دعوا بر سر یک سیب

امین و نیما که با هم دوست بودند در باغی بازی می‌کردند. آن دو به این طرف و آن طرف می‌دویدند، قایم باشک بازی می‌کردند، دنبال هم می‌کردند، با هم شعر می‌خواندند و خلاصه حسابی خوش می‌گذراندند. آنها بعد از آن که از شیطنت کردن خسته شدند زیر یک درخت سیب نشستند تا کمی استراحت کنند.
کد خبر: ۸۲۶۶۱۰

چند سیب از آن بالا به پایین افتاده بود و دوروبر آنها را پرکرده بود. اما یکی از آن سیب‌ها بسیار درشت و خوشرنگ بود. رنگ سرخ یکدست آن نظر همه را به خود جلب می‌کرد و امین و نیما هم از آن خوششان آمده بود. امین سیب را برداشت، اما نیما آن را از دستش قاپید. امین اصرار داشت که سیب مال خودش است و نیما هم سیب را برای خود می‌خواست. آخر سر قرار شد آن را نصف کنند. اما هیچ‌کدام به دیگری اعتماد نداشتند و برای همین تصمیم گرفتند از مردی رهگذر بخواهند سیب را برای آنها به دو نیم تقسیم کند.

مرد رهگذر سیب را از وسط نصف کرد. یک نصفه مال امین و نیمه دیگر برای نیما. اما نیما اعتراض کرد که سهم امین بیشتر است. مرد رهگذر کمی از سهم امین را کم کرد، خودش آن را خورد و باقیمانده را به پسرک پس داد. بعد امین اعتراض کرد که سهم نیما بیشتر است. مرد رهگذر هم کمی از سهم نیما کند و خورد. اما اعتراض‌های آنها تمامی نداشت. آن‌قدر به اضافه سهم یکدیگر اعتراض کردند تا این که چشمشان را بازکردند و دیدند چیزی از سهمشان باقی نمانده و تمامش به شکم مرد رهگذر رفته است.

مرد به آنها گفت: این درسی برای شماست تا دوستی‌تان را به خاطر یک گاز بیشتر از سیب زیر پا نگذارید. شما ساعت‌ها در این باغ با هم بازی کرده‌اید و خوش بوده‌اید، اما به خاطر یک برش کوچک سیب بیشتر این جاروجنجال را به‌پا کرده‌اید. این هم شد نتیجه‌اش! یاد بگیرید دوستی خود را به یک سیب ناقابل نفروشید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها