دفاع مقدس برای ایرانیان جنگ نبود بلکه دفاع بود. دفاعی عاشقانه از ناموس و میهن. دفاعی که نوجوان 15 ساله را به مرد 30 ساله و پیرمرد 90 ساله را به نوجوان 15 ساله تبدیل میکرد. از قدیم گفته اند که دوستت را در دوران سختی بشناس. ما شناختیم. در سختیها، در نداریها، در از دست دادنهای دست فرزندانمان. سخت بود ولی با هم بودن همه لحظهها را خاطرهانگیز میکرد. حتی زمان شنیدن صدای موشک.
فقط کافی بود که صدای آژیر خطر پخش شود. دیگر فرقی نداشت جلوی تلویزیون با دو بالش زیر سرت دراز کشیده باشی یا در جشن عروسی مشغول شادی باش، چراغها را خاموش کرده و به سمت پناهگاه میدویدی. البته این موضوع برای ابتدای امر بود. مدتی که از جنگ گذشت دیگر صدای آژیر و انفجار برایمان عادی شده بود. وقتی صدای آژیر میآمد نوجوانان به جای رفتن به زیرزمین به طرف پشت بام میرفتند تا ببینند اینبار بمب کدام خانه را منفجر کرده است. البته ناگفته نماند که اینکارشان از چشم مادر دور نمیماند و به محض بازگشت از پشت بام با دمپایی پلاستیکی گرم و صمیمانه استقبال میشدند. بعد از دمپایی پلاستیکی مگسکشهای دستی قرمز نیز یکی دیگر از وسایل تربیتی موثر در بزرگ شدن بچههای دهه 40، 50 و 60 بود. قربان دستان مادرانی که همیشه برحسب اتفاق نشانهگیریشان اشتباه میشد و به جای فرزندان در و دیوار خانه را کتک میزدند.
به هر حال در آن زمان تب دفاع از وطن و میهن همه جا را پر کرده بود و من و دوستانم که در آن زمان 15 یا 16 سال بیشتر نداشتیم نیز از این قافله جا نماندیم.
برای ورود به جبهه رضایت کتبی خانوادهها الزامی بود و پدر و مادر من به هیچ وجه راضی به این کار نبودند. نه اینکه با دفاع مخالف باشند. دوری از من برایشان سخت بود. مادرم نمیتوانست بپذیرد که پسرش در جایی به آن خطرناکی باشد. جایی نزدیک توپ و تفنگ و خمپاره. اما من بچهتر از آن بودم که به رضایت قلبی مادر و پدرم فکر کنم. میخواستم دفاع کنم. جنگ بدون من و هزاران همسن و سال من پیروز نمیشد. باید یک کاری میکردم. با هر کلکی بالاخره یک رضایتنامه درست کردم و از طریق مسجد محل به خوزستان اعزام شدم. مدتها گذشت و من دوستان زیادی آنجا پیدا کردم. دوستانی که هر شب کنار هم میگفتیم، میخندیدیم و میخوابیدیم ولی معلوم نبود صبح دوباره همدیگر را میبینیم یا نه. بهتر است بگویم دوستان زمینی و آسمانی زیادی پیدا کردم.
شب حمله
حدود یک سال از اعزامم به جبهه میگذشت و در این مدت چند بار به خانوادهام سر زده بودم. آنها هم دیگر با شرایط کنار آمده بودند و کمتر بیتابی میکردند.
یک روز فرمانده اعلام کرد که شب عملیات داریم و باید خودمان را آماده کنیم. همه ما خود را آماده کردیم و شبانه راه افتادیم. پس از طی مسیری در بیابان اتراق کردیم. در یک صف طولانی به حالت نیم خیز مانده بودیم تا در دید دشمن نباشیم و در این وضع باید میخوابیدیم. من هم سردم بود و اینگونه خوابم نمیبرد. در همان تاریکی دستم را در اطرافم چرخاندم و حس کردم که یک پارچه کلفت پیدا کردم. بدون آنکه به کسی خبر دهم پارچه را به سمت خود کشیدم و روی بدنم انداختم. می دانستم اگر به کسی بگویم روانداز پیدا کردم آنها هم میخواهند قسمتی از آن را روی خود بیندازند و در این صورت من گرم نمیشدم. مدتی در همان حالت با روانداز دراز به صورت نیم خیز ماندم ولی در این حالت نمیتوانستم خوب بخوابم یا استراحت کنم. باز هم بدون سر و صدا جوری که اطرافیانم متوجه نشوند سعی کردم دراز بکشم. آرام آرام لم دادم و در همین حین یک جسم نرم مانند بالش کنار خودم حس کردم. دیگر بالشم هم جور شده بود. با خیال راحت سر را روی آن گذاشتم و خوابیدم. هوا گرگ و میش شده بود که بیدار شدم و میتوانستم کمی دور و اطرافم را ببینم و اجسام را تشخیص دهم. در همان حال که داشتم اطرافم را نگاه میکردم ناگهان
سر برگرداندم و دیدم آن جسم نرم که شب تا صبح بالشت من شده بود شکم یک جسد عراقی است و آن پارچه که حالا روی تنم بود قبل از این روی بدن این جسد افتاده بود. در یک لحظه جا خوردم. نمیدانستم فریاد بزنم یا از ترس فرار کنم. ولی عاقلانهترین کار دور کردن جسد و مفقود کردن پتو بود. باید قبل از آنکه دیگران بیدار شوند بالش و پتوی کزایی را سر به نیست میکردم. دست به کار شدم. کشانکشان جسد را چند متر دورتر بردم و پتو را رویش کشیدم. در راه برگشت به طرف بچهها بودم که متوجه فرمانده شدم. بدون گفتن حرف و با اشاره دست به من فهماند که از جایم تکان نخورم و تمام قد بایستم. بعد آرام آرام رزمندهها را بیدار کرد و گفت که از محل دور شوند. بعد از دور شدن رزمندهها فریاد زد:فقط بدو، فکر نکن، فقط سریع بدو.
من نمیدانستم چرا و به کدام طرف. فقط میدویدم. با اولین قدمی که برداشتم تیرهای دشمن به طرفم پرتاب شد و من فقط میدویدم. روی تپهای بودم که یک طرف دشمن و طرف دیگر نیروهای خودی بودند. بعد از سنجش موقعیت خواستم به طرف نیروی خودی بروم که صدای بلندی شنیدم و دیگر هیچ چیز یادم نیست.
در مرکز درمانی به هوش آمدم و دیدم یکی از دوستانم کنارم است. علی که تقریبا همسن خودم بود مدام به من میخندید و ادای من را در میآورد.
بعد از اینکه خندیدنش تمام شد گفت: حمید وقتی خمپاره زدن کنارت همه فکر کردیم تیکه تیکه شدی ولی بعد دیدیم تو پرروتر از این حرفهایی. دودها که رفت کنار دیدیم آقا واسه خودش اون وسط هنوز داره راه میره و میخنده. اول فکر کردیم اشتباه میبینیم و یک نفر دیگر اومده بالا. حاجی اومد طرفت و فهمید خودتی و به زور از بالای تپه کشاندت پایین.
علی بلند شده و با خنده ادای من را تقلید میکرد: ببین اینجوری. هی حاجی میگفت بچه بیا پایین و تو فقط نگاهش میکردی و میخندیدی. آخر حاجی با زور و کتک آوردت پایین و بعد هم بیهوش شدی.
علی و بچهها تا مدتها به من میخندیدند و میگفتند به خاطر تکخوری که کردی این بلا سرت آمد. اگر پتو را با ما شریک میشدی تنبیه نمیشدی.
حمید شیری - رزمنده و جانباز
تپش (ضمیمه چهارشنبه روزنامه جام جم)
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد