تلنگر

همسرم نجاتم داد

شاهین هستم و 29 سال دارم. هفت سال قبل با دختر یکی از اقواممان ازدواج کردم. از بچگی مریم را خیلی دوست داشتم و با تمام وجود سعی می‌کردم خوشبختش کنم. پدر مریم، پسرعموی پدر من بود و همیشه در زندگی به من لطف داشت. او را عمو صدا می‌زدم و فکر می‌کردم بعد از پدرم همه پشت‌و‌پناهم اوست.
کد خبر: ۸۴۲۹۹۶

زمانی که مریم را از عمو خواستگاری کردیم، او ابتدا ناراحت شد، ولی بعد از چند روز گفت که من را مثل پسر خودش دوست دارد و با ازدواج من و دخترش موافقت کرد. آن زمان خوشبخت‌ترین آدم روی زمین بودم. هیچ‌کس برایم از مریم باارزش‌تر نبود. او همه خوشی زندگی‌ام شده بود، ولی او چنین اشتیاقی را به من نشان نمی‌داد. فکر می‌کردم از نجابت دخترانه‌اش اجازه ابراز محبت را به او نمی‌دهد. فکر می‌کردم زمانی که حرف می‌زنم سرخی صورتش به‌خاطر شرم و دوست داشتن است نه از خشم. دوران نامزدی ما به همین صورت گذشت و من همچنان خوشبخت‌ترین پسر روی زمین بودم و مریم هم با سکوتش اجازه می‌داد تا فکر کنم که او هم من را دوست دارد و احساس خوشبختی می‌کند.

دوران خوشی به سرعت سپری شد و ما به خانه خودمان رفتیم. هفته اول هم مریم مانند دوران نامزدی مهربان و آرام بود و من هم با خیالات خام خود زندگی می‌کردم. ولی کم‌کم او از هفته‌های بعد ایراد‌ها و سختگیری‌هایش را آغاز کرد. از وضعیت مالی تا مدل نشستن و برخاستن و حتی غذا خوردن من هم ایراد می‌گرفت. او دختر مغروری بود و دوستان پولدار زیادی داشت. می‌گفت که خجالت می‌کشد با من جلو دوستانش ظاهر شود.

من در آن روزها جوان‌تر از حالا بودم و بسیار بی‌تجربه. همه تلاشم را می‌کردم تا خواسته‌های او را برآورده کنم ولی باز هم موفق نمی‌شدم. دیگر کم آورده بودم. اوضاع خانه عذابم می‌داد. دوست نداشتم، به خانه بازگردم. هروقت پایم به در خانه می‌رسید دعوا‌ها و خواسته‌های همسرم شروع می‌شد. من هنوز با تمام وجود مریم را دوست داشتم، ولی نمی‌توانستم رفتارش را تحمل کنم.

یک روز به دیدن دوستم رفتم و برایش درددل کردم و از مشکلات زندگی مشترک و مشکلات مالی‌ام گفتم. خودم را خالی کردم و ازش خواستم که با من همفکری کند و بگوید که چه کاری را انجام دهم. او هم از جیبش مواد مخدر بیرون آورد و به سمتم گرفت و گفت: برای یک مدت از گرفتاری‌ها خلاصت می‌کند.

مواد را گرفتم و با خودم گفتم که با یک‌بار هیچ اتفاقی نمی‌افتد و من هم معتاد نمی‌شوم. یک‌بار امتحان می‌کنم و دیگر هم به سمت این چیز‌ها نمی‌روم. یک‌بار کشیدم و بعد از آن یک بار دیگر و بار‌های دیگر شیشه و حشیش می‌کشیدم. بعد از کشیدن مواد دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود‌و حالم خوب می‌شد. همه مشکلات مثل ابر‌های تو خالی از سرم بیرون می‌آمدند و مغزم سبک می‌شد. فارغ از هر غم و قصه. همه چیز خوب بود تا این‌که مریم متوجه شد که مواد می‌کشم. درخانه قیامت به راه افتاد. بهش می‌گفتم که خودت مجبورم کردی بکشم، ولی حرفم را قبول نمی‌کرد. بعد از یک دعوای بزرگ تصمیم گرفت که ترکم دهد و چند روز در خانه نگهم داشت. ولی من طاقت در خانه ماندن نداشتم. در و دیوار خانه مثل خوره به جانم می‌افتادند و هر لحظه وحشتناک‌تر و تاریک‌تر می‌شدند. نمی‌توانستم وضعیت را تحمل کنم. مرگ برایم راحت‌تر بود.

یک روز که مریم از خانه بیرون رفت تیغ را برداشتم و رگ‌های دست و پایم را زدم. اولش کمی‌ سوزش در سطح پوستم احساس کردم، ولی بعد آن هم برایم عادی شد. خون از رگ‌هایم بیرون می‌رفت. بعد از چند لحظه نوک انگشتام گز گز می‌کرد. سرم سبک شده بود. دست و پاهایم سرد می‌شدند، ولی درون بدنم آتش بود. بدنم شل شده بود و حتی نمی‌توانستم سرم را صاف نگه‌دارم. سرم به طرف شانه‌ام خم و آرام آرام چشمانم بسته شد. به زور چشمانم را باز کردم، ولی انگار دنیا دورم می‌چرخید. واقعا داشتم می‌مردم. یعنی دیگر نمی‌توانستم پدر و مادر را ببینم. مریم را نمی‌دیدم. من هنوز برای مردن جوان بودم. سعی کردم سرم را بلند کنم ولی سعی‌ام بی‌فایده بود. دوباره چشمانم بسته شد. این‌بار حتی نتوانستم چشمانم را باز کنم. واقعا نمی‌خواستم بمیرم. من احمق‌ترین فرد عالم بودم. در دلم به خدا التماس کردم که شخصی را بفرستد که من را از این حالت نجات دهد. خودم حتی نمی‌توانستم حرف بزنم. چه برسد به این‌که از دیگران کمک بگیرم. فقط معجزه می‌خواستم.

افکارم کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شد. دیگر چیزی نفهمیدم. نمی‌دانم چند وقت بعد به هوش آمدم. زمانی که چشمانم را باز کردم، حس کردم که یک قرن گذشته است. ولی دیگر زمان مهم نبود. تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که خدا به التماس‌هایم جواب داده بود و من هنوز زنده بودم. بعدها مریم برایم گفت: زمانی که به خانه رسیدم، دیدم همه جا را خون گرفته و تو با بدن نیمه‌جان در گوشه‌ای افتاده‌ای. سریع با اورژانس تماس گرفتم.

از این موضوع دو سال می‌گذرد و من از آن به بعد سعی کردم زندگی سالم را پیش بگیرم. من طعم مرگ را بد چشیده بودم و دیگر نمی‌خواستم این‌گونه بمیرم. حالا یکی از آرزو‌هایم علاوه بر زندگی سالم و خوب، یک مرگ خوب و طبیعی است. دیگر نمی‌خواهم ضعیف باشم و برای فرار از مشکلات به سمت مواد و خودکشی بروم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها