پشت موتور بی حس شدم، هاج و واج نگاهش میکردم که در کسری از ثانیه متوجه شدم با تلفن همراهش بود نه من. «من منتظر یه تماس فوریام، این فروشنده مغازه داییام، الکی محض خنده خودش و اعصاب خرد کنی من زنگ میزنه، لعنت به این شانس.»
«حالا چرا به شانست لعنت میکنی داداش؟ شانس که عصاره خوبیهاست، درستش اینه که بگی لعنت به بد شانسی یا شانس بد یا نداشتن شانس.» سعی کرد در حین رانندگی، سرش رو برگردونه و یه نگاه چپ بهم بندازه اما موفق نشد، نیم رخش درگیر سایه سیاه شب شد، «داداش دلت خوشه ها، شدی فرهنگستان ادب.» اصلا به من چه ربطی داشت. فرمان مغز: «لطفا سکوت.»
«دائم دستم ناخودآگاه میره روی جیبم، منتظر تماس پلیس آگاهی هستم ولی هر کسی رو فکر کنی زنگ میزنه الا پلیس آگاهی، اصلا همیشه همین طور میشه، زمانی که بیکاری، حتی یک نفر هم بهت زنگ نمیزنه، وقتی منتظر تماسی هستی حتی شوهر دخترعمه پسر خالهات هم باهات کار داره.»
اسمش صادق است و کوچه و پسکوچههای فاطمی به سمت میدان انقلاب را خوب بلد است و تمام فرعیهای منتهی به آن را میشناسد، طوری از لابهلای ماشینها و عرض کوچههای شلوغ عبور میکند که انگار از کودکی روزی ده بار از اینجا گذر کرده است. «حالا چرا پلیس آگاهی داداش؟ خیلی بده که پلیس زنگ بزنه به آدم.»
«یک ماه پیش موتور خریدم 6 میلیون تومن ناقابل، دم ظهر از مغازه رفتم خونه که غذا بردارم و برگردم، کمتر از دو دقیقه موتورم رو دزدیدن. این ور رو نگاه کن، اون ور رو نگاه کن، نبود که نبود. انگار از اول موتوری نداشتم، رفتم پلیس آگاهی، میگم جناب سروان! موتور من رو دزد برده، چی کار کنم؟ میگه ببین پسرم! روزی چهار پنج نفر مثل شما مراجعه و شکایت میکنند که موتورشون رو دزد برده، اما خوب خیلی کم پیش میاد که پیدا بشه، یعنی تقریبا غیرممکنه.» آفرین به این همه قوت قلب دادن و همدردی.
می گوید بعد از شنیدن این حرف جناب سروان، انگار بشکه آب جوش را ریختهاند روی سرش و خشکش زده سر جایش و هاج و واج او را نگاه میکرده، بقیه حرفها را دیگر نشنیده و به مصیبت چکهایی که باید بابت قسط مادرش داده، فکر میکرده و بس.
«یک میلیون تومن پول موتور رو نقد داده بودم، پنج میلیون تومن چک که مادر بیچارهام کشیده بود، بدبختی اینکه به قسط اول هم نرسیدم که دزد بردش. دیگه بدتر از این هم میشه؟ خیر سرم اولین قدم بزرگ زندگیام رو با خریدن این موتور برداشته بودم که خوب این طوری شد. اسم من رو باید بذارن لوک خوش شانس!»
فرمان سکوت مغز را نادیده میگیرم و سرم را میبرم جلوتر، دهانم را نزدیک گوشش میبرم تا صدایم را از لابهلای باد و اگزوز و موتور ماشینها و شلوغی خیابان بشوند، ژست احساس همدردی و دلسوزی با چاشنی بزرگ منشانه از نوع فلسفی. «ای بابا! خدا بزرگ و ارحمالراحمین است. حتما حکمتی در این دزدی بوده، شاید قرار بوده در راه بازگشت به مغازه تصادف بدی برات اتفاق بیفته و فوت کنی یا شاید بدتر میزدی به یک عابر پیاده و باعث مرگ اون میشدی، چرا از این بعد نمیبینی.»
میپیچد داخل خیابان فخر رازی و بعد هم بیحوصله پشت چراغ قرمز پرترافیک دمغروب ترمز میکشد. انگار از من ناامید شده باشد نگاه عاقل اندر سفیهی میاندازد و سرش را تکان میدهد، ته مایه نگاهش را میشود این طور تفسیر کرد کهای بابا تو دلت چقدر خجسته است یا داداش چند رتبه کم داری یا برو بابا مغزت رو تخلیه کردی، کرکرهاش رو هم دادی پایین. خودم هم داشتم به این فکر میکردم خود آدم بمیرد بدتر است یا کسی را بکشد؟
«در مورد بیکاریم چی میگی؟ اون چه حکمتی داره؟ دو ساله شاگرد مغازه عموم هستم، یک بار دستم پنهانی کج نرفته، جنس و فروش و دخل رو هر شب بیکلک تحویلش دادم. بعد من رو سه روز بعد از این ماجرا اخراج کرده، چرا؟ چون شاگرد ارشد قدیمیاش از من خوشش نمییومد و آنقدر نشست زیر پاش و غیبتم رو کرد که بالاخره موفق شد.»
بیکار شده چون شاگرد ارشد عمویش از تازهکار بودن و خامی و سر به هوا بودن او استفاده کرده و تا توانسته از گستاخی و بلبلزبانی او گزارش داده، معتقد است این همه بیمبالاتی اقتضای سنش است و خیلی موقعها دست خودش نیست. همین الان هم خشم و ناراحتی و غرور و اعتراف و صداقتش درهم تنیده و نمیداند تصمیمی که گرفته درست بوده یا نه؟ فقط میگوید راهی است که باید میآمدم و چارهای نداشتم.
«چاره دیگری هم داشتم مگه؟ باید چکهای مادرم رو پر کنم بالاخره، قسط اولش رو با فروختن موبایلم زیر قیمت بازار دادم و سیزده روز دیگه هم باید چک دوم رو پر کنم. واسه خاطر همینه که موتور داداشم رو برداشتم و زدم به دل خیابون که با مسافرکشی جبران مافات کنم. اما زهی خیال باطل چون پولش بیبرکت شده. یه روز که صد تومن کاسب میشم، به غروب نکشیده لاستیک پنچر میشه یا یه مرگ دیگهش میشه، خلاصه برنامهریزی آدم رو به هم میریزه و عیش آدم رو کور میکنه.»
درسش را نیمهکاره رها کرده، کارش را هم که به قول خودش از دست داده، اولین سرمایهگذاری بزرگ زندگیاش را هم که از او دزدیدهاند و حالا شده موتوری مسافرکش و همه اینها در آستانه 22 سالگی به زندگیاش هجوم آورده است.
«عموم پیغام با واسطه فرستاده که برگرد مغازه، مانتوفروشی داره تو جمهوری، شاگرد جدیدی که آورده طی ده روز پانصد هزار تومن از دخلش زده، منم پیغام فرستادم با واسطه که بشین تا برگردم عموجان. اون موقع که باید پشتم وایمیسادی، خالی کردی حالا نوبتی هم باشه نوبت من شده.»
رسیدهایم به نواب، حالا ادامه راه با من باید آدرس بدهم. ادعا میکند طی خودش بچه همین محل است و کافی است از من به یک اشاره، از او به سردویدن. راست میگوید، اسم خیابانها و کوچهها را روی هوا میقاپد و به قول این ضربالمثل پر از غلو، چشم بسته راه را پیدا میکند. تیر خلاص را میزنم و سوالم را میپرسم. «آخرش که چی؟ تا کی میخوای این کار رو بکنی؟»
دستانداز را با سرعت رد میکند و تازه میفهمم علت آن فهرست بلندبالای خسارتهای روزانهاش چیست. سرش را برمیگرداند و میگوید: «تا وقتی چکهای مادرم رو پرداخت کنم. بعدش میرم سراغ درس و کار. این دفعه میخوام نصفی به حرف مادرم گوش کنم، نصفی به حرف دل خودم.»
خوشحال میشوم، رسیدن به این نتیجه واقعا به 6 میلیون تومان میارزیده، حداقل نیمیاش به راه راست هدایت میشود و نیم دیگرش هم عاقلانه مشغول کار میشود. رسیدهایم به مقصد، در این مدت کفه ترازو به سمت 15 هزار تومان حسابی سنگین شده و تاملی در آن نیست. ده هزار تومنی را کنار پنج هزار تومنی میگذارم و به سمتش دراز میکنم. با نیمچه تعارف «قابلی نداشت داداش» میگیرد و خدا برکتی همراه بقیه پولهایی که در جیب شلوارم میگذارم میکند و پایش را روی کلاج فشار و بعد هم گاز میدهد.
«نذر کردم اگر موتورم پیدا شد، ظهر عاشورا وسط دسته محلمون، شربت آبلیمو بدم.» دلم باز بین دو کفه ترازو بالا و پایین میشد، موتورش پیدا شود یا نذرش ادا شود. موتورش پیدا نشود، نه گناه دارد پیدا شود و...
راوی: عرفان پارسایی فر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم