بدبختی با من زاییده شد

اشاره: داستان سارا زمانی آغاز شد که با پسری ارتباط دوستانه برقرار کرد و برای مصرف مواد به خانه او و مادرش آمد، اما ایست قلبی تنفسی این جوان باعث شد پایش به ماجرایی جنایی باز شود. وقتی به زندگی گذشته‌‌اش فکر می‌کند، اشتبا‌هاتی را می‌بیند که با هوس‌های کوچک آغاز شد و در نهایت با مرگ یک پسر به خط پایان رسید. او در حالی که خود را بی‌گناه می‌داند به جرم اطلاع از جنایت و قتل عمد، در زندان به سر می‌برد. وقتی به اتاق مشاوره می‌آید، فرصتی دست می‌دهد تا با او همکلام شویم که مصاحبه‌اش را در ادامه می‌خوانید.
کد خبر: ۸۲۱۱۰۳

درباره زندگی‌ات بگو.

فکر می‌کنید گوش شنوایی هست و داستان زندگی‌ام برای دیگران آموزنده است؟

خودت چه فکر می‌کنی؟

شاید باشد. پس به پرسش‌هایت پاسخ می‌دهم.

چند سال داری؟

متولد سال 64 و 30 ساله هستم.

قتل چه زمانی رخ داد؟

قتلی در میان نبود.

پس چرا به جرم قتل در ندامتگاه هستی؟

یک ماه بود که با فردی به نام سامان آشنا شده بودم، یک‌بار به خانه ما آمد و در حال مصرف مواد دچار ایست قلبی تنفسی شد و مرد. من و مادرم که ترسیده بودیم به یکی از آشنایانمان زنگ زدیم؛ او آمد و با کمک هم جنازه سامان را در پتو پیچیدیم و چند خانه آن طرف‌تر رها کردیم.

چگونه با سامان آشنا شدی؟

در یک محل زندگی می‌کردیم و خانه آنها با خانه ما یک کوچه فاصله داشت؛ وقتی سراغ من آمد، گفت در کار کابینت‌سازی است، البته اعتیاد هم داشت من هم آن موقع اعتیاد داشتم، کم‌کم ارتباط ما نزدیک‌تر شد تا این که او برای اولین و آخرین بار به خانه ما آمد که آن اتفاق ناگوار رخ داد.

هنوز هم مواد مصرف می‌کنی؟

از زمانی که به زندان آمده‌ام با کمک کادر درمانی زندان توانسته‌ام با مصرف داروهای درمانی مواد مصرف نکنم.

چرا مواد مصرف می‌کردی؟

(پاسخی نداد و تنها با چشمانی خیره به زمین، با حسرت و فکر به گذشته نگاه می‌کرد).

چرا مادرت دستگیر شد؟

او به اتهام آگاهی و پنهان کردن جرم، بازداشت شده است. قاضی پرونده هم دستور داده تا من و مادرم جدا از هم باشیم.

چرا وقتی سامان جان باخت به پلیس زنگ نزدید؟

اشتباه کردیم. اگر آن موقع به پلیس زنگ می‌زدیم الان دچار این گرفتاری نبودیم و اتهام قتل هم متوجه ما نبود.

جسد را با کمک چه کسی منتقل کردید؟

نامزد دختردایی‌ام.

چند خواهر و برادر داری؟

دو برادر و سه خواهر هستیم. مادرم دو بار ازدواج کرده و پدرم هم از دنیا رفته است.

چرا از برادرانت کمک نخواستی؟

چون همگی در باتلاق اعتیاد غوطه‌ورند و از زندگی، تنها مصرف مواد را درک می‌کنند و همیشه ایام سرگرم انجام خلاف‌های گوناگونند تا به علت نداشتن پول درد خماری گریبانگیرشان نشود. برادر کوچکم هم اعتیاد دارد و جواب تلفن‌های مرا نمی‌دهد.

کوچک‌ترین برادرت چند ساله است؟

تنها 15 سال دارد و به دلیل فقر خانوادگی مجبور است برای سیر کردن شکمش دست به هرکاری بزند. شما نمی‌دانید نداری و بی‌پولی یعنی چه.

چه نوع موادی مصرف می‌کردی؟

کراک.

مرگ سامان چه زمانی رخ داد؟

شش ماه قبل.

بعد از مرگ سامان چه کردی؟

اتفاق خاصی نیفتاد. دو ماه بعد از آن ماجرا من با فرد دیگری نامزد کردم. نامزدم کارمند است و از این ماجرا و گذشته من خبر دارد. او هم مثل سامان همسایه ماست. من هیچ وقت دنبال هوس‌بازی نبودم، سامان هم از من خواستگاری کرده بود و با هم قصد ازدواج داشتیم که به آن سرنوشت دچار شد و الان دو ماه است که با بهرام نامزد هستم.

بهرام هم اعتیاد دارد؟

نه، او حتی سیگار هم نمی‌کشد.

از اعتیاد تو چیزی می‌داند؟

می‌داند معتاد هستم. حتی مرا به سم‌زدایی هم برد. او قصد کمک به من را دارد.

چطور با او آشنا شدی؟

یک‌بار که برای خرید بیرون رفته بودم مرا دید و از من خوشش آمد، بعد از آن بود که به خواستگاری‌ام آمد.

آیا سعی کردی با ترک اعتیاد جواب محبت‌های بهرام را بدهی؟

بله، تمام سعی خودم را کردم. هرچند موفق نشدم اما خودم از این وضعیت بیزارم. الان هم به خاطر او ترک کردم.

میزان تحصیلاتت؟

زیردیپلم هستم. بعد از فوت پدرم ترک‌تحصیل کردم. اگر درس می‌خواندم که آدم حسابی می‌شدم و به این روز گرفتار نمی‌شدم.

پدرت چه زمانی فوت کرد؟

پدرم راننده ترانزیت بود، هنوز دبیرستان را تمام نکرده بودم که فوت کرد، بعد از فوت او، دیگر درس نخواندم. فکر می‌کنم به خاطر مرگ او دختری کم‌رو و منزوی شدم. در اصل غم پدرم مرا به سمت اعتیاد برد. از روزی که او مرد زندگی ما از هم پاشید.

چطور دستگیر شدی؟

وقتی جسد را پیدا کردند تحقیقات آگاهی شروع و در نهایت منجر به دستگیری ما شد. هیچ ردی از ما در ماجرای مرگ سامان وجود نداشت اما بالاخره پلیس آگاهی متوجه شد و ما را دستگیر کرد.

نظر پزشکی قانونی حرف‌های تو را ثابت کرده است؟

نمی‌دانم، من از نظر پزشکی قانونی خبر ندارم، فقط می‌دانم که سامان به خاطر ناسازگاری موادمخدر دچار حمله قلبی شد و یکباره روی زمین افتاد، الان هم مطمئن هستم که نظر پزشکی قانونی نباید غیر از این باشد.

خانواده سامان از تو و مادرت شکایت کردند؟

از خانواده سامان خبر ندارم، اما می‌گویند از نظر جنبه عمومی ‌جرم، مدتی باید زندانی باشیم.

آیا حکمی برایتان صادر شده است؟

در حال حاضر بلاتکلیف هستیم.

آیا کسی دنبال کارتان است؟

نمی‌دانم. اما فکر کنم بهرام پیگیر پرونده باشد.

قبل از دستگیری کار می‌کردی؟

بله، در یک کارگاه مونتاژ اسباب‌بازی کار می‌کردم.

درآمد ماهانه‌ات چقدر بود؟

375 هزار تومان.

فکر می‌کنی چرا این اتفاق برایت افتاد؟

از شانس بد من، از بدبختی‌هایی که همیشه با من بوده است.

معنای بدبختی و خوشبختی چیست؟

بدبختی زندگی من است و خوشبختی زندگی آدم‌های پولدار.

یعنی هر کس پول دارد، خوشبخت است؟

حداقل مثل من به خاطر اعتیاد، انگ قاتل بودن به او نمی‌خورد.

پس فکر می‌کنی از ابتدا خوش‌شانس نبودی؟

بله، این‌طوری فکر می‌کنم، به نظر من بدبختی با من زاییده شده است و من نقشی در آن ندارم.

صحبت دیگری داری؟

چیزی برای گفتن ندارم. فقط می‌دانم که من و مادرم بی‌گناه هستیم. سامان خودش دچار حمله قلبی شد و فوت کرد. از بدشانسی من این اتفاق در خانه ما رخ داد و ما هم که ترسیده بودیم به جای این که با پلیس تماس بگیریم خودمان جنازه را از خانه بیرون بردیم. شاید اگر آن موقع با پلیس تماس می‌گرفتیم موضوع براحتی مشخص می‌شد، اما الان به اتهام قتل باید روزهای تلخی را سپری کنیم. دلم می‌خواهد زودتر از این وضعیت خلاص شوم و تکلیفم روشن شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها