قصه ‌گاو و پشه

روزی از روزها، پشه‌ای در مزرعه‌ای به گشت و گذار مشغول بود. او از منظره مزرعه خیلی خوشش آمده بود و به همین دلیل در هر جایی که به نظرش می‌رسید، پرواز می‌کرد و به این سو و آن سو می‌پرید. در حین پریدن چشمش به گاوی افتاد که ‌مشغول کار و شخم زدن مزرعه بود. پشه از دیدن این صحنه تعجب کرد و از خود پرسید: «آخر چرا یک گاو به این بزرگی و قدرتمند‌ باید برای انسان‌ها کار کند؟ من به این کوچکی برای هیچ‌کس کار نمی‌کنم. هرجا دلم بخواهد می‌روم و می‌آیم. به این سو و آن سو می‌پرم و از زندگی خودم لذت می‌برم. به نظر من این گاو خیلی نادان است که برای انسان‌ها کار می‌کند.»
کد خبر: ۸۱۴۷۳۴

پشه راهش را پیش گرفت و نزد گاو رفت. او به گاو سلامی کرد و گفت: «جناب گاو، برای من خیلی سوال بزرگی است که تو چرا این‌قدر زحمت می‌کشی و برای انسان‌ها کار می‌کنی؟ مگر انسان‌ها در مقابل این همه زحمت به تو چه می‌دهند که حاضر شده‌ای برایشان زحمت بکشی و جان بکنی؟»

گاو جواب داد: «غذای آماده و جای خواب راحت.»

پشه گفت: «این جواب قانع‌کننده‌ای نیست. به من نگاه کن. برای هیچ‌کس کار نمی‌کنم. می‌خورم و می‌خوابم و آزاد زندگی می‌کنم. غذایم را خودم تهیه می‌کنم و به همین دلیل، مجبور نیستم برای آدم‌ها کار کنم.»

گاو گفت: «زندگی خودت را با ما حیوانات مفید مقایسه نکن. من برای انسان فایده‌های متنوعی می‌کنم. به همین دلیل آنها دوستم دارند و از من مراقبت می‌کنند. به من غذا می‌دهند، هنگامی که مریض می‌شوم، برایم دامپزشک می‌آورند و کنار طویله‌ام سگ نگهبان گذاشته‌اند تا هیچ حیوانی نتواند به من آسیب برساند، اما تو یواشکی کمین می‌کنی و خون انسان‌ها را می‌خوری. آنها هم از تو بدشان می‌آید و همیشه سعی می‌کنند تو را بکشند. تو با آسیب رساندن به انسان‌ها زندگی‌ات را می‌گذرانی، به همین دلیل برای کسی دوست‌داشتنی نیستی، اما من زحمت می‌کشم و برای همین ‌ در قلب صاحبانم جای دارم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها