مرگ احساس در زندگی مشترک

اشاره: این روزها بسیاری از زوج‌ها عاشقانه زندگی‌شان را شروع می‌کنند، اما در میانه راه با هم غریبه می‌شوند و از روی اجبار با هم بودن را ادامه می‌دهند. روزهای اول آشنایی‌شان پر است از حرارت عشق و دوست داشتن. آنها لحظه‌ای را بدون یکدیگر سر نمی‌کنند. با شوق و ذوق برای روزهایی نقشه می‌کشند که قرار است به عنوان زن و شوهر زیر یک سقف با هم زندگی کنند.
کد خبر: ۸۵۱۸۵۸

برای بچه‌های نداشته‌شان اسم انتخاب می‌کنند و حتی برای رنگ وسایل اتاق‌شان با هم جر و بحث دارند. ازدواج می‌کنند، به خانه مشترک می‌روند و بچه‌ها هم به دنیا می‌آیند. اما پس از مدتی به جای گرم‌تر شدن کانون زندگی، شعله‌های عشق آتشین‌شان رو به خاموشی می‌رود. عشق که می‌میرد، می‌شوند دو همخانه؛ دو موجود غریبه که تحمل هم را ندارند و فقط اسم زن و شوهر را یدک می‌کشند.

روزهای عاشقی عمر کمی داشت

پنج سال از ازدواج فرناز و آرش می‌گذرد، اما حالا به ته خط رسیده‌اند و آمده‌اند تا همه چیز را برای همیشه تمام کنند. هر دو معلم هستند و فرهنگی و یک پسر دوساله ثمره زندگی مشترک آنهاست. نه خانواده نسترن و نه خانواده آرش، هیچ یک نمی‌‍‌دانند که فرزندانشان قصد جدایی از یکدیگر دارند. تنها چیزی که باعث شده هنوز با هم بمانند، وجود آرمان، پسرکوچک‌شان است.

فرناز از روزهایی می‌گوید که تازه با آرش در یکی از ادارات آموزش و پرورش آشنا شده بود: «از نظر فرهنگی با هم جور بودیم، اما هیچ حسی به او نداشتم. چیزی که باعث شد جذب او شوم، اخلاق خوبش بود. از طریق یکی از همکاران پیغام داد که می‌خواهد به خواستگاری‌ام بیاید و اجازه می‌خواهد. چون نکته منفی در او ندیده بودم، قبول کردم و روزی که همراه خانواده‌اش به خواستگاری آمد، با هم در مورد مسائل مختلف صحبت کردیم و همان موقع بله را گفتم و نامزد کردیم.

به فاصله یک هفته هم عقد کردیم و قرار شد سال بعد عروسی بگیریم. می‌گویند بعد از عقد مهر زن و شوهر به دل هم می‌افتد و در مورد من همین‌طور بود. همدیگر را خیلی دوست داشتیم. به همدیگر وابسته بودیم و تحمل یک لحظه دوری از هم را نداشتیم. مراسم عروسی را که برگزار کردیم خودم را خوشبخت‌ترین زن عالم می‌دانستم. از ماه عسل که برگشتیم، هر دو به سر کارمان برگشتیم. همه چیز خوب بود، اما بعد از مدتی رفتار آرش از این رو به آن رو شد و دیگر از شور و علاقه‌ای که در گذشته در رفتارهایش بود، چیزی نمی‌دیدم.

یک روز که از محل کار به خانه برگشته بود، سر موضوع کوچک و پیش پا افتاده‌ای بحث‌مان شد و شوهرم دست رویم بلند کرد و کتکم زد. به دلیل این اتفاق با او قهر کردم و تا چند روز حرف نمی‌زدم. فکرش را نمی‌کردم روزی از او کتک بخورم. قهر من برایش اهمیتی نداشت و بدون این‌که به من حرفی بزند، مرخصی گرفت و چند روزی با دوستانش به مسافرت رفت. باورم نمی‌شد آرش همان مردی باشد که قبل از ازدواج دیده بودم.

چند روز بعد وقتی برگشت، از او پرسیدم چطور بی‌این‌که به من بگوید به سفر رفته، گفت هیچ ضرورتی نمی‌بینم برای هرکاری که انجام می‌دهم به تو توضیح بدهم. از حرفش خیلی ناراحت شدم و برای این‌که باز با هم درگیر نشویم، دیگر از او نمی‌پرسیدم که کجا و با چه کسی می‌رود. مدتی بعد متوجه شدم گوشی گرانقیمتی خریده و شب‌ها تا دیر وقت سرش در گوشی است و انگار نه انگار که من هم در زندگی‌اش حضور دارم. خودش را کامل از زندگی‌ام حذف کرده بود، یا سرش گرم کار بود یا شبکه‌های اجتماعی.

کوتاه نیامدم و سعی کردم به شکل‌های مختلف به او محبت کنم تا شاید او هم مثل گذشته ذره‌ای از احساساتش را نشان دهد و دوباره مثل قبل شویم. اما هر کاری کردم فایده نداشت. نه تنها جواب محبت‌های مرا نداد بلکه حتی مسخره‌ام کرد و گفت توقعات و انتظاراتی که تو داری خیلی بچگانه است. تو آدم رمانتیکی هستی و من مثل تو نیستم. تو باید از روی کارهایم متوجه علاقه‌ام شوی. اما او کاری نمی‌کرد.

بی‌توجهی شوهرم به من باعث شد تا احساس کنم که هیچ ارزشی در زندگی برای او ندارم. تنها شده بودم و برای این‌که تنهایی‌هایم را پر کنم، به شبکه‌های اجتماعی پناه بردم و دنبال همدمی برای خودم می‌گشتم تا با او درددل کنم. کم‌کم اتاق‌مان هم از هم جدا شد و در طول روز و شب همه حرفی که بین‌مان رد و بدل می‌شد، سلام و علیک بود و این‌که هوا گرم یا سرد است. پسرم هم که به دنیا آمد، روزهای اول خوب بود اما این وضع خیلی دوام نیاورد و دوباره مثل قبل شد.

حالا سه سال است که با همسر و تنها فرزندم زیر یک سقف زندگی می‌کنم و دیگر آرش هم جایی در زندگی‌ام ندارد. هیچ مهر و محبتی بین‌مان نیست و تنها چیزی که در زندگی سیاه من پررنگ است، تحقیر و بی‌توجهی به یکدیگر است. گوشه‌گیر و افسرده شده‌ام و کسی نیست با او حرف بزنم. حرمت بین من و آرش از بین رفته و دیگر خسته شده‌ام. برای شوهرم مهم نیست که در طول روز چه اتفاقاتی در خانه می‌افتد. هیچ حسی نسبت به همدیگر نداریم و تنها چیزی که باعث شده این وضع را تحمل کنیم، پسرمان است. برای اوست که چراغ خاموش حرکت می‌کنیم تا کسی نفهمد چه شکاف عمیقی بین من و شوهرم افتاده است. روح و روانم به شدت به‌هم ریخته و هر روز افسرده‌تر می‌شوم.

لیلا حسین زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها