دیدار بهشت، پیش از مرگ!

بای بسم الله محمدحسین جعفریان را فقط با آثارش می شناختم. صدایش از دور می آمد اما همین مصاحبه 7ساعته (که باز هم صدایش از دور می آمد از چابهار) روح او را و مرا به یکدیگر
کد خبر: ۸۱۰۱۹
تا یک رفاقت پایدار نزدیک کرد.
جعفریان در این گفتگوی تلفنی اشاره کرد: وقتی فیلم «مستند احمدشاه مسعود» را ساخته هیچکدام از رسانه های پایتخت (داخلی و خارجی) استقبال نکردند اما فقط کمی بعد که خبر ترور دومین چریک بزرگ جهان پس از هوشی مین ، احمد شاه مسعود مشهور به شیر دره پنج شیر افغانستان هیات خبرگزاری ها را سیاه کرد، تلفن همراه محمدحسین از بس زنگ خورد یادم نیست که سوخت یا نه؛!
مستندی که آینه های روشن یاد آن همیشه مومن را به تابش در آورد بی کرانه تر از پیش.


برای شما هنوز باقی مانده:
این سوال شما خیلی چیزها را به یاد من می آورد؛ جنگ ، سرزمین هایی که رفتم...

در بعضی لحظات خاص:
جز خدا هیچی نمی بینم.

تا چه حد موفق بودین:
خیلی کم. حالا که برمی گردم به گذشته نگاه می کنم.

ولی به همین جا ختم نمی شود:
امیدوارم! ولی خیلی مطمئن نیستم به این جمله... یک مقداری احساس کهولت می کنم.

از تعصبات شما:
باقی مونده و همین آزار دهنده است. چون خواسته ها بسیاره و ابزار و توانایی ها اندک و زمانه ناسازگار.

می شه با اونا ارتباط برقرار کرد:
با همه کسانی که یه روزی فکر نمی کردین بشه باهاشون ارتباط داشت.

معنی خودتونو کی پیدا کردین:
باید یک خاطره تعریف کنم.

می خواهید پنهان بمونه:
واقعا چیزی وجود نداره که بخوام پنهان بمونه.

هیچ گاه تصورش نمی رفت:
امروز.

تصمیم دارین:
زودتر بمیرم.

مرگی که همان جاودانگیه:
نه. مرگی که آدم را می برن تو بهشت زهرا چال می کنن.

خب این آرزوی مشترکه:
واقعا این بهترین آرزوییه که یه آدم هوشمند می تونه داشته باشه.

ازش متاثر می شین:
کودکان.

ازش متاثر هستین:
پدرم.

روشون تاثیر گذاشتین:
بیشتر اطرافیانم و نزدیکانم.

انکارناپذیره برای شما:
آنقدر که باید شجاع نبودم.

در ساختار شماست:
صداقت.

به چیزی تبدیل نشده؛
هنوز نه.

لایه مهم روح:
حقیقت.

عجیب و غریب:
علیرضا قزوه.

شوخی نفرمایین:
همینه.

به نظرتون دوست داشتنی:
برو بچه های جلسه شعر خراسان.

نمی خواین اسم ببرین:
چرا نمی خوام؛ استاد معلم را به آن جلسه کوچک در مشهد بردم. تا هنوز هر گاه که می بینمش حیرتش را از آن شعر و شاعران پنهان نمی کند و سراغشان را می گیرد. دکتر هادی رضوی ، سعید ایمانی ، سعید شاد، خانمها تفقدی و ثابت ، محمد کاظم کاظمی ، سیدابوطالب مظفری ، سید قدسی و بعضی بچه های تازه کار که کارشان حیرت آور است و به خاطر کهولت ، نامشان در خاطرم نیست.

جالب این که:
برای من فرقی نمی کنه ایرانی باشم یا افغانی.

شما را به خاطرش بسیار تحسین کرده اند:
برخی از سروده هایم و سریال مستند «احمدشاه مسعود».

بارها تحسین تون کردم به خاطر سفرهای شما به پامیر، ازبکستان ، تاجیکستان و خلاصه جگر پاره های ایران:
پیش از این که بمیرم ، بهشت را دیدم، چون پس از مرگ بعیده ببینم.

با شما موافقم (البته در مورد سفر به آن مناطق بهشتی):
در بدخشان (مخصوصا الان داره حالم عوض می شه که ازش صحبت می کنم ) چون یک قرن دورمانده از تعرض همه چیز، تقریبا همه چیزهایی را که دوست داریم ببینیم از قدیممان ، می بینیم...

عکس های آنجا را چرا منتشر نمی کنین:
گذاشتم این زیبایی ها برای من بماند. چون مخاطبی برای درک این همه زیبایی نیست. احساس می کنم توی درک این زیبایی ها خیلی تنهام.

پس این یک تنهایی ویژه است:
حتما... همه خوبی ها و چیزهایی که آدم فکر می کنه بهش احتیاج داره در اکسیژن آنجا و آب جویبار اونجا هست.

درباره اش دیگه فکر نمی کنید:
فقر دوران کودکی.

الان دیگه بهش نیازی ندارین:
ترس

قبلا گفتین که خیلی شجاعین:
(می خندد...) به طور آزاردهنده ای صادقم من.

همین فضا و در مورد این مصراع مرحوم حسین منزوی: «چنین که دست به کشتار خویشتن زده ام من؛»
خیلی عالیه. آره همین طوره. البته منزوی خیلی «سیبل»های روح مرا هدف قرار داده و زده به هدف.

یعنی؛
یک موضوعی که هفته ها بهش فکر می کردم اون توی یک مصرع...

از قلمی هایتان درباره ایشان:
اگر که غزل فارسی لایقش باشه ، در مطلبی گفته ام: حسین، افتخار غزل فارسی است البته اگه غزل فارسی لایقش باشه.

خیلی رندانه صحبت کردین:
در پاسخ یک بیت منزوی را می گم خودتو هم کمکم کن: از پیله و پرواز و ابریشم می گه.

چه سرنوشت غم انگیزی/ که کرم کوچک ابریشم/ تمام عمر قفس می بافت / ولی به فکر پریدن بود / با یکدیگر بیت را که تقریر کردیم، گفت:
واقعا وصف حال همه ماست. شناسنامه همه ماست این.

دوستی عمیقی بین من و ایشان بود با احترامی خاص در همه احوالات مخصوص شان:
خوشا بحالتون. به چه وضعیت خوبی رسیدیم البته منظورم اشتراک معنوی و لفظی است.

شما چی می فرمایین؛
چیزی ندارم برای گفتن.

به نظر شما کار موفقی هست:
همه سروده های حسین منزوی و علی معلم و همه شعرهای خیلی های دیگر و البته نه سهراب سپهری.

مشهورترین استدلال:
به نظر من فروغ فرخزاد شاعری برتر و متدین تر از سهراب سپهری است.

درباره او یوسفعلی میرشکاک بسیار به جا گفته است: «کاهنه مرگ آگاه» کسی که در حلقه خودش محبوس می شود:
کبوتر ایمان از قلبش پریده است (فروغ می گه).

به زور وارد سرنوشت شما شد:
عشق.

این یک تجربه توصیف ناپذیره؛
نه حسین منزوی همه توصیف ناپذیری های زندگی منو توصیف کرده.

ازش خیلی انرژی گرفتین:
جنگ.

انرژی تونو هدر داد:
عشق.

عشق که روح همه انرژی هاست:
دیگه باید یه جوری معلوم بشه ما آدم متفاوتی هستیم.

اتفاقا در مورد عشق یه شاعری می گه: «عشقی که خواهد ماند خلق دیگری دارد / ویرانی هنجارها آزار خوبی ها»:
ببینید! من فکر می کنم که جواب هر دو سوال شما یکی بود که چه چیز به من انرژی داد و چه چیزی مرا ویران کرد.

درباره «احیا» حرف بزنین؛ امکان تولد دوباره:
اتفاق افتاده. بعضی ها فقط آرزوشو داشتن و براشون اتفاق نیفتاد: ناامید نباشن ، شدنیه.

در این مورد خاص من هم همان طور که پیش تر شما فرمودین کمی احساس کهولت می کنم:
نشانه خوبیه.

چه جوری می شه خوب بود و به خوبی رسید؛
من از شما می پرسم چه طور می شه بد بود.

جواب من «خوبی فروختن»:
بد بودن خیلی سخت تر از خوب بودنه.

ازسختی های ناگزیر زندگی درونی:
پاسخی ندارم به این سوال.

از ملاقاتش خوشحال می شین:
مادرم ، پدرم ، علی معلم دامغانی و یک نفر دیگر که نمی خواهم نامش را ببرم.

من این نفر دیگر را این جوری توصیف کردم:
«او که همه نامهاش او بود»: آفرین.

چیزی که باعث شد به سیر آفاق و انفس بروید:
جنگ.

مگه این جنگ چقدر مهمه؛!
خیلی.

ولی خیلی چیزها را هم ، از ما و شما گرفت مثل احمد شاه مسعود:
من از جنگ ممنونم که نگذاشت احمدشاه مسعود زیر سایه بمب افکن های امریکایی وارد کابل بشه.

یک ابراز احساسات نسبت به ایشان:
آخرین چریک زمین احساستان در آن روز که ترور شد؛ والا خیلی سخته. نمی دونم ، یه احساس خیلی متناقضه.

یک دریافت شخصی از «شیر» پنج شیر:
بزرگ بود و از اهالی امروز نبود.

یعنی بگیم...؛
سخت می شه تعریفش کرد.

جدیدترین کهکشانی که در روحتان رصد کردین:
تنهایی. اینجا انسان چقدر تنهاست.

«اینجا» به تعبیر سپهری؛
نه از سپهری بدم می آد.

با سلمان هراتی چطور بودین:
حیرت آوره.

ولی اون از سپهری خوشش می اومد:
در این فرازها نمی شه مستدل حرف زد فقط از احساسات می شه گفت.

بسیار دقیق و علمی و حساب شده ؛ چنین چیزی در روح شما وجود داره؛
حتما وجود نداره.

وقتی فیلم «مستند احمدشاه مسعود» را ساخته هیچکدام از رسانه های پایتخت (داخلی و خارجی) استقبال نکردند اما فقط کمی بعد که خبر ترور دومین چریک بزرگ جهان پس از هوشی مین ، احمد شاه مسعود مشهور به شیر دره پنج شیر افغانستان هیات خبرگزاری ها را سیاه کرد، تلفن همراه محمدحسین از بس زنگ خورد یادم نیست که سوخت یا نه؛!

چیزهای دیگری که وجود ندارد؛
حتما دزد، عرق خور، دروغگو و جاسوس نیستم

در بقیه امور:
تضمینی نمی دهم.

ادعا شو دارین:
شاعرم.

رابطه شاعران بزرگ و بیماری سرطان؛
شاعران بزرگ حتما یک بیماری ای دارند که شاعری بزرگ شده اند.

مثلا سرطان مو؛
به همه سوالها باید پاسخ بدم.

زمانی بود که می گفتیم...
خیلی سوالهای سختی می پرسی آقای مظاهری.

پرداختن بهای سنگین ؛ مثلا بخاطر ایجاد پرسش در ذهن افراد برای معنی دادن به زندگیشان و آباد کردن جهان درونشان (که البته برباد رفت):
خیلی.

زود قبولش می کنین:
سفر.

از سفر به «ناکجا آباد» بگین:
اگه می شد گفت که ناکجاآباد نبود.

قراره بسازینش:
مقبره مو.

برای زیارت شاعران یا تجارت سازمان میراث فرهنگی:
نه، یه جایی خواهد بود که دست هیچکدمشون بهش نمی رسه.

در مواجهه با آن فقط با پرسش و آیا و اما روبه رو شدین ؛ همیشه مبهم بوده:
یه سوالهایی می کنی که یه چیزهایی را از کف پای آدم می کشه می یاره توی مغزش.

امیدوارم که این احساس خودش یه نوع تعالی باشه:
انشاالله.

از شگفتی های خوشایند:
اولین باری که توی نجف چشمم به بارگاه مولا علی علیه السلام افتاد.

پس «بیا بریم مزار...»:
با چشم گریان.

یکی از عنایات و الطاف الهی:
حضور در جنگ ، سفر به عتبات ، دیدن بدخشان ، تجربه عشق ، دیدن مسعود و درک استاد علی معلم دامغانی و...

از شهادت بگین ، از شهدا:
خیلی دورن.

به شما یا ما:
به امروز در واقع ؛ برای همین «مسعود» بزرگ بود و از اهالی امروز نبود.

ابراز احساسات به شهدا در شعرهای دفاع مقدس (کم گوی و گزیده گوی بفرمایین):
قطره از دریاست دیگه.

باز هم از شهدا بگین:
جایی می رسه که کلمات تموم می شن.

یک سفر موفقیت آمیز درونی:
تصمیم برای درس نخواندن به معنی کلاسیکش (دانشگاهی - گرفتن فوق لیسانس) وگرنه من چهارشنبه در میان 68 هزار و 800 تومان پول بلیت هواپیما می دم (با یک وضع اقتصادی معمولی ) تا خودم را به کلاس «علی آقا» (استاد علی معلم) برسانم.

یک سفر ناموفق درونی:
درس ، من بخش اعظمی از جبهه بودنم را در شلمچه بودم. شاید احمقانه است برای موجودی مثل من که گاهی فکر می کردم شهید می شوم. شاید برای همین بعد از تابستان 1367به دنبال جنگ به بقیه نقاط جهان (بوسنی ، کوزوو، افغانستان و....) رفتم / این هم یک سفر ناموفق!

یکی از ناشیانه ترین کارهای شما:
رفاقت با بعضی دوستان بسیار نزدیک.

قمپز در کردن:
گاهی لازمه.

چرت و پرت (سوال خوبیه)؛
(آره ، سوال خوبیه) بخشی از تاریخ فلسفه.

در مورد آدمهای واقعا پرت:
عمدتا حسرت مرا برمی انگیزند.

به قول باباطاهر: «خوشا آنان که هر از بر ندانند...»:
پیامبر می فرمایند: اکثرهم اهل الجنه بلها (حمقا نیز شنیده ام).

ترکیب خنده و تفکر:
خیلی از نویسندگان طنز را می توانم نام ببرم؛ ولی از نام ناصر فیض حتما نمی توانم بگذرم.

یکی از تیکه کلامهاش:
حسین گوش کن یه شعر تازه گفتم؛ نصفه شب، سر ظهر و... زنگ می زند، هیجان زده و... البته به شنیدنش واقعا می ارزه.

اگه می شه مستفیضمان کنید از فیوضات جناب فیض:
(وقتی زنگ می زنه مهم نیست کجا هستی ، باید شعرشو بخونه و بشنوی. وقتی زنگ زد من مشهد بودم ، حرم. شعری خواند که یکی دو بیتش...) با من برادران زنم خوب نیستند باید برادران زنم را عوض کنم وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند باید چراغ مه شکنم را عوض کنم یک دست جام باده و یک دست زلف یار پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم.

یاد میرزا بیدل بزرگ باد که فرمود: این همه ریش چه معنی دارد... :
بیدل منو به یاد همه اندوه هام می اندازه که یک بخش اش ایرانیه که در شرق امتداد داره.

چرا شانه های بام ایران «پامیر» زخمیه؛
از تاریخی که ما کشوری به نام افغانستان را در نقشه سیاسی جهان (حدود 3قرن ) دیدیم ، فقط کمتر از یک سال بر این سرزمین ، فارس زبان ها حاکم بوده اند. (آنجا فقط 35سال جنگ نبوده)

مرهمی بر این زخم کهنه که هم بر دل است هم بر شانه:
همدلی.

از مهمترین های شما:
باز هم سفر.

خاصیت سفر:
خاصیت ها در واقع باید بگیم.

باید باهاش جسورانه تر برخورد کنیم:
پول.

ولی این قصه سر دراز دارد؛
برای همین باید جسورانه تر باهاش برخورد کنیم تا کوتاه بشه.

از ضروریات سفر به غیر از پول:
الهام.

جالبه که همیشه با سفر عجینه: حتما همین طوره.

گاهی که... چه جوری به خودتون / به روحتون سر و سامون می دین:
از همیشه با خودم صادق تر می شم.

به خودتون هم پناه می برین؛
بسیار.

وظیفه خودتون می دونین:
سفر کنم.

اگه این سفر واقعا به «جهنم وعید» باشه، چطور؛
به آنجا نیازی نیست سفر کنم؛ چون می برنم.

این شده برای من سوال ، چرا اینقدر بهشت شما دوره؛
وقتی آنقدر نزدیک بود، توی شلمچه در دستم بود نتوانستم و از دست رفت حالا که اینقدر دوره... چطور ممکنه...

مثلا 24ساعت قبل از شهادت محمود صارمی در مزارشریف ؛ با هواپیمایی که او را آورده بود شما برگشتین یا...؛
ماشین حامل مهمات چپ شد و من زیر چندین تن مهمات ماندم که بخشی از لگن و کمر و پایم شکست خدا خواست منفجر نشد.

زیر بار آن همه مهمات از همان لحظاتی که مرگ را واقعا دیدین بوده:
واقعا در حدود 20دقیقه! و همه زندگیم مرور شد. الان که یادم می آد دارم اذیت می شم.

پس من شما را اذیت نمی کنم ببخشید:
آره این طوری بهتره.

هنوز باورتون نمی شه:
که سی و هشت ساله ام.

ناممکن برای شما:
دیروز.

در قبالش خیلی حوصله به خرج دادین:
عشق.

باز هم که عشق!
قصه اول و آخره دیگه، از هر جا که می ریم به این می رسیم فقط اسامیش متفاوته.

بگن:
بالاخره یک روز این جعفریان را خفه می کنیم؛ شوخی بامزه ایه.

بگن:
یه چیزی هست که می خوام بگم ، ولی روم نمی شه؛ وسوسه می شم.

گرفتن یک مرخصی از من تا...؛
تنهایی ای که دوست دارم.

علی اکبر مظاهری
mazaheri@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها