در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما سینمای کودک و نوجوان مدتهاست که فاتحهاش خوانده شده و جز خاطراتش چیزی از آن نمانده است.
سینمایی که یاد فیلمهایش هنوز که هنوز است از ذهنِ من و همسن و سالهایم و حتی پدر و مادرهایمان پاک نمیشود. خُرخُر و دماغ نارنجی اکبر عبدی در «دزدعروسکها» خاطراتی نیستند که به این زودیها فراموش شوند، صدای «من مامان دارمِ» مریم در «مریم و میتیل» هنوز توی گوشهایمان زنگ میزند، خیلیهامان هر وقت لباسشویی میبینم یاد «سفر جادویی» میافتیم و گاهی سیبیلوی «مدرسه پیرمردها» را در بین پیرمردهای سیبیلدار پیدا میکنیم! «پاتال و آرزوهای کوچک»، دستمال گلدوزی شده «گلنار» و دو خرس تنبل، غول جنگل مهربان در «علی و غول جنگل»، سرمایی، کپل، نارنجی و... در «مدرسه موشها»، جوجو و پیشی در «الو الو من جوجوام» و این آخریها هم «کلاه قرمزی» با شعر معروف آقای رانندهاش همه و همه به خاطرات خوبی تبدیل شدند که روزهای مدرسه و همکلاسیها را برایمان زنده میکنند. خاطراتی که به حق ارزش به خاطر سپردن را داشتند.
در مقابل دلم به حال بچههای امروزی میسوزد و خوشحالم که الان در گروه سنی هفت تا 13 سال دیگر جایی ندارم! این بچهها از دیدن یک فیلم به درد بخور و مناسب سنشان محرومند. اگر آنها را سینمایی هم ببرند، طفلکیها مجبورند دو ساعت تمام مسخرهبازیهای یک عده بازیگر ثابت و همیشگی را تماشا کنند، فیلمهایی که آنقدر بیمحتوا هستند که جای نقد شدن هم ندارند! داستان تمامشان عشق یک پسر خنگ و دست و پا چلفتی به یک دختر بدتر از خودش است با یک دنیا ژست و حرفهای کلیشهای و مسخره. هجوهایی که به اسم طنز به خورد کودکان بینوا داده میشود و جالب این است که همه در این وضعیت سعی دارند جلوی کشیده شدن ناهنجاریهای کوچه و بازار را به مدارس بگیریم. از خودم میپرسم که آیا دیدن یک چنین فیلمهایی آن هم در سنین بچههای دبستانی پیامدی بهتر از این خواهد داشت؟
مریم تجلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: