زندگی بدون مـرگ

انگار تمام بار منفی دنیا را در خودش جمع کرده است؛ «مرگ». هیچ کس از ما دنیای پس از مرگ را تجربه نکرده است، با وجود این ترس از مرگ در بیشتر ما آدم‌ها وجود دارد. شاید یکی از دلایلش هم لذتبخش بودن زندگیست. این‌ که ما زندگی را دوست داریم خودش دلیل دوست نداشتن مرگ است؛ چون قرار است زندگی را از ما بگیرد. زندگی شاد، غمگین، تلخ، شیرین، ساده یا سخت، ما را به خودش وابسته کرده است و امید ما به پیشرفت، زندگی بهتر و دستیابی به لذت‌های مادی و معنوی، این علاقه را افزایش داده است و در میان این همه تلاش و لذت فکر کردن به مرگ که خواسته یا ناخواسته، بی‌خبر یا باخبر قرار است به سراغمان بیاید، سخت و دشوار خواهد بود. واقعا در طول زندگیمان چقدر به مردن و زندگی پس از مرگمان فکر کرده‎ایم؟ چقدر برای مردن آماده بوده‌ایم و چقدر به زندگی بعد از مرگمان امیدوار بوده‌ایم؟
کد خبر: ۸۱۳۶۰۲

اما این مرگ با این چهره‌ وحشتناک و با این حس ترسی که همیشه همراهش هست، دلیل زیبایی زندگیست. هیچ وقت جهان بدون مرگ را تصور کرده‌اید؟ زندگی بدون مرگ چه معنایی داشت؟ اگر شما هیچ وقت قرار نبود بمیرید و انتهایی برای هیچ چیز وجود نداشت، چه می‌شد؟ تلاش بی‌وقفه ما برای بهتر بودن، تلاش برای لذت بردن از زندگی، تلاش برای رسیدن به هدف در کمترین زمان ممکن، استفاده از تجربیات دیگران و صدها چیز دیگر معلول علتی به نام مرگ است. ما نمی‌توانیم همه چیز را تجربه کنیم و قرار نیست جاودانه و همیشگی باشیم پس باید قدر لحظه‌ها را دانست و همیشه بهترین انتخاب را داشت. شاید اگر پایانی نبود، خوبی، معنویت و وجدان هم بی‌معنا می‌شد. این مرگ است که به ما می‌گوید همه چیز تمام خواهد شد. خوبی، بدی، زشتی و ثروت یک روز به پایان می‌رسد و وقتی برای همه چیز پایانی باشد، آغاز معنا پیدا خواهد کرد.

امروز سراغ مردم گلپایگان رفته‌ایم. شهری زیبا و سرسبز در استان اصفهان. از آنها پرسیدیم اگر مرگ وجود نداشت زندگی چطور می‌شد؟ و این که آیا دوست داشتید هیچ وقت نمیرید؟ سوالی که خیلی برایشان عجیب و متفاوت بود! مگر می‌شود مرگ نباشد؟ مگر می‌شود نمرد؟ هرچند عجیب و هرچند غیرممکن بود، اما اگر به این موضوع فکر نکنیم، برایمان زندگی معنا نمی‌یابد. سوالمان فلسفی، سخت و عجیب بود، اما با واکنش و پاسخ‌های خوب مردم گلپایگان مواجه شد.

37...527

«دیگر جای سوزن انداختن نبود.» گریه‌ بچه‌اش حرفش را قطع می‌کند. تلفن را به خانم دیگری می‌دهد: «به نظر من هم جمعیت زیاد می‌شود.» نمردن را دوست دارد: «دوست دارم نمیرم و زندگی جاودانه داشته باشم، اما در صورتی که زندگی خوب و راحتی داشته باشم و به اطرافیانم هم کمک کنم.» می‌پرسم بین شمایی که می‌دانید قرار است بمیرید و شمایی که هیچ وقت قرار نباشد بمیرید، فرقی وجود ندارد؟ «وقتی قرار باشد بمیرم، کارهای خوب انجام می‌دهم. زندگی پس از مرگ باعث خوب بودن آدم‌هاست. البته آدم‌هایی هستند که می‌دانند قرار است بمیرند، اما باز هم کارهای خوب انجام نمی‌دهند، اما من دوست دارم زنده باشم و کارهای خوب انجام دهم.» 

74...572

«همه همدیگر را می‌خوردیم. همه هر گناه و اشتباهی را انجام می‌دادند.» می‌گویم آیا معتقد است آدم‌ها به خاطر جهان آخرت گناه نمی‌کنند یا یک خلق و خوی خوب در آدم وجود دارد که از خوبی کردن لذت می‌برد: «اگر کسی خلق و خویش خوب باشد، بدی نخواهد کرد حتی اگر به یاد مرگ نباشد، اما برای بعضی‌ها مرگ دلیل خوبی کردن است.» مردن را پذیرفته است: «من دوست دارم عاقبت به خیر باشم و هیچ وقت افتاده و سربار بچه‌هایم نشوم. دوست دارم تا وقتی روی پا هستم بمیرم. مرگ حق است و مهم عاقبت به خیری است.» 

26...572

دختر جوانی تلفن را برمی‌دارد: «بی‌بند و باری و گناه بیشتر از این خواهد شد. ترس از آن دنیا و سوال و جواب از کارهایمان باعث می‌شود از خیلی کارها دست بکشیم، هرچند خلق و خوی خوب هم تاثیرگذار است، اما ترس از جهان آخرت تاثیرش بیشتر است.» به زندگی جاودانه فکر نکرده است: «نمی‌دانم، اما همه آدم‌ها از مردن می‌ترسند.» 

62...572

«همه مثل گرگ می‌شدند و همدیگر را می‌خوردند. نمردن فقط برای خداست.» اگر خودش جاودان بود رفتارهایش عوض می‌شد: «توقع و انتظاراتمان زیاد می‌شد و زورگو، بی‌عاطفه و ظالم می‌شدیم چون می‌دانستیم قرار نیست جواب پس بدهیم، اما حالا همه می‌دانند بالاخره خواهند مرد.» 

61...572

او هم فکر می‌کند وقتی مرگ نباشد انجام کار خلاف راحت‌تر خواهد شد: «زندگی بی‌معنا می‌شد. واقعا مرگ یک نعمت است. خداوند در سوره یاسین هم گفته است وقتی سن بالا می‌رود و توان آدم کاهش پیدا می‌کند مرگ به سراغش می‌آید، پس یک نعمت از طرف خداست. من نمی‌گویم از مرگ نمی‌ترسم، اما وقتی به آن فکر می‌کنم می‌بینم واقعا خوب است.» به نظر او هیچ وقت زندگی جاودانه در این دنیا وجود نخواهد داشت. می‌پرسم اگر جاودانه بود باز هم آدم خوبی بود: «من چون سید هستم از خیلی کارهای اشتباه دوری می‌کنم و کارهای خوب انجام می‌دهم و فکر می‌کنم تنها دلیل خوب بودنم ترس از مرگ نیست.» 

28...572

نظری در مورد زندگی بدون مرگ ندارد: «تا به حال به آن فکر نکرده‎ام و نمی‌دانم.» در کمال تعجب متوجه می‌شوم مردن را دوست دارد: «مردن حق است. اگر مرگ نبود دنیای خیلی بدی داشتیم به همین خاطر آن را دوست دارم.» می‌پرسم اگر قرار نبود بمیرد رفتارش چه فرقی می‌کرد: «مطمئنا زندگیم بهتر می‌شد و تا جایی که می‌توانستم کار خوب انجام می‌دادم.» تعجبم بیشتر می‌شود چطور وقتی مرگ و حساب و کتابی نباشد، رفتارش بهتر خواهد بود؟ «در آن صورت وقت بیشتری داشتم تا هر کاری که می‌خواهم انجام دهم و زمان بیشتری برای خودم و دیگران می‌گذاشتم».

 38...572

جهان بدون مرگ را جهان وحشتناکی می‌داند: «دیگر در دنیا نمی‌شد زندگی کرد. این ‌که مردم تا حدودی خوب هستند به خاطر ترس از آخرت است.» به نمردن علاقه‌ای ندارد: «مرگ شتری است که در خانه همه می‌خوابد. زندگی لذتش به مردن است چون با توجه به مرگ است که لذت‌های معنوی را تجربه می‌کنیم.» اگر قرار باشد جاودانه باشد خوبی را ترک نخواهد کرد: «بعضی آدم‌ها خوبند و بعضی‌ها بدند. من بسته به شرایط و انسان بودنم رفتار خواهم کرد. اگر در زندگی الانم قرار نبود بمیرم، رفتارهایم عوض نمی‌شد، چون رفتار هر کس به ذاتش بستگی دارد. کسی که ذاتش پاک باشد و مال حلال بخورد، در هر شرایطی خوبی می‌کند و ترس از آخرت معنایی برایش ندارد.» 

90...572

«جهان منفجر خواهد شد. الکی خداوند یک چیز را قرار نمی‌دهد. قحطی در جهان پر می‌شود، رفتار مردم عوض می‌شود، عصبیت و بیماری افزایش پیدا می‌کند. باید همانقدر که به خانه‌ها اضافه می‌شود، قبرستان‌ها هم افزایش پیدا کند.» از مردن نمی‌ترسد: «من دوست دارم الان بمیرم. چون هر چه آدم بیشتر زندگی کند بار گناهانش بیشتر می‌شود، اگر آدم کارهای خوب انجام بدهد زندگی در این دنیا خوب است در غیر این صورت مردن بهتر است.» می‌پرسم فکر می‌کند رفتارش وقتی بداند می‌میرد چه فرقی با زندگی جاودانه خواهد کرد: «نمی‌دانم. در من خلق و خوی خوب وجود دارد و در عین حال از آخرت هم می‌ترسم. ممکن است در دنیا کارهایی انجام دهیم که خیلی به نفعمان نباشد، اما وقتی بدانیم خداوند پاداشمان را خواهد داد و هر کاری که انجام می‌دهیم صد برابر جواب می‌دهد انجامش خواهیم داد.» 

42...572

«الان که دیگر کسی مردن را در نظر نمی‌گیرد و هرکس هر کاری دلش می‌خواهد انجام می‌دهد و همه به دنبال مادیات هستند. اگر مرگ وجود نداشت جهان مثل الان می‌شد؛ شاید هم بدتر.» زندگی جاودانه را دوست دارد. اگر قرار نبود بمیرد آدم دیگری می‌شد: «به کارهایم توجهی نداشتم و آدم بدی می‌شدم. الان خدا و آخرت را در نظر دارم. از آخرت خیلی نمی‌ترسم، اما از جهان برزخ خیلی می‌ترسم.» 

44...572

سوالم او را به فکر فرو می‌برد: «این سوالی نیست که بشود بدون فکر به آن پاسخ داد. من به زندگی بدون مرگ علاقه‌ای ندارم. آدم هر سال پیرتر و فرسوده‌تر می‌شود و این ‌که آدم فکر کند هر سال قرار است بدتر شود، خیلی سخت است و اصلا خوب نیست. من دوست ندارم الان بمیرم. همیشه زنده بودن را هم دوست ندارم.» می‌پرسم فکر می‌کند در آن حالت رفتارش فرق خواهد کرد: «حتما. وقتی آدم می‌داند حساب و کتابی وجود دارد رفتارش فرق می‌کند.»

 07...572

این هفته تنها یک مرد مخاطب مزاحم تلفنی بوده است او هم دنیای بدون مرگ را دوست ندارد: «همه می‌خواهند همه چیز را از هر راهی که بشود، کسب کنند.» با مردن مشکلی ندارد: «دوست دارم بمیرم، اما دوست ندارم زود بمیرم.» می‌پرسم بدون فکر مرگ هم می‌تواند آدم خوبی باشد: «مطمئنا اگر بدانم نخواهم مرد، رفتارهایم فرق خواهد کرد، اما همه چیز به خاطر ترس نیست. من فکر می‌کنم ترس از مرگ فقط نصف قضیه است.» 

34...572

«زندگی بی‌هدف می‌شود. تا کجا می‌خواهیم ادامه بدهیم. بعد از یک مدت زندگی یکنواخت و بی‌ارزش خواهد شد. من فکر می‌کنم گاهی مردن یک راه نجات است.» می‌پرسم اگر قرار نباشد بمیرد رفتارش چه فرقی می‌کرد: «خیلی فرق نمی‌کرد، اما ممکن است خیلی از آد‌م‌ها اگر مرگ نبود رفتار خوبی نداشتند و در حقیقت مرگ تلنگری می‌شود تا بهتر باشند.» خودش زندگی طولانی را دوست ندارد: «همین که 50 سال عمر کنم برایم کافی است.»

آزاده هاشمی منفرد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها