در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تشخیص دل و سنگ دیگر دشوارتر از هر زمان شده و هر لحظه بر وسعت این سنگهای تلخ و سیاه، در این تاریکیهای بیرحمانة زمانه اضافه میشود و کمتر دلی از جنس دل میتوان یافت.گاه و هزاران گاه به خودم، احساسم و دنیایم میخندم و با پایانی تلخ و سرد، شورابراههای جاری بر پهنای صورتم را با دستان خسته و ناتوانم که کاری جز نوشتن نمیدانند پاک میکنم. از دستانم ناامیدم! از قدمهایم! دل و روح حبس شده در وجودم، به چه دستان و قدمهای ضعیفی دل خوش کردهاند. نمیتوانم آنچه میخواهم را فریاد بزنم. فقط مینویسم و این نوشتهها را خودم، فریاد و خروش احساسم میدانم و پر از صدای شکستنم احساسشان میکنم؛ اما از نظر تو، پر از سکوت بیمعنا، پر از تکرار، پر از بیهویتی، پر از بینشانی و پر از خالی هستند.
من و احساسم هیچگاه خالی نبودیم. پر بودیم و لبریز و جاری. کاش خشک نمیشدیم.
اسما حیدری از اصفهان
مرزبندی
1-یا اصلاً نفهم باش یا بفهم ولی کجفهم نباش؛ یا بیخیال باش یا طوری فکر کن که با افکارت تمام دنیا را به سوی نابودی ویران نکنی؛ یا حرف نزن یا اگر حرفی میزنی واژة دروغ را معنا نکن.
2-من از گرگها نمیترسم؛ من از گرگهای بیابانی میترسم که نقش گوسفندها را بازی میکنند.
شادی اکبری
آخآخآخآخ! به گمونم یخده بیشتر وقت میذاشتی، همچی راحت و باقلوا میتونستی اثرگذاری کلامت رو هم بیشتر کنی... ببین چقدر فرق میکنه اگه یه چی نوشته بودی مثلاً مث این: «من از همة گرگها نمیترسم، از آن گرگهایی میترسم که...». یا مثلاً: «از همة گرگها نباید ترسید؛ از آن گرگی باید ترسید که...»؛ حیف شد! (شماره یکت هم همینطورههااااا).
رونوشت برابر اصل
یکی باید باشد؛ یکی که سادگیات را ساده نگیرد و زلالیات را طعنه نزد. یکی که در سلام کردن پیشدستی کند؛ یکی که با خیال راحت رد پایش را از روی برفها دنبال کنی و بروی؛ یکی که تو را با عروسکها و مانکنهای پشت ویترین مقایسه نکند؛ یکی که بند پاره کیفت، برق نگاهش را نبرده باشد؛ یکی که خندهها و گریههایش واقعی باشد؛ یکی که راه غافلگیر کردن تو را بلد باشد؛ یکی که نگاهش ترجمان حرفهایش باشد؛ یکی که مسبب زنگ گوشهایت باشد؛ یکی که گاهی مهمان خوابهایت شود؛ یکی که بوی سیب بدهد دستانش؛ یکی که جای خالیاش با چیزی پر نشود؛ یکی که دانه بپاشد برای پرندههای دلت؛ یکی که چشمانش سوسو بزند برای دیدنت؛ یکی که با بودنش تو را از همه بینصیب کند؛ یکی که یادش بلرزاند دلت را؛ یکی بدون نقاب؛ یکی شبیه خودش، نه هیچکس دیگر؛ یکی که اهلی باشد و همین جایی؛ یکی که بیاید، بماند، باشد... یکی باید باشد.
زهرا فرخی، 35 ساله از همدان
بازی بارانی
اشکهای آسمان امشب خیستر است؛ چرا؟ شاید چون شانههای تو اینبار با من زیر باران نیست. قدمهایم را روی خیابان میکشم. سنگینی بغضهای باران امشب روی شانههای من است و من در آخرین خیال این خاطرههای خیس، دوباره عاشقت میشوم.
چه میشود اگر امشب باران، عاقد لبخندهای ما باشد؟ بویت را به اسم من و تمام مرا در چشمهای تو برقصاند؟ چه میشود اگر تو اینبار دستهای مرا بگیری، من آرام بیایم و تو نگران شوی که من خستهام؟
کاش امشب باران مرا بازی دهد؛ آرام پشت پلکهایم پنهان شود و تا ده بشمارد و من بدانم قطرهای که بعد از این شمارش روی گونههای من است، اشک نیست.
مریم فرامرزیتبار
هومممم... من جای تو بودم خیلی سریع خوردن هر گونه ترشیجات رو واسه خودم منع میکردم؛ شاید فردای روزگار دری به تخته خورد، تختهای به کمد تبدیل شد، بعد یهو دیدی که عح! اینکه کمد آقای ووپیه! درش رو باز کردی و یهو از بین اونهمه خرت و پرت یه آقای جادوگری پیدا شد و سریع یه کاغذ سفید جلوت گرفت و گفت: ببخشید میشه یه امضا هم به ما بدییییین؟! ...ولی خب... الآن که فکرش رو میکنم میبینم نه تنها من جای تو نیستم بلکه کلاً به ترشیجات هم علاقهای ندارم! خخخخ!
درخت اعتماد
گاهی خودت را خالی میبینی؛ خالی از هدفها و آرزوهایی که داشتی. احساس پوچی مطلقی همراه با سنگینی آزاردهندهای بر تمام وجودت رخنه کرده است. تمام باورهایت، نابارور شدهاند و ماندهای بین گذشته و آینده و امروز را از یاد بردهای. در اعماق دلت، اما هنوز جوانهای از امید وجود دارد که جسارتِ رویش ندارد. خودت هم خسته شدهای؛ نه تن به شکست میدهی و نه توان مبارزه داری. دیگر وقت آن رسیده است که با خودت تسویه کنی؛ دستانت را بر زانوی همت بگذاری و بلند شوی. کمی که بگذرد جرات پیدا میکنی. خواستههایت را پیدا میکنی و تمام آن روزها برایت [معنا] میشود و در خودت درختی را میبینی که چقدر تنومند شده است وقتی آن را باور کردهای. فقط کافیست بار دیگر به خودت اعتماد کنی.
دریا بابادی از شهرکرد
سوء ظن
تو خونهمون دستگاهِ ضبط صدا گذاشتی/ از سر من میترسی، برام بپا گذاشتی/ قانونتُ شکستم، صادره حکم جلبم/ میگردی تا نباشه، ریگی به کفش قلبم/ دارم تحمل میکنم، چون میدونم حساسی/ از این کارات خسته شدم، ای دلبر وسواسی/ دنبال من میافتن، صب، گزمههات به ترتیب/ کاشکی صادر میکردی، دستور منع تعقیب!/ چرا میخوای که خنده رو از چشم تر بگیری؟/ تا کی میخوای منُ تو، تحت نظر بگیری؟/ دارم تحمل میکنم چون میدونم حساسی/ از این کارات خسته شدم ای دلبر وسواسی/ یه لحظه که بیرون میرم، بیتاب و بیقراری/ دیر برسم، دنیا رو، روی سرت میذاری/ زندونه خونهای که توش اعتماد نباشه/ همین کدورتاس که زندگیا میپاشه/ گل بد میشه با گلدون ترک که برمیداره/ این سوءظن بیجا فقط سردی میاره/ دارم تحمل میکنم چون میدونم حساسی/ از این کارات خسته شدم ای دلبر وسواسی.
علیرضا ماهری
بروزرسانی مخچه
میخواهم تغییر کنم. چقدر از اخلاق خودم بدم میآید؛ اخلاقی که هم خودم را خسته کرده هم اطرافیانم را. خسته شدم از این اخلاق بچگانهای که با این همه سنوسال باز از من رها نمیشود. گاهگداری که نه، بیشتر اوقات است که از این اخلاق خاص خودم خسته میشوم. زبانم بیاختیار خودم به حرکت درمیآید و انگار دستوپاها به اختیارش حرکت میکنند و کار انجام میدهند. انگاری برعکس تمام آدمهای دیگر از مغز دستور نمیگیرند. خسته شدم. میخواهم تغییر کنم و راهی برای تغییر مییابم. مرا کمک کنید؛ چه کنم؟
محمود فخرالحاج از قم
میخواستم تا دستت از توی آب دریا بیرون اومده، منم موبایلم رو دربیارم و به جای کمک کردن، از غرق شدنت فیلم بگیرم! اما جهنم و ضرر دیگه! توی هر کاری یه خرده دقت و دو خرده مطالعه و سه خرده تحلیل و تفکر درباره دو تای قبلی رو با هم قاطی کن، معجون مذکور رو در تمام لحظات روز و شبت سر بکش، آخر شب همراه با دانلود آخرین ورژن حرفها و رفتارها و... همون روزت، یه نسخه مکتوب ازشون توی مخچهت ذخیره کن، جلوش بنویس: این کار به این دلیل خوب نیست و دیگر نباید تکرار شود، این کار به این دلیل خوب است و چه خوب است که تکرار شود، یه مدت که بگذره عادتت میشه و بقیهش رو سیپییوی مخت خودش خودکار واسهت انجام میده! (مامانبزرگم هم میگه: نگاه به دست خاله کن، هر جوری که خاله غربیله کرد برعکسش غربیله کن!)
اولین دیدار
همیشه تو خودم بودم، تا روزی که تو رو دیدم/ من از اون لحظة اول، غم چشمات رو فهمیدم/ تو هم حال منو داشتی، تو هم چشمات غمگین بود/ من از تو با خودم گفتم، چقدر اون لحظه شیرین بود/ من انقدر عاشقت بودم، که از عشق تو میمُردم/ دلم رو دست تو دادم، با اینکه پاشُ هم خوردم/ مگه میشه این احساس رو با یکی دیگه تقسیم کرد/ بگیر دستام رو تو آینه، دوباره به خودت برگرد/ دلم انقدر برات تنگه که تو مشت تو جا میشه/ با اینکه از درون پوچم، بذار گل دست من باشه/ دو تا چشمای غمگینت، منو راحت نمیذاره/ دو تا چشمای غمگینم، چیزی یادت نمیاره؟
پیمان مجیدی معین
آدمرنگی
من آدمهای بنفشی را سراغ دارم که از رنگ آبی و سرخ بیزارند. من یک آدم خاکستری را دیدم که روی زرد یک نفر را با سیلی قرمز میکرد بلکه نارنجی شود و غروب کند! آدمهای سبزی هستند که آرزویشان، زرد شدن توست و آدمهای ماتی که تاب شفافیت هیچکس را ندارند. در کنار همة این آدمهای رنگی، یکی هست که نمیآید به چشم، بس که سفید است.
دارم دنبالش میگردم؛ نگویید نیست؛ نمیشود یافت... آنکه یافت مینشود، آنم آرزوست.
نشمیل نوازی از بوکان
هفته دیگر در بروبچهها:
عکس و مشخصات پاسخگو!
دختری یا پسر؟ خانومی یا آقا؟ پیری یا جوون؟ چاقی یا کچل؟!! فک کنم عینکت هم از اون تهاستکانیاس! خب چی میشه عکست رو چاپ کنی؟ شایدم یه گروهید که همهتون به اسم پاسخگو مینویسین؟ یا شاید...
کم و بیش یک دهه میشه (کم زمانی نیستاااا... یه عمره واس خودش!) که کلی نویسنده و مسئول صفحه و مدیر و غیره و ذلک و هکذا و قس علی هذا و... این جور چیا! عوض شدن اما دو چیز عوض نشد و موند و موند و مـــــــــوووند تا همین حاااال حااااضر(!) من و همین سوالا!
حالا: مژده... مژده... انتظااار به سر رسیییید! ملت میرن عکس سلفی میگیرن زیرش مینویسن: «همینجور یهویی»؛ دیگه میخوام روی دست اونا بزنم و نه تنها عکس، بلکه «متن سلفی» بنویسم و زیرش هم بنویسم: همینجور یهویی! عیب داره؟ مشکلیه؟ دستِتُ بندااااز... دِ... یقه؟ یقه؟! نه دیگه... ببین... زیر یه خم نداشتیماااا (خخخخ!) بنابراین «به دوستان خود بگویید»! (البته اگه تا کلة ظهر میخوابن!) به خودشون نیان و همینجور یهویی ببین اِواااا... سرشون بیکلاه (یا در برخی موارد بیکلیپس) مونده! (هههههه!)... باز بیان بپرسن حالا زن بودی یا مرد؟! دوشنبة دیگه بلند نشی بری جلو دکه روزنامهفروشی و ببینی تا به خودت جنبیدی تموم نسخهها تموم شده؛ چاپ مجددم که نداریم... خلااااص! (الکی؛ مثلاً من خیلی آدم مهمیام! مردم هم منتظر دیدن یه آدم بیسواد! خخخخ! یه لحظه گوشی...! بله، بله... خب آقاجون، آرزو که بر جوانان عیب نیس؛ عیب داره فکر کنیم مهمیم؟! بله میدونم... یه میلیارد سال... آلزایمرم هم که مصداقشه! ولی عااااقا... به جاااان خودم، دلم... آخ نگوووو! هنو جوونِ جووونههاااا! باور ندارین؟ هوووومممم... ماااماااانبزرگ... اوووون وردنة باورپذیرسازت رو بِده یه لحظه؛ ایشون باور نداره!)
ف.حسامی
پاسخگوی بروبچ
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: