شروعی دوباره

زن به مرد نگاه می‌کند، به کسی که سال‌ها قبل وقتی تازه وارد دانشگاه شد، دل به دل او داد و باهم قرار گذاشتند همسفر شوند تا آخر راه. اما امروز بعد از گذشت 10 سال، هم مسیر 120 ماهه خود را نمی‌شناسد. به مردی نگاه می‌کند که یک صندلی آن طرف‌تر در اتاق انتظار نشسته و شاید او هم دارد این سال‌ها را در ذهن خود مرور می‌کند. از روزی که شروع کردند و هم مسیر شدند تا امروز که به بن‌بست رسیدند و باهم به‌عنوان آخرین راه قبل از جدایی نزد مشاور آمده‌اند تا شاید او بتواند این همه دور شدن و فاصله را با حرفی و کلامی و نسخه‌ای از بین ببرد.
کد خبر: ۸۵۱۳۸۶

زن به کتاب‌هایی که در کتابخانه بود نگاه می‌کند، چقدر عناوین زیبا کنار هم ردیف شده‌اند؛ زندگی ،عشق و دیگر هیچ، خانواده موفق، نه گامی جلوتر نه گامی عقب‌تر، همسرم کنار من باش!

دلش کمی از این حرف‌ها را می‌خواست، دوست داشت به جای یک صندلی فاصله، کنار هم می‌نشستند و یواشکی و آرام باهم حرف می‌زدند. دلش می‌خواست همسرش لااقل در این روزها که شاید روزهای آخر باهم بودن باشد، سرش را از تلفن همراهش بلند کند و کمی مثل گذشته به او خیره شود. دلش خیلی چیزها می‌خواست، اما پیش خود فکر می‌کرد که نباید امید داشته باشد. رابطه‌ای که سرد شود و از دهن بیفتد را نمی‌شود دوباره به شکل روز اول درآورد. به قول عزیز جون: می‌شود مثل چینی بند خورده. کسی چینی بند خورده را در ویترین خانه نمی‌گذارد، نهایت اگر خیلی خوب هم دوباره قطعات شکسته را بچسبانند و درست کنند، جایی می‌گذارند که در دید نباشد. ناامید بود و در خاطراتش دنبال روزی بود که همسرش را، عشقش را و مرد رویاهایش را در واقعیت گم کرد. کدام سال؟ کدام ماه؟ کدام روز؟ هر چه گشت یادش نیامد‌ از چه زمانی دیگر باهم تماس تلفنی نگرفتند، باهم حرف نزدند، دلشان برای هم تنگ نشد. دقیق به‌خاطر نمی‌آورد از چه زمانی بود که فکر می‌کرد شاید غریبه‌های دنیای مجازی بتوانند جای خالی شوهری را که در اتاق کناری در حال تماشای فوتبال است ‌پر کنند؟ آنها نتوانستند چنین کنند و تنها اتفاقی که افتاد او را از همسرش دورتر کردند. زن به مرد نگاه می‌کند و به ساعتی که بالای سر اوست و ثانیه‌هایی که برای عبور عجله ندارند.

***

مرد سرش را پایین انداخته، نمی‌خواهد به زنی نگاه کند که ده سال قبل یک لب بود و هزار خنده، اما امروز چهره‌اش از پشت تمام رنگ و آبی که به آن اضافه می‌کند باز هم رنگ پریده است و چشمانش بی‌فروغ. مرد به زن نگاه نمی‌کند، چشم‌هایش را به تلفن همراهش دوخته، این همراهی که نه غر می‌زند و نه سرکوفت نداشته‌هایش را از صبح تا شب تکرار می‌کند. مرد در شبکه‌های اجتماعی لطیفه می‌خواند و می‌خندد هر چند ته قلبش غمگین است از این همه تنها خندیدن‌. از این همه غریبه‌ای که جای اشنایان را پر کرده‌اند و از این همه حرف‌هایی که رد و بدل می‌شود اما کسی نیست که بیاید، به صورت واقعی کنارت بنشیند و لیوانی چای مهمانت کند.

مرد دلش برای روزهایی تنگ شده که وقتی می‌خواست به خانه بیاید، گام‌هایش را عجولانه تر بر می‌داشت تا زودتر برسد و وقتی پشت در خانه می‌رسید بوی برنج تازه دم مستش می‌کرد و وقتی در می‌زد می‌دانست کسی مدت‌هاست همان حوالی در می‌چرخد تا صدای در زدن او بیاید و در را با لبخندی صمیمی به رویش باز کند.

مرد دلش همان دختر پر شور و احساسی را می‌خواهد که پشت نیمکت‌های دانشگاه عاشقش شد، اما این زن که امروز در یک صندلی آن طرف‌تر نشسته و به او زل زده را نمی‌شناسد. نمی‌تواند همان‌طور دوستش داشته باشد. دلش می‌خواهد سر بلند کند و به چشم‌هایش خیره شود، اما چیزی ته قلبش نمی‌گذارد؛ چیزی مثل غرور.

***

در باز می‌شود، هر دو از جایشان بلند می‌شوند، نه زن به مرد خیره شده و نه مرد به تلفن همراهش. کنار هم می‌ایستند، آرام آرام پیش می‌روند، به سمت اتاقی که می‌تواند سرنوشت زندگی‌شان را تغییر دهد. هر دو حرف‌های زیادی برای گفتن دارند، هر دو دلشان می‌خواهد یک دل سیر تمام خوشبختی از دست رفته‌شان را گریه کنند. چیزی ته قلب هر دو می‌گوید شاید این یک شروع دوباره باشد.

ندا داوودی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها