خردل هنوز تلخ است

صدای آژیر ، تن مردم شهر را می لرزاند. مرد اما می ایستاد زیر باران موشک. حالا مدتهاست که صدای آژیر نمی آید. مرد گوشه بیمارستان مچاله شده است از درد. حالش خوب نیست.
کد خبر: ۸۰۸۸۵

سالهاست که بین زمین و آسمان معلق است . بعضی روزها نزدیک آسمان می شود. تاولها، پوست بدنش را می خورند. درد توی سرش می پیچد. سرفه ها امانش را می برند. بعضی وقتها هم به زمین نزدیک تر است . بعضی روزهای کم ، کوتاه ؛ روزهایی که درد می رود و تاولها گم می شوند. گاز خردل اما تلخ است . صدای آژیر،خاطره هم که شده باشد، طعم خردل شیرین نمی شود!قصه همیشه همین است . روزها می گذرند و می شوند ماهها و سالها. زمان می گذرد. گرد کهنگی روی خاطره ها می نشیند. یادگارهای جنگ اما می مانند. پیدا کردن آنها کار دشواری نیست ، جماعتی با فریادهایی بی صدا و سکوتی سنگین . محمود حاجی بیگی هم یک خاطره است از روزهای دور جنگ . زیرهجوم فراموشی ، نفسی هم اگر مانده باشد برایش با تلخی خردل بند می آید.برای حاجی بیگی عنوان جانباز اعصاب و روان و مجروح شیمیایی جنگ یادگاری است از روزهای گذشته . جانباز 30 درصد 40 ساله. کسی او را به خاطر نمی آورد. گل سرسبد جامعه گوشه بیمارستان خوابیده است ، در اتاقی خالی ، بی دسته گل !وقتی حاجی از جنگ می گوید ، خاطره های دور رنگ می گیرند، زنده می شوند و خردل تلخ تر از همیشه توی سینه اش می نشیند: بیست و یکم فروردین 61 ، ما در ورودی جزیره مجنون مستقر بودیم که هواپیماهای دشمن برای بمباران آمدند. من فرمانده توپ بودم . ماسک هم داشتیم اما وضعیت به صورتی بود که اگر می خواستیم دنبال ماسک برویم پنج شش دقیقه وقت می گرفت و در این مدت عراقی ها می توانستند مقر ما را کاملا بمباران کنند... «حاجی بیگی خیلی زود از جزیره مجنون به عملیات خیبر می رسد، به همرزمانی که شهید شده اند:» توپ ما یکی از فعال ترین توپها بود. همان روز شیمیایی شدنمان هم ، یکی از هواپیماها را هدف قرار دادیم . شش ، هفت تایی بودیم . از آن بچه ها، همه یکی یکی توی این سالها شهید شدند، مثل مسعود فلاح ، حاج خاکی ، فقط من مانده ام و سعید دهقان که او هم الان حال مناسبی ندارد.حرفهایش به سرفه های پی درپی ختم می شوند، سرفه های ناخواسته دوست نداشتنی : «بعد از شیمیایی شدنم به تهران اعزام شدم ، مدتی تحت معالجه بودم. بعد دوباره رفتم جبهه تا این که از ناحیه سینه ترکش خوردم و دوباره در تهران بستری شدم. شما یک جانباز شیمیایی اعصاب و روان نمی توانید پیدا کنید که خانواده اش از او راضی باشند، چون مشکلات عصبی زیادی دارد. توی پرونده پزشکی من نوشته شده که من گاز خردل خورده ام ،گاز اعصاب خورده ام...» بعضی وقتها حاجی خیره می شود به نقش روی فرش ، به رنگ روی دیوار ، زمزمه مبهم آدمهای توی تلویزیون. بعد انگار نقشها جان می گیرند و می شوند سایه هواپیمای دشمن. صداها می شوند زوزه موشک. حاجی فریاد می زند، حاج مسعود را صدا می کند ، حاج خاکی را. بچه ها نزدیک می آیند زنده می شوند پشت خاکریز، زیر نور سبز آبی که غرق شده اند تویش . بعد انگار درد می ریزد توی سر حاجی ، صدای هواپیما می آیدو صدای انفجار و درد است که انگار پخش می شود توی سرش : «گاز اعصاب می دانید یعنی چه؛! بعضی وقتها که به هم می ریزم ، به هر بهانه ای سرم را می کوبم به دیوار یا این که داد و فریاد راه می اندازم. به خودم که می آیم می بینم بچه هایم گوشه اتاق کز کرده اند. به خدا شرمنده زن و بچه هایم هستم. اینها چه گناهی کرده اند که باید تاوان اعصاب خوردی من را پس بدهند؛!» جمله ها بین سرفه های خشک گم می شوند: «قبلا 30 درصد برای من جانبازی زده بودند. من هم پیگیری نمی کردم. تا این که اواخر سال 83 به اصرار یکی از دوستان که در جریان بیماری ام بود ، رفتم بنیاد و کمیسیون شدم. یک بار عکس از سینه ام می خواستند، 80هزار تومان عکس انداختم. یک بار هم 77هزار تومان برای یک عکس دیگر دادم. آن هم با این حقوق 230هزار تومانی من و 5 سر عائله اما از پارسال تا حالا ، بنیاد فقط می گوید، حاجی ما شرمنده تو هستیم. الان هم که اینجا بستری شدم ، داروهایم را خودم تهیه می کنم . بنیاد می گوید باید صبر کنی تا جواب کمیسیون بیاید. بعد اگر خرجی کرده باشی ما به تو می دهیم !»گلایه های حاجی انگار تمامی ندارند: «تا وقتی امام زنده بود ما جانبازها پشتوانه ای مثل کوه داشتیم. حرمت ما را حفظ می کردند؛ اما الان وضعیت طور دیگری است. خود مسوولان هم می دانند که بچه های جانباز شیمیایی بالاخره یک روز شهید می شوند. کاش امام که رفت ، ما هم با امام می رفتیم». با این حال جای پای اعتقادات همیشگی پررنگ تر از همیشه بر ذهن محمود حاجی بیگی نقش بسته است : «ما معامله کردیم با خدا. خدا معامله گر خوبی است . هرکسی با خدا معامله کند ، ضرر نمی کند. ما هم راضی هستیم به رضایش». درد و باز هم درد. حاجی بیگی بین تمام دردهایی که سایه انداخته اند روی زندگی اش ، از کسی تعریف می کند که در تمام این سالها همراهش بوده است ، از زهرا رحیمی همسرش : «همسر من یک خانم بسیجی بود که با دیدی باز با من ازدواج کرد. من با برادر او توی بیمارستان بستری بودم و ایشان واسطه ازدواج من و خواهرشان شدند. چند سال پیش هم به دلیل همین مسائل شیمیایی شهید شدند. خوشبختانه همسر من می دانست که زندگی با یک جانباز شیمیایی یعنی چه؛! می دانست که وقتی وارد زندگی من می شود ، چقدر مشکلات برایش به وجود می آید. الان هم پس از این همه سال زندگی ، تنها کسی که همیشه همراهی ام کرده ،اوست». روی تخت سرد بیمارستان ، هر دم و بازدمی در خاطر می ماند و محمود حاجی بیگی بیشتر روزهای زندگی اش را روی همین تختها به شب رسانده است اما هنوز هم کسی او را به خاطر نمی آورد. گل سرسبد جامعه گوشه بیمارستان طرفه خوابیده است ، در اتاقی خالی ، بی دسته گل!.

جنگ شیمیایی از آغاز


پس از جنگ جهانی اول ، وسیع ترین حملات شیمیایی در طول جنگ 8 ساله علیه ایران رخ داد. اولین گزارش استفاده از سلاح شیمیایی در جنگ ایران و عراق به تاریخ 23 دی ماه 1359 در منطقه هلاله و نی خزر (حوالی میمک) مربوط می شود که در جریان این حمله ، رژیم عراق از گاز تهوع آور استفاده کرد.
اولین حملات گسترده شیمیایی رژیم عراق در اسفند 1362 در منطقه عملیاتی خیبر و جزیره مجنون با استفاده از گاز خردل و عوامل اعصاب انجام شد.
در مجموع گاز خردل و گازهای اعصاب بیشترین سلاحهای شیمیایی مورد استفاده رژیم عراق بودند.
گازهای اعصاب اغلب دارای اثر کشنده (در مصدومیت های شدید) و اثرات ناپایدار بر محیط و انسان هستند و عوارض طولانی و مدت مشخصی برای آنها شناخته نشده است.
عوارض اصلی گاز خردل در سیستم تنفسی (ریه ها و راههای هوایی) ، چشمها و پوست ظاهر می شوند که شدت آنها به میزان تماس با گاز خردل و میزان مقاومت فرد در مقابل آن بستگی دارد.
در نتیجه با توجه به این که گاز خردل به دلیل ماهیت خاص خود و مکانیسم اثر بر DNA سلولی دارای آثار و عوارض دیررس شناخته شده ای است ، در حال حاضر بیشتر جانبازان شیمیایی کشورمان دارای سابقه مصدومیت با گاز خردل هستند.
در هر حال امروز و با گذشت سالهای بسیار از پایان جنگ تحمیلی ، نزدیک به 45هزار نفر با عنوان جانباز شیمیایی تحت پوشش درمانی و خدماتی بنیاد جانبازان قرار گرفته اند.



مینا مولایی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها