مانی معتاد 36 سالهای است که سقف ندارد، غذا ندارد، خانواده ندارد و داراییهایش شامل یک بسته سیگار، یک ویولون و یک سرنگ است. او از تجربهاش در کمپهای غیرقانونی «سولوقون، رندون، رضا گیس و علی ناخن» اسم میگوید و کبودیها و سوختگیهای تنش را که یادگاری این کمپهاست، نشانم میدهد. مانی گله میکند که خانواده اش هر چند وقت یک بار او را داخل گونی میکردند و به کمپهای اجباری میفرستادند و بعد از هر بار فرار کردن از آنجا با یک دنیا درد و کبودی باز هم به شمشادهای خیابان پناه میبردهاست. بعد از هر فرار نیز، دور باطل کارتن خوابی و مواد او را به چرخه اعتیاد باز میگرداند. خودش را جمع میکند و دقیقتر قصه زندگیاش را روایت میکند؛ «من عضو یک گروه موسیقی بودم.» ویلونش را میآورد و قطعهای از یک آهنگ آشنا مینوازد. فاصله نوتها را هنوز با چشمان بسته درست میزند و ژست سرش را با حرکت آرشه هماهنگ میکند.
امیدواری وسط خماری و درد
معتادان ساکن کمپ امیدوارترین انسانهای روی زمین هستند. تصور کنید هیچ چیزی وجود نداردکه شما را از چرخه معیوب درد و خماری خارج کند؛ نه دستی از ابرها به سمتتان میآید و نه دوستی شما را با این حال میپذیرد. اگر خوش شانس باشید خانوادهتان هفتهای یکبار با اکراه به دیدنتان بیایند و باز همان آش و همان کاسه، همان شماتتهای همیشگی و نصیحتهای تکراری. برای همین کسی که 20 روز در کمپ میماند نگاه دیگری به زندگی دارد. انگار قلاب طناب زندگی اش را از ته درهای به بالای کوه انداختهاند و دوباره برای نشئه شدن از روزهای جدید زندگی به بالا میروند.
تصور کمپهای بدون دیوار
عباس دیلمیزاده، رئیس موسسه تولدی دوباره درباره فعالیتهای کمپهای غیرمجاز میگوید: از نظر قانونی مراکز ماده 15 یا کمپها، حق نگهداری اجباری هیچ بیماری را ندارند. تنها جایی که به صورت اجباری میتواند به ترک معتادان بپردازد مراکز دولتی هستند که تشخیص آن بر عهده قاضی است. به گفته این پژوهشگر حوزه اعتیاد بردن اجباری هر فرد به مرکز درمان، غیرقانونی است. یعنی قانون میتواند این مراکز را بهعنوان مجرم معرفی کند.
او تاکید میکند: «براساس تحقیقهای انجام شده افرادی که داوطلبانه به سمت ترک مواد حرکت نکنند به موفقیت نمیرسند.» دیلمیزاده توصیه میکند که خانوادهها به جای اجبار فرد، از روشهای مداخله استفاده کنند تا انگیزه او را برای درمان بالا ببرند. « این گونه هم بیمار را راضی و اقناع میکنند و هم میزان موفقیت بیمار در فرآیند ترک افزایش مییابد.»
او درباره برخورد خانواده با معتادی که خشونت ورزی میکند توضیح میدهد: «در صورتی که معتاد بهدلیل مشکلات روانی به دیگران آسیب برساند میتوان او را در مراکز مخصوص این بیماران بستری کرد، اما متاسفانه این مراکز هنوز در کشور ما وجود ندارند .»
این پژوهشگر حوزه اعتیاد با تاکید بر اجباری نبودن ترک اعتیاد اضافه میکند: «بر اساس یک پروتکل در بهزیستی، کمپها نباید هیچ دیواری داشته باشند و حضور در این مراکز اختیاری است. رفت و آمد در این کمپها آزاد است و باید فرد معتاد احساس آزادی داشته باشد، اما متأسفانه با آغاز به کار این کمپها پروتکلهایی که برای راهاندازی این مراکز، مشخص شده بود اجرا نشد و در حال حاضر شاهد مراکز ترک اعتیادی هستیم که مانند یک زندان است و هیچ احساس آزادی در آنجا وجود ندارد.»
او با اشاره به گروگانگیریهای اخیر در این کمپهای غیرمجاز توضیح میدهد: «مردم مدتها مشکلی داشتند اما با راهحلی روبهرو نبودند، لذا تقاضایی شکل گرفت و نیروی مداخله گری وارد نشد. وقتی بر این کمپها نظارتی نباشد اظهارنظر یک خانواده برای بردن فرد معتاد به این کمپها کافی است. اینگونه ممکن است سو استفادههای مشابهی به وسیله این کمپها شکل بگیرد.» او به پرونده یک کارگردان در دادسرای جنایی پایتخت اشاره میکند که براساس آن چندی پیش مشخص شد عوامل یک پروژه سینمایی، کارگردان فیلم را ربوده و به کمپ ترک اعتیاد غیرمجاز برده بودند.
ما جایی جز کمپ نداریم
ایمان پسر 20 سالهای است که با وجود گذشت 120 روز از زمان ترک مواد، حاضر نیست آنجا را ترک کند. از دیدگاه ایمان زندگی کردن در کمپ بهتر از زندگی در خانه پدری است که تمام زندگیاش را پای منقل و دود و دم گذرانده باشد. پای صحبتهای ایمان که بنشینی برایت از گذشتهاش میگوید. از لغزشهایش و از اینکه همه تهران و کرج را برای پیدا کردن شغلی، حتی با حداقل درآمد، زیرپا گذاشته اما باز هم راهی جز کمپ پیدا نکرده است.
هزار بار افتادم
از همان ابتدای حرف زدن بغضش را فرو میخورد، جلوی جاری شدن اشکهایش را میگیرد و نگاهش را به پنجرهای که به پاییز باغ کمپ منتهی میشود گره میزند. او میگوید: «من امروز ایستادهام و برای ایستادنم هزار بار افتادهام. اولینبار که مواد را ترک کرده بودم، کار که هیچ، سقفی هم بالای سرم نداشتم. برای پیدا کردن کار همه جا ثبتنام کردم، همه جا سر زدم، حتی به ماهانه 100 هزارتومان هم راضی بودم اما جواب همه یک جمله بود: «بعدا تماس میگیریم.»
مدت زمان زیادی طول نمیکشد که دوباره اعتیاد مانند گردبادی، برای بار دوم، ایمان را در خود میبلعد. تا اینکه دوباره با کمک برادرش به کمپ میآید و کمپ را همچنان خانهای برای زیستن انتخاب میکند. داستان زندگی بسیاری از معتادان مرثیهای است برای رسیدن به رویا؛ رویایی که کمکم میمیرد اما نام معتاد را بر پیشانی فرد میچسباند و شرایطی را میسازد که ایمان را مجبور به زندگی در کمپ میکند و مانی را مجبور به زندگی در شمشادها. گرچه آنها وقتی مصمم به ترک میشوند نورانیترین امید به بازگشت را در دل دارند اما این نور هیچگاه هوای کمپها را آفتابی نمیکند.
نگین باقری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم