یک عاشقانه ساده

این مرور زیباست؛ چشم‌هایم را می‌بندم، قدم‌هایت را تا رسیدن به خانه می‌شمارم. خوب است. من هنوز شبیه گذشته‌ام. نه چشم‌هایم رنگی شده نه قدم بلندتر. خوب است که با این همه سادگی شاید بتوانی باز مرا بشناسی. الان باید در بزنی، من به سوی در بیایم، بازش که کردم، مهتاب که پشت پیکر چهارشانه‌ات زانو زد، اندام خسته‌ات از گلایه‌های روزگار، نقش لبخند بگیرد. من نگران نگاهت کنم. بخندی. تشویش مرا بخوانی و آرام خم شوی تا تمام حس من به پیشانی‌ات برسد. چقدر خوب است این عاشقانة ساده.
کد خبر: ۸۲۸۸۲۹

(از نظر من رفتن پاسی و کم کردن صفحة بروبچ به نیم صفحه، بیشتر از 70 درصد از کل خواننده‌های شما رو با خودش می‌بره. من بشخصه کاملاً به خاطر پاسی نه، ولی حدوداً 50 درصد به خاطر ایشون متنام رو می‌فرستادم که می‌دونستم پاسخگوی عزیزی که هم سوادش از دایناسورا بیشتره و هم ماندگاریش هیچ وقت توی دل و ذهنمون منقرض نمی‌شه، اونا رو می‌خونه، نظر می‌ده و گاهی امیدوار و گاهی به تلاش بیشتر وادارات می‌کنه. چاردیواری بدون بروبچ، بدون پیامکخونه، بدون پاسی... واقعاً خوب نیست. کاش حداقل قبل از رفتن بروبچ رو یه جا دور هم جمع می‌کردید).

مریم فرامرزی‌تبار

حسرت

بعضی وقتا بعضی چیزای ناخواسته توی زندگی به وجود میاد که نمی‌دونی حسرت بخوری، بهش فکر نکنی، یا تلاش کنی جبرانش کنی. بعضی وقتا چنان تو چشم یک نفر تخریب می‌شی که با هیچی درست نمی‌شی. بعضی وقتا دلت می‌سوزه و فقط باید به خودت بخندی یا مث من حرفایی رو بزنی که اصلاً نمی‌فهمی از کجا میاد! خیلی بده حرفات تو گلوت گیر کنه و راه برگشت به دلت رو پیش بگیره.

بابا لنگ‌دراز از شاهرود

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها