در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این روزها شاید در میان این همه چینی و کریستال دیگر کمتر کسی معنای این جمله قدیمیها را بداند که یک لیوان آب خنک خوردن از یک کوزه گلی طعمی دارد که در هیچ یخچالی پیدا نمیشود. هنر او شاید امروز برای خیلیها تزئینی باشد، اما در دل این هنر خاطره جمعی ما خوابیده است. روزگاری بود که برای کودکان، خیرهشدن به آن چرخ جادویی سفالگری و حدس آن که استاد سفالگر از میان آن چرخش گل روی دستگاه چه چیزی بیرون میآورد، یک لذت یکتا بود. این روزها او هنوز چرخ کارگاه خود را میچرخاند تا خاطره جمعی ما زنده بماند. آقا مسعود اما به موازات این که از حافظه جمعی ما حراست میکند، از یک خاطره شخصی هم با تمام وجود حراست میکند. مادری که آلزایمر گرفته و شاید حتی او را نشناسد، اما هر چه باشد او هم مادری است که به او خواندن و نوشتن آموخته است، او همان مادری است که به او قرآن خواندن آموخته، او همان مادری است که نزدیک بود جانش را در زمان به دنیا آمدن او از دست بدهد؛ برای همین است که مادرش را همچون خاطرههای شیرین تر و خشک میکند. وقتی قسمت مربوط به مادر را در قصه آقا مسعود میخواندم، بیاختیار یاد آن سکانس شاهکار در فیلم «جدایی نادر از سیمین» میافتم، همانجایی که نادر در جواب سیمین که به او گفت: «پدرت تو را حتی نمیشناسد» اینگونه جواب داد: «من که او را میشناسم.»
افشین خماند
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: