داستان پلیسی- قسمت اول

پیراهن چهارخانه و عکس پرسنلی

«قتلی در یکی از خیابان‌های مولوی رخ داده است» مامور یکی از کلانتری‌های جنوب شهر این خبر را به سروان حسینی گفت. چند دقیقه بعد پلیس جوان همراه تیم بررسی صحنه جرم و کارآگاهان جنایی راهی صحنه شدند. مقتول اردشیر نام داشت، پسر جوانی که در خانه مستاجری در یکی از کوچه پس‌کوچه‌های تاریک و تنگ مولوی زندگی می‌کرد.
کد خبر: ۸۳۱۷۸۶

اردشیر در یکی از اتاق‌های خانه پر از اتاق پنجدری زندگی می‌کرد. اتاق مقتول محقر و کم‌اثاثیه بود، خون قربانی، رنگ قرمز فرش ماشینی که کف اتاق پهن بود را پررنگ‌تر کرده بود. در بررسی جسد مقتول، هیچ اثری از درگیری و خراش روی بدن او دیده نمی‌شد. همین مساله حکایت از آن داشت که اردشیر غافلگیر شده است. جستجو بین وسایل ارزانقیمت اتاق 12 متری مقتول بی‌نتیجه بود. باتوجه به وسایل داخل خانه به نظر نمی‌رسید که سرقتی صورت گرفته باشد. با شناسایی هویت قربانی، مشخص شد که او اهل یکی از شهرهای غربی است و در تماس با برادر اردشیر از او خواسته شد به خانه برادرش برود.

برادر اردشیر چند دقیقه بعد از تماس پلیس خودش را به خانه رساند، مشخص بود که بلافاصله بعد از تماس راهی خانه برادرش شده بود. از رنگ پریده و نگاه مضطربش می‌شد فهمید که از مرگ او شوکه شده است. با سوالاتی که سروان جوان از برادر اردشیر پرسید مشخص شد که اردشیر در خیاطی حوالی خیابان گمرک کار می‌کرده و باتوجه به آن‌که پسر آرامی بود و اهل دعوا نبود، دشمنی هم نداشت. کارآگاه جوان از او پرسید: به وسایل داخل اتاق نگاه کن. به نظرت از آخرین باری که اینجا بودی، چه وسایلی کم یا زیاد شده است؟

مرد جوان کمی به اطراف نگاه کرد و گفت: آن پیراهن چهارخانه و کمربند مشکی برای برادرم نیست. فکر هم نمی‌کنم چیزی از وسایل برادرم کم شده باشد.

مرد جوان با انگشت پیراهن چهارخانه‌ای با خط‌های طوسی و قرمز و کمربند مشکی را نشان می‌داد. او اطمینان داشت که اینها متعلق به برادرش نیست. پس احتمال داشت که آنها متعلق به عامل جنایت باشد. سروان حسینی از برادر مقتول، عکس سه در چهار اردشیر را گرفت و به اداره رفت. سروان عکس را بزرگ کرد و از همان روز به سراغ خیاطی‌های میدان گمرک رفت، با پیدا کردن محل کار اردشیر می‌توانست سرنخ‌هایی را به‌دست آورد، اما چون هیچ آدرسی از محل کار او نداشت به جستجو در خیاطی‌های خیابان گمرک پرداخت.

حدود یک هفته از اوایل صبح با عکس اردشیر در خیابان‌های اطراف میدان گمرک راه می‌رفت و به هر خیاطی که می‌دید سر می‌زد تا شاید اردشیر کارگر آن خیاطی باشد. گاهی اوقات خیاطی‌ها بسته بود و چند ساعت منتظر می‌ماند تا باز شوند. اما مایوس نشد اگر اردشیر به برادرش گفته بود اطراف میدان گمرک پس قطعا باید در همان حوالی کار می‌کرد. عصر یکی از همان روزها در حالی که عکس اردشیر در دستش بود وارد یک تولیدی در طبقه دوم ساختمانی در همان حوالی شد.

به محض این‌که خود را به صاحب خیاطی معرفی کرد، کمی جا خورد که علت تعجب او را متوجه نشد. او بعد از چند لحظه مکث کردن، گفت: جناب سروان پارچه‌هایم پیدا شده؟

آن زمان کارآگاه جوان تازه متوجه تعجب او شده بود. جواب داد: من اطلاعی از پارچه‌های شما ندارم. مزاحمتان شدم تا درباره صاحب این عکس پرس و جو کنم. می‌خواستم بدانم شما او را می‌شناسید؟

مرد خیاط در حالی که عینکش را روی چشمش قرار می‌داد تا عکس را واضح‌تر ببیند، بدون کوچک‌ترین مکثی گفت: این اردشیر است، یکی از کارگرهای خیاطی اما حدود 10 روزی می‌شود که از او بی‌خبرم. پسر کاری و خوبی بود و من خیلی از او راضی بودم. اما نمی‌دانم چرا یک دفعه بدون اطلاع سر کار نیامد؟ چند وقت پیش دزد به مغازه ام زد و چند توپ از پارچه‌هایم را برد، من به هرکسی شک کردم بجز اردشیر، او پسری نبود که بخواهد دست به چنین کاری بزند. وقتی هم به سر کار نیامد کمی نگرانش شدم، اما آدرسی از او نداشتم که سراغش را بگیرم. از طرفی به خاطر سختی کار و پایین بودن حقوق خیلی‌ها به اینجا می‌آیند و زود هم می‌روند، با خودم گفتم شاید اردشیر هم یکی از آنهاست.

سروان نگاهی به او انداخت و گفت: «اردشیر با هیچ کدام از کارگرها دوست نبود؟»

مرد میانسال کمی فکر کرد و گفت: با پسری به نام خسرو دوست بود. اما خسرو از وقتی که پارچه‌ها گم شد دیگر سر کار نیامد و آدرسی که از او داشتم اشتباه بود. راستش خسرو چند روز قبل پسر جوانی را به اینجا آورد تا او هم در خیاطی کار کند. با این‌که پسر جوان خیاطی بلد بود اما به اندازه خسرو با کار آَشنایی نداشت و به همین دلیل خسرو هوایش را خیلی داشت و اگر در کارش مشکلی پیدا می‌کرد، به او کمک می‌کرد. اما پسر جوان هم با خسرو به سر کار نیامد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها