی فلان فلان شده می‌گه من آمپولم رو خوردم؛ ولی کور خونده! چنان آبرویی ازش می‌برم که آمپول و بامبول یادش بره. ولی بنده که ناسلامتی دانای‌کل این قصه‌ام و به‌عنوان راوی خدمتگزار کوچک شما عزیزانم، شاهد بودم او آمپول آن مرد را تزریق کرد. خیلی هم خوب این کار را کرد؛ اما مرد آمپول خورده؛ آمپول بی‌درد را باور نداشت. از آن گذشته با خودش می‌گفت: «کی تا حالا کار مردم رو بی دردسر راه انداخته که این دومیش باشه؟» فلذا بنای داد و فریاد را گذاشت و گفت:

ـ من همین‌جا دمر می‌خوابم؛ یه نیم‌غلت هم نمی‌زنم تا آمپولم زده بشه.

مرد آمپول‌زن که علاوه بر تعهد و تخصص، باهوش هم بود، با خودش گفت: اگر این غائله همین جا ختم نشه، حتما این آقا می‌ره در فضاهای مجازی می‌نویسه: در کشوری زندگی می‌کنیم که آمپول‌زن‌ها آمپول بیماران بیچاره را می‌دزدند! فلذا فکری به ذهنش رسید و به او گفت:

ـ الان که بیشتر دقت کردم، دیدم آمپول شما اینجاس، یادم رفته بزنمش،آماده باشین الان می‌زنم.

دوباره مراسم پنبه‌کشی را شروع کرد. ابتدا یکی دو بار گرا گیری کرد. بعد سرنگ خالی را بالا برد و چنان محکم زد به هدف که نگو. مرد آمپول خورده چنان هواری‌کشید که شیشه‌های بخش به لرزه افتاد. بعد گفت:

ـ حالا درست شد؛ کسی نمی‌تونه سر من کلاه بذاره. ولی بازم دم شما گرم. دست شما درد نکنه!

سیداکبر میرجعفری

جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها