خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

مسافر لوله‌کش

دوباره گم شدم. امشب، زیر پدال گاز و ترمز این تاکسی لعنتی، تمام ساعت‌ها و فصل‌های از دست رفته‌ام را با سماجتی لجوجانه فشردم و دوباره معلق در هوای دم‌کرده دلخوشی‌های روزمرگی، عمدا گم شدم. اولین روز ورودم به قاره آمریکا، چمدان‌های وطنی در صندوق عقب تاکسی زرد شیکاگویی، منظره برج‌های سیاه شیشه‌ای از اتوبان «کندی» را برای اولین بار با چشم‌هایم لمس کردم و نفسم نمه‌ای در سینه‌ام گیر کرد.
کد خبر: ۸۰۹۲۰۱

تصویری که تا آن روز تنها در کارتپستالهایی که پدرم برایم میفرستاد، دیده بودم. 14 سال بعد، در تاکسیای که از «علی دُرمی» واسه سه شب اجاره کردم، دور و بر همان برجهای تاریک شیشهای، مثل کسی که مرض فراموشی گرفته، همچنان مثل عقربهای از فنر در رفته مدام میچرخم. از بوی ادکلن دخترکان مسافر در مشامم و لکههای تف غول تشنهای سفیدپوست کرواتی روی صورتم، تا خندهها و گریههایی که شنیدم و پاسخ دادم، همچنان در جستجوی دوستی هستم که سالها پیش، جایی پشت کوههای حصارک، وارد درخت گردو شد و دیگر بازنگشت. ساعت 4 و 10 دقیقه صبح، کنار خیابان «میلواکی» و «فولرتون» مرد کوتاهقد لاتینیتبار دستش رو بلند کرد: ـ پولاسکی و نورت. 50 سالش بود و متولد مکزیک. 35 سال پیش به آمریکا اومده بود و تو شهر «هیوستون» ایالت تگزاس زندگی میکرد. ـ واسه کار اومدم اینجا. ـ چه کاری؟ ـ لولهکشی. 2000 کیلومتر واسه کار لولهکشی اومدی تو این خراب شده؟! ـ تو تگزاس روزی 80 دلار میدن اینجا 150 دلار. جلوی یه غذاخوری که سر نبش بود و تو هر دو تا خیابون یه ورودی داشت، سوارش کرده بودم. از معدود پاتوقهای قدیمی طبقه کارگر تو این محله که میشد یه ساندویچ کوچیک رو با سه دلار خرید و اگه خوششانس باشی یه دعوای حسابی رو هم بین مشتریهای لات و لوت ببینی. معلوم بود که خیلی بیحاله و ولو شده بود روی صندلی. شیش ماه شیکاگو میموند واسه کار. ـ دخترم 25 سالشه، اینم عکس خودش و دو تا پسراش. ـ ماشالا. با لهجه غلیظ مکزیکیش از خونش تو حومه هیوستون که خودش ساخته بود، تعریف میکرد. ـ ژانویه برمیگردم هیوستون. دخترم زندگیمه. یه اسب هم دارم که دلم واسش تنگ شده. زنت چی؟ ـ جدا شدیم. تو خیابون پولاسکی، جلوی یه هتل رنگ و رو رفته نگه داشتم؛ از اون هتلهایی که بیشتر مسافرهاش یا کارگرند یا مجرمهای فراری؛ نه لابی داره و نه «رومسرویس». با ماهی دویست سیصد دلار میشه اتاق توش گرفت که نصف قیمت اجاره تو محلههای متوسطه. ولی اینجا محله «متوسط» نیست، اینجا جزو محلههای معروف «وِست ساید» (طرف غرب) شهره که فقر و جرم و جنایت با مک دونالد و «کیافسی»هاش گرههایی چرب و باروتی خورده. اینجا بعد از غروب، رویاهای کودکهاش در یه چشم به هم زدن و طنین شلیک گلولههای گانگسترها به کابوس بدل میشن. دوباره گم شدم. دوباره تا ته این تصویر تلخ و تکراری رو رفتم و مات و مبهوت همون پایین نشستم. سخت نگیر زیاد. فردا، زندگی دوباره مثل آبی که از تجریش و دربند تو جویهای ولیعصر ول شده باشه، راه خودشو سرتاسر این شهر پیدا میکنه و کارگرها و وکیلها و پلیسها و گانگسترها دوباره از نو کوک و راهی میدون جنگ و صلحشون میشن. بعد از خاموش کردن تاکسیمتر، من و مرد لولهکش، به آسونی همین لحظه که الان واسه همیشه از کنارت گذشت، راهمون رو از هم جدا کردیم.

بخارست ـ بهار ١٣٩٤

احسان مشهدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها