در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نیما از کرمانشاه: میخوام خاطرات گذشته رو با نوشتن یه نامه زنده کنم؛ یه برگ دولایه از وسط دفتر شصت برگ میکنم، بعد از اینکه مداد سیاه رو با مدادتراش تیز کردم شروع میکنم به نوشتن هر چی که به ذهنم میرسه. غلطها رو با انگشتم که با زبان خیسش کردم پاک میکنم... «تق»! این چندمین باره که نوک مداد میشکنه. سعی میکنم روی خطوط آبی بنویسم؛ خیلی دقیق و منظم. دیگه به آخراش رسیدم. حالا وقتشه با مداد قرمز نقطه پایان رو بذارم. در حالی که با انگشت اشاره چونهم رو میخارونم یه نگاه بهش میندازم... اُهاُه... چقدر کثیف شده! دستخطم هم که تعریفی نداره. یعنی حسامی میتونه بخونش؟! حوصلة پاکنویسم ندارم. اصلاً بیخی! «بیب»... صدای پاور پیسی! ولکام تو ویندوز.
صادق محمودی از مشهد: همین الآن یه اتفاق خیلی خوب افتاد برام. یکی از همخدمتیهام چاردیواری رو برام آورد که توش چاپیده شدم. خیلی خوب بود. نمیدونی وقتی توی پادگانی این حسهای خوب چقدر باارزش و کمیاب میشن.
اَه... چه بد! کاش میدونستم سربازی؛ اما حیف... نشد خبیثبازی دربیارم بلکه حالت گرفته شه! خخخخ! اگرچه قابلی نداشت، ولی بذار مث مامان-بابابزرگا از موقعیت به دست آمده استفاده بهینه کنم و به امر مهم و خطیر نصایح گوهربار (که در این گونه موارد همچون میخ آهنین بر سنگ عمل میکنه!) بپردازم: پسر جان! حالا که متوجه ارزشمندی حس خوب شدی دریاب که احسان به دیگران خوب است (خخخخ)! و یاد بگیر به دیگران حس خوب بدهی، نیکی کنی و در دجله اندازی و گلستان کردن دنیا و غیره که در زمان ما...! (ادامه این سخنان پندآموز همچنان در حال بیان است!)
اسما حیدری از اصفهان: تیر نگاهت چه دلپذیر در قلبم نشست. قلب من هدف تو نبود. این را من خواستم و میخواهم. قلبم در بند نیست. منتظر است. اگر میآمدی، حکم را، قصاص میگفتم. فقط نگاهت میکردم. هدف رأس نگاه من، قلب تو میشد و رسیدن راز نگاهم به مقصد را تو باید میخواستی. درست مانند من که خودم رنگ نگاه تو را خواستم و مفهوم صدایت را
دنبال کردم.
هاااان؟ من خنگ شدهم یا واقعاً جادة متن تو پر از سنگ و قلمبه سنگه؟! خب نکن همچی کارایی با مخ ما ای عسل ماااادر!
شادی اکبری: 1-صبور است ولی بار آخر چنان غرقت میکند که فرصت نفس کشیدن هم نداشته باشی. آدم عاقل که با اقیانوس شوخی نمیکند. در هیچ جای دنیا رودها اقیانوس را طعمه قرار نمیدهند. 2-کاش مرزها بدانند که هیچ وابستگی و دلبستگی برای ماندن ندارم؛ مرا رها کنند که بروم. 3-همانقدر که مهربانم، همانقدر هم بیرحمم. اعتراض نمیکنم، انتقام میگیرم؛ همانطور که پس از باران ممکن است سیل از ریشه نابودت کند.
نرگس عباسی از اراک: 1-عصبانی که میشوی، جواب نمیدهد؛ منتظر چشمهای تو [است]. بغض که میکند، سکوت میکنی؛ منتظر شکست سکوت تو [است]. بدون حرف میروی، بدون ممانعت میایستد؛ منتظر آرامش تو. خسته میشوی، او منتظر است؛ منتظر بخشش تو. لبخند میزنی، او لبخند میزند؛ فقط یک خواهش از تو. آرامش فقط از تو؛ پشیمانی او و بخشش تو. تو مهربانتر از آسمانی ای پدر. 2-یه روز تو تنهایی من/ رفتی از اینجا پر زدی/ تو چشم من نگاه نکن/ اگه به اینجا سر زدی/ بغض دلم بیتو شکست/ تو دست غمها اسیرم/ دل میبری از همه چی/ من اینجا تنها میمیرم/ تو دفتر نقاشیها/ عکس چشات رو میکشم/ با فکر تو میخونم و/ بیتو نفس نمیکشم/ اما تو رفتی بیوفا/ یادت نره یادم باشی/ تو دنیای آدمکا/ تو از دلم جدا نشی/ دلم گرفته از دلت/ کجایی تو بدون من/ خستة این زندگیام/ تنها شدم دوباره من.
فاطمه مداح از سمنان: چرا اسم من رو توی تلگرافخونه نوشتین؟ نه من واقعاً میخوام بدونم.
البته خیلی وقتها خیلی از اسمها به خاطر کمبود جا میره توی تلگرافخونه اما واسه تو... دیگه چرا نداره! «روزی که دلم پیش دلت بود گرو» رو خودت توی گوگل سرچ کن، قانونهای ارسال متن رو هم بهش اضافه کن، حتی بدون هم زدن مواد و گذاشتنشون توی فر میشه دید کیکی که فرستاده بودی نه تنها قبلاً پخته، باتآلسو دیگه شدیداً هم سوخته.
پرنده بیبال: چند روز پیش رفتم [پیشِ] متخصص قلب. بهش گفتم قلبم درد میکنه. بعد از انجام آزمایشا و [گرفتنِ] نوار قلب بهم گفت قلبت جریحهدار شده. گفتم چی کار کنم؟ گفت رها کن. گفتم چی رو؟ گفت غم و غصههات رو. رهاشون کردم. دیگه قلبم درد نمیکرد.
باز خوبه که دچار کوفتگی و بدندرد نشده بودی؛ وگرنه الآن نه به نام پرنده بیبال، بلکه به اسم آدم بیلباس باس مطلب میفرستادی و بعید نبود به عنوان باباطاهر ثانی هم معروف میشدی! اونوخ بود که دیگه مامانبزرگم مجبور میشد به منظور یه سری ارشادات لازم و ضروری، وردنهش رو ورداره و دنبال تو هم راه بیفته تو کوچه پسکوچهها!
سهیلا، دختر بوکانی: روزی مخاطب تمام جملاتت من بودم. نمیدانی چه درد سختی است خلع مقام شدن و نمیدانی چه سختتر است دیدن ترفیع دیگری.
ژیژی از کرج: میخوام از خودم رها شم. به کوه میگم غمِ روی دلم از تو سنگینتره. به دریا میگم اشک چشام از تو زیادتره. به شب میگم روزگارم از تو سیاهتره. به خورشید میگم شعلههای آتشِ درونم از تو سوزانندهتره. ای باد بیا و توفان شو، خاکستر وجودم رو به آسمون ببر و مثل برف در سرتاسر زمین ببارون. میخوام از خودم رها شم. شاید رها شم.
مریم، قاصدک پاییزی: تو تنها اتفاق غیر منتظرة منی. منِ همیشه منتظر، غیر منتظره دیدمت، غیر منتظره دل بستم. تو هیچ وقت شبیه من، غیر منتظره نبودی اما من همیشه غیر منتظرهترین لحظههایم را با تو خلق کردم. صبر کن. برای آخرین بار هم من شبیه تو میشوم. تو بمان. من میروم؛ کاملاً غیر منتظره.
سماء: منم بخوام بیشتر از صد کلمه بنویسم گوشیم نمیذاره؛ تبدیل میشه به چندرسانهای... خخخخ!
چه جالب! منم اوایل جوونیم همین طور بودم. یه روز مامانبزرگم صدام کرد و گفت: واس همینه که اسم این «فندیلک» رو گذاشتهن «گوشی هوشمند» تا خودش متوجه شه که چه آدمایی حکماً باس یه وردنهای بالا سرشون باشه!! (اووومغغغغ! آخه این چه رسم و راه برخورد با یه بروبچ جوونه مااااماااانبزرگ؟) من البته بعداً به خودم گفتم راس میگه مامانبزرگم؛ بنابراین خوبه به گوشی هوشمند نشون بدم خودم هوشمندترم و نیازی به وردنه و این صوبتا ندارم. دیگه تو رو نمیدونم چه تصمیم کبرایی میگیری یا نه! (آخرش منم مث تو اضافه کنم: خخخخ! بلکه متوجه مزاح و شوخی جوابم بشی و حالا که اسم و رسم و عکس و تصویرم هم منتشر شده فردای روز توی خیابونی جایی وردنه هوشمندت رو پرت نکنی به سمت صورتم!)
محمدعلی صفائی از اردبیل: اکثر دوشنبهها روزنامهتان را میخوانم بخصوص بخش پیامهای کوتاه را. بعضی وقتها میخواهم روزنامه را مچاله کرده، دور بندازم از بس مطالب یأسآور برخیها میفرستند. ای کاش قبل از چاپ شدن مطالب، دستگاهی وجود داشت و مانند الک غم و غصهها رو جدا میکرد و افزودنیهای شیرین امیدواری اضافه مینمود. حرفم با اشخاصی است که مطلب گلایهآمیز میفرستند؛ مثلاً «کاش نمیرفتی و دلم را تنها نمیگذاشتی»، «برگرد که میمیرم» و... اگر قصد برگشت داشت که نمیرفت! اگر فکر میکنی دوشنبه فرا میرسد و او روزنامه بخرد و آن را ورق بزند و اتفاقاً مطلب تو را بخواند و تصمیمش عوض شود، چند درصد احتمال تغییر [در تصمیمش] وجود دارد؟
این جور مطالب که برای شخص بخصوصی نوشته نمیشن. ما توی ادبیات یه چیزی داریم به نام شعر و نثر عاشقانه که در واقع خیلی از اونا اصولاً مخاطب خاصی ندارن. انگار کن یک حس مشترک بین خیلی از انسانها باشه که دوست داشته باشن آمال و آرزوها و آرمانهای خودشون را توی یه قالبی بریزند و بیان کنن. اگر اینطوری بود که شما میپنداری، همون شب دوشنبه، همه مامان-باباها باید با کمربند میرفتن پشت در اتاق بچههاشون و فردا صبح هم همه بروبچ، سیاه و کبود از اتاقشون خارج میشدن! حالا بماند که حافظ و شاعران دیگر رو هم به عنوان سردسته مفسدان دم چارراه محله خودشون شلاق میزدند! (آها راستی... اون دستگاه غربال کردن مطالب غم و غصهدار هم اگه خوب دقت کنی به اسم پاسخگو در حال کاره! سعی میکنه با اضافه کردن یخده مزاح و شوخی از تلخی قضایا کم کنه؛ ولی خب... بالاخره غم و غصه هم جزو احساسات آدماس که خیلیها درگیرشن؛ من و شما که نمیتونیم بگیم همچی حسی رو نداشته باشین و اگه دارین بروزش ندین! یهو دیدی همه این بروزندادهها سرریز کرد همهشون شدن زامبی! بعد دیگه مجبوریم بریم متخصص حمل باقالی بیاریم و باقالی پر کنیم)!
تلگرافخانه
گل مرداب از کرمانشاه- امیر از خرمآباد- پیمان مجیدی معین- نوه مامانبزرگ از قم- پدرام محمدقیامی- مریم فرامرزینیا- شقایق 501- عشق سرعت- هادوو از شهر اولینها- نرگس عباسی از اراک- امیدعلی فیضی، 23 ساله- مریم از ملایر- سیمین از کاشان- صادق نفیسی از تهران- سپیده 67 از سنندج- محمود از سنندج- اسماعیل قائمی 24 ساله- نقی الهامی- مرجان از دزفول- آمنه از اراک- هانیه 17 ساله- مونا و مینا از رشت- عارف کاشی از ارومیه- سهراب 18 ساله از قم- نسرین، دختر فراموششده- بیتا مهرابی از کرج- زهرا 78 از انزلی- علی- یه آدم معمولی- احسان راحتی از کنار رود کارون- خاطره 17 ساله از گنبد کاووس- حیدر حمیدی- رها- محمد 23 از قزوین- خانم مبصری- مراد از بهبهان- هستی- شاهین مدائنی 19 ساله- آرزو خالدی- ش. ب. 15 ساله- هادی از کرمانشاه- منصور ابراهیمی- نازنین از مشهد- فرخ م. 22 ساله از مازندارن- کامران حمیدی- دختر تنها- سعید فردی 23 ساله از تهران- دختر غمگین از کرج- شب خاکستری 19 ساله از اصفهان- م.ر. از اهواز- میترا از کرمان- باران از استان فارس- راحله 16 ساله- شعیب نصرتی 20 ساله از گرگان- بدون نام از یزد- فرهاد، سرباز ساده از لب مرز- شهره از بجنورد- بدون نام از ساری- یلدا- کتایون س. 16 ساله از قم- یک بازنشسته- محبوبه فریار از کرج
9+1 قانون طلایی برای ارسال متن
* [اگه دست من بود، همین یه قانون رو میذاشتم:] 1-از نوجوون تا پیر، هر کی هر چی دل تنگش میخوادبگه، خُ بگه! [تموم شد رفت!] آمممماااا [متوجه شدم که دست من نیست و بسا که دست و پای دیگهای درکاره!] پس: 2-متنت باس حاصل فکر و قلم و تلاش خودت باشه، وگرنه میری توی تلگرافخونه. 3-نفرست آقا... نفرست؛ دِ! این پیامکای باحالی که به دستت میرسن و شعر و نوشتههایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران نوشتی و خوندی رو... نفرست؛ اسمت میره توی لیست سیاه کُپیکارها، بعد شاکی میشی مییای میگی که آی اِلِهوبِلِه و چمدونم دیگه جیمبِله! 4-دقت کن آخر ایمیل، نامه، یا پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو بنویسی؛ باز بلندنشی بیای بگی چرا اسمم چاپ نشد و دوباره اِلهوبِلِه و این دفعه دیگه حتماً جیمبِله! 5-مطالب بینام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممهشون میشن: «بدون نام». 6-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نهرییییم 7-بیشتر از 100 کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. 8-آقا اصاً خوش دارم برا مطالب طنز پارتیبازی کنم، حرفیه؟! (دسسستِتُ بندااااز... دِ... یقه؟ یقه؟! بیگی که اومد! زاااارپ!) 9-پارتی نداری؟ آاااخی... بمیرم من! خُ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «حالا منظـــــور؟» خودم هواتُ دارم! (آممـــاااا... زمینش با من نیستاااا! گفته باشم) 10-تموم شد رفت پی کارش!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: