تا همیشه پرواز

این بار هم ، حادثه به سرعت اتفاق افتاد. آنقدر که باور نمی توانی کرد. نیم ساعت قبل با موبایل کسی صحبت می کنی و قول و قرار که پس از سفرش هم را می بینید و دقایقی بعد موبایلش برای همیشه خاموش می شود.
کد خبر: ۸۲۳۶۳

با خودم می گویم کاش همین یکی بود اما نیست. همین پریروز بود. از بالای بالکن برای حسن حیدری که تجهیزات تصویر و صدابرداری را می برد دست تکان دادم و در جوابش که می گفت دوستم دارد گفتم : من هم. اما نه به خاطر خودت . به خاطر این که سه پایه دوربینی را با خود می بردی که تصویر دوستان مرا ثبت می کند. خندید... با تمام قامت استخوانی اش. دست تکان داد و رفت ! با عبدیانی دست دادم ، با آن لهجه صمیمانه اش حال و احوال کرد. دست بر شانه ام زد و رفت . حسین عرب احمدی همسفر جنوب من بود. با هم از لا به لای میدان های مین راه رفتیم و نیمه شب از کنار کمین منافقین رد شدیم. شیرازی کارش را خوب می شناخت. یکی از بهترین ها بود. می گفت سالهاست دوربین جزئی از بدن من شده. تکه ای از وجودم. راست می گفت . پیدایش که کردیم دوربین کمی آن سوتر افتاده بود. درست مثل وجودش سراپا سوخته. مهدی همتی را از بدو ورودش به کار تدوین می شناختم حتی کمی قبل تر. سر به زیر و مودب . عاشق این که تصاویر را آنچنان در کنار هم بچیند که نوازشگر چشم باشد. چشمان نمناکم را می بندم و با خود می گویم چگونه بدنه بی رحم هواپیما پیکرش را آنچنان خراشیده بود؛ افشار را هم همین دیروز دیدم. اتفاق عجیبی است . انگار باید تمام این همه دوست را درست چند ساعت قبل از رفتنشان می دیدم. از پشت تنه ای زدم و رو برگرداندم و رد شدم. نفهمید کار کیست. دوباره که برگشت دوباره تنه زدم . اینبار سریعتر برگشت و به وسعت مهربانی دلش لبخند زد. در آغوش گرفتمش. حال و احوال. و قول داد که تماس بگیرد. و می گرفت. شاید همین امروز. تنها اگر فرصت دوباره آمدن پیدا می کرد. شاید تنها اگر هواپیما چند صد متر بیشتر دوام می آورد. حسین مشکین سالهای سال نبرد و مجاهدت را به تصویر کشیده بود. بارها و بارها در مانورها با هم همراه بودیم. صبور بود. با آن چشمهای جدی اما مهربان . مهدی اناری اوایل همکارم بود و بعدتر هم دانشگاهی. توی دانشگاه که می دیدمش چشمان خسته از تلاش شبانه روزی اش برق می زد و می گفت : علی ، خوب دارم پیش می روم. باور کن ! جوان بود و صفای پاکی در نگاهش موج می زد. بقایی هم ، هم دانشگاهی ام بود و همکار. این اواخر بارها و بارها در راهرو دانشکده دیده بودمش . دیرتر از من آمده بود و زودتر رفت. سبکبال. جواد فراهانی هم بسیار در تهیه اخبار کمکم کرده بود. با آن اخم کردن ها و زودرنجی ها و سکوتهای طولانی اش . میرافضلی و ساجدی را بارها و بارها در برنامه های خبری دیده بودم. دوربین و قلم به دست. هارد سیستم ام پر است از عکسهای برادران و قریب. لحظه هایی که چشمهای آنها شکارشان کرده . چشمهایی که اکنون تا همیشه آسمان می بینند و مهربانی که کسی که دوستشان می دارد. به دوردستهای آسمان نگاه می کنم و می گویم : دوستان ، روزهای سختی است بی شما. امیر واعظی و بسیاری دیگر از همراهان این تا همیشه پرواز را از سالها سال قبل می شناسم. چیزی در درونم مچاله می شود. چقدر دلم برایشان تنگ است. انگار سالهاست از دستشان داده ام. ناباورانه با نگاه ، لابه لای اجساد می گردم. کاورهای اجساد را خیره خیره نگاه می کنم . واعظی چهارشانه بود و رشید. کدامیک از این جسدهای متلاشی شده و مچاله واعظی است. دوباره و هزاران باره اسمها را مرور می کنم.... نه. باورکردنش نه سخت که انگار محال است... بغض می کنم . در و دیوار بر سرم آوار می شود. آتش... آتش.. همه جا گر گرفته است. شعله های آتش بی رحمانه بر مچاله هواپیما و عزیزانم می تازد. می گریم. با تمام وجود. آنچنان که تصاویر موج برمی دارند. بغض فرو می خورم ، اشک ، بغض روی بغض ، دوباره و هزار باره در خود فرو می شکنم و به روحشان سوگند می خورم که قلم را حرمت بشناسم و لحظه ها را آن گونه که هست ثبت کنم...

علی لهاک - شبکه خبر
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها