درباره خانم طباطبایی ...

تبسمی در زمانه عسرت

در دوره و زمانه سرنوشت‌های اتفاقی و زندگی‌های هر چه باداباد، این‌که یک نفر از سال سوم راهنمایی بداند قرار است چه کند و به کدام سو برود غنیمت است. باور نمی‌کنید یک نگاه به اطرافتان بیندازید، حالا نمی‌گویم به خودتان.
کد خبر: ۸۲۳۷۲۴

چند نفر تکلیفشان با خودشان مشخص است؟ چند نفر می‌دانند با خودشان چند چندند؟ اصلا آینده شغلی چند درصد آدم‌ها به دست خودشان تعیین شده و نه رمل و اسطرلاب کنکور. تصدیق می‌کنید، نه؟ قاعده‌اش این است که تصدیق کنید. مسیر زندگی اغلب ما محصول شرایط است. شرایطی که بیش از آن‌که اراده ما در آن دخیل باشد، جبر زمان و مکان و چیزهای دیگر آن را ساخته است. مهم‌ترینش هم همان تونل تنگ و تاریک کنکور است که وقتی از این طرف واردش می‌شوی، معلوم نیست از آن طرف چه تحویل جامعه می‌دهد. حالا این وسط یکی پیدا شده که می‌گوید از سال سوم راهنمایی می‌دانسته قرار است خبرنگار شود. چرا با صدای بلند به او نگوییم «دمت گرم». گفتنش شاید ـ از حیث تعصب حرفه‌ای و عرق شغلی ـ خوب نباشد، اما راستش را بخواهید همین جنس خبرنگاری که خانم طباطبایی توصیفش کرده هم این روزها متاع نایابی است در بازار مکاره رسانه. بازاری که سکه رایجش سیاست‌بازی است و شاخصه‌اش سیاست‌زدگی. حضرت گوگل در آن یکه‌تازی می‌کند و قبله آمال همه «کلیک» است. جنب‌وجوش و هیجان و انگیزه و این‌طور حرف‌ها هم همان چیزهایی است که این روزها جایش فقط در کتاب‌ها و خاطرات روزنامه‌نویس‌های قدیمی‌ است. به خاطر همین است آدم وقتی این روایت را می‌خواند، بیش از تحسین دلش می‌خواهد تعجب کند. دلش می‌‌خواهد حسرت آن قدیم‌ها را بخورد که امثال خانم طباطبایی در رسانه‌ها غریب نبودند. رسانه مترادف هیجان بود، خبرنگار و روزنامه‌نگاری مترادف جنب‌وجوش بود... همان قدیم‌هایی که در آن تعداد دبیرها و سردبیرها از خبرنگارها بیشتر نبود.

افشین خماند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها