پشه راهش را پیش گرفت و نزد گاو رفت. او به گاو سلامی کرد و گفت: «جناب گاو، برای من خیلی سوال بزرگی است که تو چرا اینقدر زحمت میکشی و برای انسانها کار میکنی؟ مگر انسانها در مقابل این همه زحمت به تو چه میدهند که حاضر شدهای برایشان زحمت بکشی و جان بکنی؟»
گاو جواب داد: «غذای آماده و جای خواب راحت.»
پشه گفت: «این جواب قانعکنندهای نیست. به من نگاه کن. برای هیچکس کار نمیکنم. میخورم و میخوابم و آزاد زندگی میکنم. غذایم را خودم تهیه میکنم و به همین دلیل، مجبور نیستم برای آدمها کار کنم.»
گاو گفت: «زندگی خودت را با ما حیوانات مفید مقایسه نکن. من برای انسان فایدههای متنوعی میکنم. به همین دلیل آنها دوستم دارند و از من مراقبت میکنند. به من غذا میدهند، هنگامی که مریض میشوم، برایم دامپزشک میآورند و کنار طویلهام سگ نگهبان گذاشتهاند تا هیچ حیوانی نتواند به من آسیب برساند، اما تو یواشکی کمین میکنی و خون انسانها را میخوری. آنها هم از تو بدشان میآید و همیشه سعی میکنند تو را بکشند. تو با آسیب رساندن به انسانها زندگیات را میگذرانی، به همین دلیل برای کسی دوستداشتنی نیستی، اما من زحمت میکشم و برای همین در قلب صاحبانم جای دارم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم