دکتر محمد جعفر یاحقی چهره ماندگار ادبیات تشنه دانستنیم و شهید خواندن

برای شما شوق انگیزه: رفتن. تا: بی نهایت ، تا چند نقطه.
کد خبر: ۸۲۷۷۳


...و خیلی خیلی مهم است:
خود «رفتن» است نه رسیدن.

بالندگی تان به...:
به اندیشیدن; اول اندیشه وانگهی گفتار

روح این اندیشه:
ساختن و شدن ; ای برادر تو همه اندیشه ای

بیایید با هم به تماشایش بنشینیم:
طبیعت خدا و هر آن چه که او آفریده است ، زیباست.

«و اما بشروطها»...؛
به شرطی که زیبا ببینیم.

قولی از بزرگان در این تماشاگاه؛
مرحوم شریعتی: بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن می نگری.

نخستین تامل در...؛
در خودم.

به عنوان...؛
به عنوان یک آفریده یعنی صنع خدا و عظمت پروردگار.

یاد بی نهایتی «آیینه ها» افتادم:
کسی که خود را شناخت ، خدا را می شناسد.

اعتراف می کنید به:
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند; چند نقطه.

بارها از کنارش عبور کردین:
دریا.

مظهر...؛
مظهر عظمت ، بی کرانگی او و افق ارتباط با آسمان...

با این پاسخها دارین منو به وجد می یارین و سورپرایز می کنین:
(این جمله تون هم جزو مصاحبه است، جواب می خواد؛) هر چیز تعجب داره.

باید ازش عبور کرد:
خویشتن...

...و؛
رسیدن به او.

انگیزه می ده:
جستجو.

امکان نیافتنش؛
هر چیزی امکان یافتنش هست.

حتی خود نیافتن؛
حتی خود نیافتن ، حتی خدا.

تردید و دودلی:
نداشتم.

...و اگر بیاد؛
باهاش کنار می آم و برش غلبه می کنم.

نه جای ماندن نه پای رفتن:
دنیا یک پای می کشد، یک پای می برد.

ای کاش...؛
درخت سرو بودم ; سمبل آزادگی و همیشه سرسبز.

اگر کشاورز بودین؛
سرو می کاشتم سرو با سرود زندگی و سرور مطلوب انسان در ارتباط است.

شاعر یگانه شما؛
خود شعر.

یه شاهد شعری؛
شهر خالی است زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش بیرون آید و کاری بکند

یه بار دیگه درباره از خود رفتن / از خود برآمدن؛
یعنی خود را پیدا کردن ; خودی که مقدمه خداست.

حالا که باران عشق بر این کلمات می بارد؛
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

از خواندنی ها؛
دفتر آفرینش.

طالبش هستین:
جستجو.

درباره تنهایی هاتون:
با خویشتن می گذرد.

هنوز...؛
هنوز هم آرزو دارم که تنها باشم.

در این مصاحبه چه جورین؛
پنجره را باید باز کرد، ما نیاز به هوای سالم داریم.

الان چه هوایی داره بر احساستون می وزه؛
هوای دلپذیر پاییزی برای زندگی.

یک فال بزنین به حافظ:
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

جای عذرخواستن نیست؛
همین جا در حضور شما.

مابه حضور شما شرفیاب شدیم که:
نفرمایید. حضور، دوجانبی است. نیمی از این شرف ، بسته به حضور شماست و شاید هم تمامش.

ما که به قول بیدل هیچکسانیم:
از مرحوم اخوان است که : «ما خود هیچیم و چیزی کم».

خواننده را هشیار می کند؛
دیدار آفتاب.

استاد شما؛
خورشید.

...و استاد بعدی؛
مشعله های پرتو آن.

به خود شما باز می گردد؛
هر چه می کنیم. این عالم بر مثال کوه است باز آید مر نداها را صدا

در روح شما گاهی می سراید؛
هزاری / بلبلی از ملکوت .

پس حتما انگشتان شما ملکوت را حس کرده (انجیل):
بله ، بله هر انگشتی می تواند ملکوت را حس کند.

اما به چه شرطی؛
از ناسوت خویشتن پرواز کرده باشد.

براش دل می سوزانین؛
برای هستی.

چرا؛
برای این که هست و باید باشد.

بنابراین از دلتنگی هاتون بگین :
دلتنگی معنی ندارد وقتی با خویشتن خلوت کرده باشی ، وقتی همدمی داشته باشی نخل ودرخت و دریا هست و آسمان و خورشید هم.

نکته ای درباره روشنی؛
چیز خوبی است ، خاصه که از پنجره به درون بتابد.

اون چه آفتابیه که لب درگاه شماست و به رفتار شما می تابد:
اون آفتابی که اگر بخواهد بر من منتی بگذارد. به رویش وا نمی خندیم و می گوییم : «بگذار حتی آفتاب نیز بر نیاید، به خاطر فردای ما اگر بر ماش منتی است.»

ولی سخن از دل انگیزی آفتاب بود:
اگر ابرها کنار بروند.

اما این سروده اخوان ، بخشی از روح همه ماست : «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند»؛
بله....

خودتونو در اون یافتید:
آیینه

شناسه این آیینه؛
صداقت

این آیینه اگه بشکنه یا شکسته باشه؛
من می شکنم.

تا حالا تجربه شو داشتین؛
نداشتم ، در کتابها خواندم

دیگه چه تجربه ای نداشتین:
تجربه بزرگ شدن اما بزرگ هستین. مباد روزی که احساس کنم بزرگ شده ام. کودکی ، دوران خوبی است.

همان «کودک نیچه»، کودک سهراب سپهری... کودکی که درون همه ماست و باید روی پلک حوادث بدود؛
من با همان کودک درونی خودم بازی می کنم زندگی هم بازی است ; حتی یک بازیچه.

سفری با خیام:
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز لعبت هستیم در دست لعبت باز ازل

سرسپرده ش هستین یا تصحیح کنم ، دلسپرده ش هستین؛
عشق ، همان سر سپرده عشق هستیم.

رنگ این عشق؛
آبی.

عبور از فرازونشیب هاش که دام بلاست:
دلپذیر و خونین است. خیلی خوبه به رنگ سرخ

دیده نمی شود؛
غمی نیست.
چیزهای خوب ، همه خوبها و خوبی ها دیده نمی شوند.

پاسخهای عجیبی می دین:
این شمایین که عجیبین.

همیشه در چشم شماست:
آن چه نا دیدنی ست (آن بینی)

پشتوانه فرهنگی تان از اوست:
غم.

وقتی که غمخوارتان خود غمه (باباطاهر):
ما را هیچ غمی نیست.

به این یه نوعی رهایی و وارستگی نمی گن؛
هر چه می خواهند بگویند غمی نیست ، مهم این است که ما با غم زاده شده ایم.

یعنی غم همان رنجه:
و رنج همان گنج.

پس:
غم مقدمه «نزدیک شدن » به مطلوب است (و نه رسیدن).

«رندی » حافظ اینجا آشکار می شه که دست پیش را گرفته تا پس نیافته «استاد ازل: گنج غم عشق به ما داد/ تا روی در این منزل ویرانه نهادیم»؛
خوب گفته حافظ، حق با اوست ما در این ویرانه هستیم تا به گنج برسیم خب استاد!

نسخه یا نقشه این گنج؛
نقش هستی است که آرزویش برای همه هست.

چقدرش را خوندین:
به همان میزان که خودمو کشف کردم ; یکذره! دل هر ذره را بشکافی
آفتابیش در میان بینی

نکته ای درباره «عالم کبیر»ی که در وجود شما می تپه:
«کویر» دریاست. در ملتقای آسمان ، در افق آسمانی.

کم کم داریم...؛
به کویر نزدیک می شویم.

یعنی؛
می خواهیم پا بر نردبان آسمان بگذاریم.

از درخت سرو صحبت شد، از زبان سرو چی دارین بگین؛
همان زبان سبز.

این زبان سبز آیا «سر سرخ» را بر باد می دهد؛
می دهد و نمی دهد; اگر استعداد بر باد دادن داشته باشه ، آن سر را حتما بر باد می ده ، وگرنه خیر.

و از زبان برگ؛
روییدن ، زبان حال برگ است و نوید شکفتن.

باز در ادامه همین فضا... باران؛
بله. بستر شکفتن است.

و بعد هم شبنم؛
باران فسرده دل برگها و گلبرگ ها.

استوار و کهن؛
کوه. کوههای اساطیری، کوههای تاریخی ; احد، الوند، دماوند.

حس رهایی؛
پرواز.

...و روشن شدگی:
افق صبحگاهان ، سحر، سپیده صبح.

بارها بدان پرداخته اید و هر بار تازه بوده:
شکوه شکفتن.

عنایتی که خارج از حوزه آدمیان قرین راه و روحتان بود /شد؛
آسمان نیلگون البته «نه آن آسمانی که کشتی در باب هنر می شکند!» آسمان بهشتی ، آسمان عیسی، آسمان عروج و معراج.

لطیفه ای درخصوص فنای از خود و بقای در او:
از خاک برآمدیم و در {خاک} شدیم.

فقط از ویژگی های شخص شماست؛
خاکی ; خاک کویر که از آن برخاسته ام.

اسم این کویر چی بوده ، استاد؛
کویر لوت (البته زادگاه من کنار کویر است: فردوس).

هماره موجب دردسر؛
اندیشیدن.

اصلا اضافی است؛
وجود من.

غیرممکنه:
فعلا که ممکنه. هیچ غیرممکنی وجود نداره.

چگونگی پر کردن خلا در روح:
همه روح من خالی است و به دنبال پر شدن می گردد.

آنجایی که هیچ چیز نمی تواند همراهتان بیاید / باشد:
جنگل ; با درختان سر به فلک کشیده با یادگار قرون و با تنه های تاریخ و خش خش برگها و جویبارها.

«وطن کجاست »:
آنجا که به تو سلام کند، آنجا که بتوانی به سلامت از آن بگذری.

ذهن گسسته ، پراکنده و ناآرام:
ذهن خود من ، با کمبودها و خلاها و نیازهای فراوان با خاطراتی انباشته و انبوه کودکی و کویری.

ارزش خیلی خیلی بدتون می آد:
بدی.

خیلی ارزش فاصله دارین ، دورین:
آرزوهای بزرگ ، آرزوهای اساسی.

این روزها ترجیح همجواری با...؛
همجواری با روییدن را در خود احساس می کنم، هرچند که پاییزان است.

از مهمترین پرسشهای همیشگی تان:
من کیستم.

شکوه آدمی به آن است؛
زیستن و بودن.

تا به حال باهاش روبه رو نشدین / نبودین؛
حقیقت.

حقیقت؛
همان که نیست و در جستجوی آنم.

میسر نیست؛
رسیدن.

از فراقها / از جدایی ها بگین؛
از جدایی ها که شکایت باید بکنیم مثل نی مولانا از جدایی دلها و جانها.

دشوار می نماید؛
وصال.

در همیشه هاتون ازش بیزارین؛
گفتم که بدی ، شر.

ازش طفره بروید بهتره؛
خودنمایی.

خیلی وقتتان را گرفت؛
اندیشیدن.

ناگهان متوجه شدین که...؛
داریم می رویم.

از سیر «آفاق»...؛
...تا انفس ... تا ملکوت.

اینجا افق یه شعر سر بزنگاه واقعا نفسمان را تازه می کنه:
میان ماندن و رفتن / درنگ بیهوده ست / شتاب باید کرد.

نکته ای درباره کشف قلمروهای قرآنی (از اصطلاحات خود شما و پژوهش هایتان)؛
کشف دنیای انسان ها.

حالا که جاش خیلی خالی یه؛
همان حقیقت گمشده.

کدام احساستان به الفبا درنمی آد / ترجمه ناپذیره:
احساس بودن.

معمولا توصیه اش می کنید:
رفتن.

روح ما ایرانی ها سرشار است از:
شکیبایی.

نکته ای درباره شاهنامه و قرآن:
قرآن فارسی است و قرآن ، شاهنامه هر ایرانی است و سند هویت او.

تکلیف حافظ (= قرآن عجم) چی می شه؛
ما قرآن های دیگری هم داریم و حافظ هم یکی است و مولوی ، مثنوی معنوی ، قرآن در زبان پهلوی ، شعر جامی و آنچه که می خوانیم ، قرآن ماست.

دیگه زمانه اقتضا می کنه که...؛
باز هم بخوانیم و بدانیم. تشنه دانستن هستیم و شهید خواندن.

همینش هم مغتنم است؛
هر چی که باشد، مغتنم است.

کار بی سرانجام ، رها شده مثل چیه / یه نمونه اش:
مثل مصاحبه ناتمام.

دارای ارزشهای بی شمار:
خود سوال کردن.

علی اکبر مظاهری
mazaheri@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها