در فقر فیلمنامه خوب یا حتی متوسط در سینمای ایران اقتباس کامل یا برداشت آزاد از ادبیات ممتاز ایران و جهان یکی از بهترین راهکارها برای تزریق خون تازه به سینماست. اقتباس سینمایی میتواند دستمایهای غنی برای عمده ژانرهای مورد استفاده در سینمای ایران فراهم کند و میدانیم عمده این گونههای سینمایی در سینمای ما یا کمدی هستند یا درام اجتماعی یا خانوادگی. اگر فیلمسازی برداشتی از اینگونه آثار برای ساخت فیلم روشنفکرانه داشته باشد باید کارش مورد تفقد قرار گیرد.
بر این اساس امیرحسین ثقفی سراغ آنتوان چخوف بزرگ رفته و داستان کوتاه اندوه از او را دستمایه فیلم تلخ مردی که اسب شد قرار داده است. در این فیلم ثقفی تلاش کرده روایت زندگی پیرمردی پاکباخته را ارائه کند. او پاکباختهای است که گرچه بهدنبال دنیا نیست، اما دنیا بهدنبال اوست. زنش مرده و دختر ازدواج کردهاش در خانه مانده و اوضاع و احوال کار و بارش نیز افتضاح است. زمین و زمان با او سر ناسازگاری دارد. پیرمرد هرچه میخواهد داشتههایش را حفظ کند نمیتواند و سرانجام رویا بر آب میماند...
«مردی که اسب شد» سومین ساخته ثقفی است. روایت ملال آدمی در این فیلم همان روایت دو فیلم قبلی این کارگردان یعنی «مرگ کسب و کار من است» و «همه چیز برای فروش» است. در مرگ کسب وکار من است، نقش اول ماجرا بازهم یک پاکباخته تمامعیار است و در همه چیز برای فروش نیز پاک باختهها مدام در چشمند. و پاک باخته کیست؟ آدمی که رویا دارد برای زندگی حداقلی اما به یکباره همه چیزهای مادی و معنویاش به باد فنا میرود و پاک باخته بودن چقدر سخت است خدا میداند و بس...
همین پاکباختگی و روایت آن خوراک سینمای روشنفکری است و کارگردان این فیلم که خود را علاقهمند تارکوفسکی و بلاتار میداند با ارائه نماهای خاص و قابهای جلوهگر؛ روایت تصویریاش گاه به گاه؛ خوش از کار درآمده است. اما این همه ماجرا نیست. داستان چخوف یک متن کوتاه شاخص است و فیلم ثقفی یک اثر بلند سینمایی. آنچه او از اندوه روایت کرده تکرار در تکرار قابها و نماهای چند سکانس است. متن او گیراست و دیالوگها فاخرند اما حقیقتا مردی که اسب شد ظرفیت روایت سینمایی یک داستان بلند را به این شیوه ندارد.
ثقفی در مردی که اسب شد روایت زندگی یک پیرمرد کارگر رنج دیده را بازگو میکند. او مانده و زنی که مرده و دختر و اسبش. کار و بارش و زندگی روزمرهاش در محیطی و زمانی نامعلوم روایت میشود. در آثار بدون زمان و مکان مشخص، جلوهگری کاراکترها کاری است کارستان. و گرچه بازیها بد نیست، اما کافی هم نیست. تماشاگر عام هیچ حال و حوصله دیدن چنین قابهای تر و تمیز و تکراری را ندارد. همچنان که تماشاگر خاص نیز با دیدن مردی که اسب شد به وجد میآید.رنج و عذاب زندگی بشری در سینما البته هواخواه دارد و پرتماشاگر است. حتی درام تلخ اجتماعی نیز خواهان دارد؛ به شرطی که فضا و زمان و مکان عادی جلوهگری کند. همین روایت زندگی پیرمرد اما در قصهای بیمکان برای تماشاگر عام کشنده است.
سکانس از بین رفتن زحمات او در طوفان در کنار دریا؛ خبردار شدن او از رفتن دخترش؛ آمدن پستچی و... همگی متعلق به سینمای کمحرف روشنفکرانه هستند که تحمل خاص میطلبد. ضمن اینکه همین تماشاگر خاص نیز از تکرارهای چرخه درهم فیلم گاهی میتواند کلافه شود. در مجموع سه فیلم امیرحسین ثقفی، نشان از ایده و فکر از سوی او دارد. اما این به تنهایی کافی نیست. او باید به مخاطب سینما به یک چشم نگاه کند و قصهاش را پیش ببرد.
مهدی تهرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم