داستان پلیسی/ قسمت اول

شاهدی برای یک جنایت

برخلاف روزهای دیگر سرش خلوت بود، با بی حوصلگی از پشت میز بلند شد و به طرف پنجره رفت و به برگ‌هایی که کف حیاط افتاده بودند نگاه می‌کرد. برگ‌هایی که رفتگر میانسال تلاش داشت آنها را در گوشه‌ای جمع کند. در همین حین چند ضربه به در خورد و کوشا در قاب در نمایان شد و پرسید: «به نظر سر حال نمیای؟» سروان حسینی شانه‌هایش را به نشانه نه بالا انداخت و گفت: «حوصله‌ام سر رفته.»
کد خبر: ۸۲۷۳۲۶

ناگهان برقی در چشم‌های کوشا دیده شد و در حالی که کاغذ کوچکی را که در دست داشت به سروان نشان می‌داد گفت: «چاره کار اینجاست. گزارش یک قتل.» سروان که تازه متوجه ماجرا شده بود، به طرف کوشا رفت و گفت: «پس چرا زودتر نگفتی؟ اکیپ آماده است برای رفتن؟» و چند ثانیه بعد خودروی بررسی صحنه جرم و سروان حسینی از اداره آگاهی خارج شده و به سمت یکی از محله‌های شمالی پایتخت به راه افتادند.

دقایقی بعد سروان حسینی و تیم تجسس در مقابل آپارتمانی توقف کردند که جنایت در آن رخ داده بود. خیابانی خلوت و آرام. آنها با ورود به محل با آپارتمانی بهم ریخته مواجه شدند و جنازه پیرمرد در گوشه‌ای از اتاق پذیرایی به چشم می‌خورد. عاملان جنایت دست و پا و دهان او را بسته و اموال گرانقیمت و پول‌ها و دلارهای پیرمرد را سرقت کرده بودند. از بهم ریختگی اثاثیه داخل خانه، مشخص بود عاملان جنایت به قصد سرقت وارد خانه شده و بعد از آن دست به جنایت زده‌اند. اما چیزی که در همان ابتدا جلب توجه می‌کرد این بود که عاملان جنایت افرادی هستند که با مقتول آشنا بوده‌اند. چرا که قفل درورودی و پنجره‌ها کاملا سالم و مشخص بود حادثه کار مهمان‌هایی است که پیرمرد آنها را می‌شناخته است. سروان حسینی در حال بررسی صحنه قتل بود که مرد جوانی با موهای جوگندمی به طرفش آمد و خودش را پسر مقتول معرفی کرد و گفت: «دیروز با پدرم صحبت کردم، حالش خوب بود، ولی امروز هر چقدر تماس گرفتم جواب نداد. خیلی نگران شدم. با یکی از دوستانش تماس گرفتم، اما او هم از پدرم بی‌خبر بود. به همین دلیل خودم را سریع به اینجا رساندم که با جنازه او روبه‌رو شدم. پدرم تنها زندگی می‌کرد و بیشتر خواهر و برادرهایم نیز خارج از کشور هستند.»

مرد جوان که معلوم بود از مرگ ناگهانی پدرش شوکه شده اشک‌هایش را پاک کرد و ادامه داد: «هرازچندگاهی من و چند فامیلی که در ایران هستیم به دیدنش می‌آمدیم. خواهر و برادرهایم مدام برای او دلار و ارز می‌فرستادند و به همین دلیل وضع مالی خوبی داشت. دزدها تمام پول‌ها و دلارهایش را همراه چند تکه فرش و وسایل گرانقیمت کوچک قابل حمل با خودشان برده‌اند. فقط امیدوارم که زودتر دستگیر شوند.»

بعد از صحبت با پسر قربانی کارآگاه جوان سراغ همسایه‌ها رفت، یکی از آنها که دوست قدیمی مقتول بود، گفت: دیروز صبح با فرهاد (مقتول) تلفنی صحبت کردم و قرار شد ناهار به خانه او بروم. از قبل گفته بودم ناهار مرغ کنتاکی می‌خرم و فرهاد هم منتظرم بود. تا بعد از ظهر با هم بودیم و از او خواستم که با هم برای قدم زدن بیرون برویم که فرهاد گفت نمی‌تواند همراه من بیاید و شب مهمان دارد. خیلی کنجکاو شده بودم. مهمان‌های او را می‌شناختم و معمولا هر وقت مهمان داشت، از من درخواست می‌کرد تا همراه آنها بمانم اما رفتار آن روز او بر عکس همه روزها بود و دوست داشت زودتر تنهایش بگذارم.

پیرمرد همسایه ادامه داد: «کنجکاوی به جانم افتاده بود و از او درباره مهمان‌هایش پرسیدم، فرهاد هم گفت من آنها را نمی‌شناسم. بلند شدم تا به خانه‌ام بروم که زنگ در خانه به صدا درآمد. مهمان‌هایش وارد خانه شدند و من هم برای حفظ احترام چند دقیقه‌ای پیش آنها ماندم. مهمان‌های او دو خانم ناشناس بودند که تا آن روز آنها را ندیده بودم. در همین موقع تلفن همراه یکی از آنها به صدا درآمد و او به آشپزخانه رفت و صحبت کرد. وقتی تلفنش تمام شد رو به فرهاد گفت که برادرش بود و نگرانش شده بود. من هم بعد از چند لحظه از آنها خداحافظی کردم و آنها را تنها گذاشتم.»

سروان نگاهی به تنها شاهد ماجرایش کرد؛ امیدوار بود با چهره‌نگاری بتواند هویت دو زن ناشناس را بدست آورد. به این ترتیب چهره دو زن ناشناس به تصویر درآمد و بررسی‌ها در این رابطه ادامه داشت.

در تمام مدتی که سروان حسینی روی پرونده کار می‌کرد، مدام یک موضوع ذهن‌اش را مشغول کرده بود. این‌که حتما زن‌های ناشناس قبل از رفتن به خانه مقتول با او تماس تلفنی گرفته‌اند. بر اساس همین حدس و گمان بود که به شرکت مخابرات رفت و تمام شماره تلفن‌هایی را که از طریق آنها با فرهاد تماس گرفته شده یا فرهاد با آنها تماس گرفته بود درخواست کرد.

شماره‌ها در اختیار سروان حسینی قرار گرفت، یک صفحه کاغذ با شماره‌هایی که با فرهاد تماس گرفته شده یا او با آنها تماس گرفته بود، سرنخ او برای حل این معمای پیچیده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها