در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اسرین، دختر سنندجی: ۱-ایکاش اعتمادی در کار بود تا مذاکره قلبهایمان نیازی به هیچ گزینه زیر یا روی میز دیگری جز عشق نداشت و حق وتو را برای هیچکس متمم پیشنویس عشقمان نمیکردیم. اگر تو با خودت احترام، صداقت و عشق بیاوری، قول میدهم مذاکره ۱+۱ کافی باشد؛ چراکه مفاد این توافق بر دلهایمان حک شده و عشق ضمانت محکمیست بر اجرای آن. ۲-چه تلخ است آنچنان گم شوی که حتی در درونت خود را نیابی. دنیای من اینقدر تنگ شده که حتی کل زمین هم برایم کافی نیست! نه این سهمی نبود که از زندگی طلب کردم. ایکاش شبیه بچگیهایم چشم که باز کردم، با زیرکی در این قایم باشک هم برنده شوم. آری کافیست نشانی از خود بیابم و به ندای درونم گوش بسپارم؛ پس بازی شروع شد: ۱-۲-۳.
زهرا ۹۹: گاهی وقتا آدم دلش میخواد یه دربست بگیره و مستقیییییم از زمین بزنه بیرون و یه کم تو کهکشان راه شیری دوردور کنه تا حداقل برا یه مدت کوتاه هم که شده چشمش تو چشم آدما نیفته (البته بگذریم از اینکه اونجام باز یه نوعی دیگه از آدما به نام «آدم فضایی» وجود داره! ولی همین «آدم فضاییها» از خیلی از آدمای زمینی آدمترن!) شاید اینجوری بعد از برگشت از این سفر کوتاهِ کهکشانی بشه این بار با دید بازتری به زمین و آدماش نگاه کرد.
مهرداد سارا: خیره به سقف اتاق خاطراتت را مرور میکنم. نه سکوتت آشناست نه نگاه سردت. برگهای آخر چه غمگینند. کاش دفتر خاطراتمان برگهایش کمتر بود تا پایان خوشی برایمان رقم میزد. چون شاهنامه، امید به آخرش دارم.
مهسا ۶۹ از رشت: ۱-هوای دلانگیز بهاری و چرت و خمیازه و درس. دلم میخواهد در این هوای بهاری بروم بدوم، تنها باشم بدون دفتر و میز و مداد و کتاب. فارغ از معادله و حساب و کتاب. هر چه سطح شیبدار کتاب فیزیک دارد برمیداشتم و روی آن سر میخوردم. همه قرقره و وزنه و گلوله و نمودار را با شتاب از کتاب بیرون میکردم. واااای که چقدر دلم خنده میخواهد؛ خندهای واقعی و طولانی؛ خندهای که پشت آن فکر تست و درس و ماه تیر نباشد. ۲-من بر خلاق آقای پوریا ب.جهانی فکر میکنم. من فوراً شعرایی که خیلییی با خوندنشون لذت بردم رو حفظ میکنم تا همیشه همراهم باشه. هر جا که استرس دارم، جاهایی که باید منتظر بمونم و حوصلهم سر میره و کتابی نیست که بخونم، توی تنهایی، توی جمعی که ازش لذت نمیبرم، تو دلم اون شعر مورد علاقهم رو میخونم و آرامش میگیرم.
چشم سوم از قائمشهر: بوی چشمهای تو اولین دلربودنی بود که به مشامم رسید و اولین حمله که مغزم را فلج کرد. با تو بودن شاید زیباترین تصویر از یک حس تمام نشدنیست. فقط بیا تا تندیسی زیبا از چشمهایت را به امانت بردارم.
بین خودمون بمونه... باباطاهر همینجور بدون لباس اومده میگه: الآن تو از این چیزی میفهمی؟ میگم بابا این تازهکار نیستاااا... از قضا معمولاً متنای خوبی هم مینوشتااااا... میگه: خب پس حتماً اولین حملهای که میگه اثرگذار بوده!
نیما از کرمانشاه: مدتیه آگهیهای تبلیغاتی روی دیوار خونه بروبچ نقش بستن. فکر کنم وقتشه این عبارت رو درشت نصب کنیم در خونه: «نصب هر گونه آگهی پیگرد قانونی دارد». واللا!
هیسسسس! دِ! صداش رو در نیار! از یه جایی باس درآمد انتشار تامین شه خب... میخوای بگن آقا پول نداریم، بفرمایید برید سراغ کاراتون خیلی هم خوش اومدین؟! سیاست داشته باش بابام جان!
محمدجعفر محقق از قم: یه خطکش و ملاک واسه اینکه هر کسی خودش بتونه تشخیص بده که عاشق کسی شده یا نه. برای یه آدم عاشق، شیرینترین رؤیاها و تلخترین کابوسها یه نقطه مشترک دارن، اونم دقیقاً همون کسیه که فرد، احتمالاً خیلی هم داره سعی میکنه به خودش بقبولونه که عاشقش نشده.
بدون نام: خانمها با هم فرق دارند. بعضیهاشون اینقدر بامعرفت و باگذشت هستند که [توی زندگی مشترک] مال من یا مال تو نمیگن چون میدونن وقتی زن و مرد زیر یک سقف زندگی میکنند یکی میشن؛ اما بعضی از خانمها...!
نرگس عباسی از اراک: این روزها زندگی آدمها بدون هیچ آغازی تمام میشود. درست مثل کلاغ آخر قصهها در یک مسیر ناتمام گم میشویم و هرگز به انتهای زمین نمیرسیم. صدای گرگها را میشنوی؟ منتظر تکههای قلبت هستند. تو آنها را نمیفهمی. با گرگها زندگی میکنی اما نمیدانی آنها قلبت را هدف قرار دادهاند. سرانجام میرسد روزی که روحت را به تمسخر میگیرند و برایت تابوتی از حقه میسازند. روزگاری گرگها هم کودک بودند. آنها بادبادکهایی از جنس مهربانی درست میکردند اما وقتی بادبادکها از این هوای مسموم تنفس میکردند تبدیل به خنجری میشدند در قلب لبخند باد.
رعنا: متنفرم از این حس پوچی؛ وقتی نه درد میفهمم نه لذت. تنها چیزی که هست، منم و یک نگاه که هیچ چیز رو نمیبینه!
جودی ابوت تنها: حالا یه چاردیواری پیدا شده که هر چی از مخچه بروبچ درمیاد چاپ میکنه و به ما حال میده؛ حتماً باید نیازمندیهای جام جم رو توش بچپونید صفحه واس ما کم بیاد و مطالب بروبچ کمتر چاپ بشه؟! مگه نمیگید صفحه واسماس؟ پس چرا نیازمندی؟! در ضمن مطالب صفحه همسران، خانه آرزوها و خانه به خانه آموزنده بود. من شخصاً استفاده بردم.
باز خوبه که اگه یه پسگردنی زدی، یه ناز و نوازشی هم کردی! هر چی نیما از کرمانشاه سیاست نداشت، تو سیاست نشان دادن هویج و زدن پسگردنی پیشه کردی! (وقتش شد خبر بده من خودم بهت رأی میدم!)
زهرا، تنهای تنها: دلتنگ نگاههایت بودم؛ دریغ که آنها سهم دیگری بود. برای کسی دیگر د ست و پا میزدی که برای نابودی خوشبختی ما هر کار میکرد.
بدون نام: درباره مطلب «مشکلات زناشویی را از بالا ببینیم» و درباره «منم پول درمیارم» موارد زیادی هستند که زن پول خرید خانه را میدهد و آخرسر دست خالی از زندگی بیرون میشه. حتماً نویسنده مرد بوده و جانبداری میکنه و فقط به فکر ناراحتی مرداست و زن مهم نیست که حقش ضایع بشه.
پلنگ صورتی ۷۷: گاهی دوست دارم که بدون هیچ بغضی فقط از چشمام اشک بیاد. همین الآنم چشام داره میسوزه اما نه از بغض گیر افتاده تو گلوم. از بلند شدن دود بعضی آدمای دور و برم! همه دارن تو خودشون میسوزن اما دودشون تو چشم خودشون نمیره. فقط دیگران رو آزار میدن! خودشونم خبر ندارن که دارن با این دودا دیگران رو اذیت میکنن. پس بهترین راه اینه که روشون پتو بندازی تا کاملاً دودشون بخوابه.
عشق تهران: ۱-گفتی من رو با دنیا عوض نمیکنی اما با یه آدم دیگه عوض کردی. یه سوال...! اون توی دنیا نبود؟! ۲-عجله داشت واسه بیرون اومدن از پیله. میخواست زیباییش رو به رخ همه بکشه. غافل از اینکه زود شکار میشه.
ژیژی از کرج: سالها پیش وقتی داشت میرفت گفت که خیلی زود برمیگرده؛ شاید همین فردا! خیره به آسمون لحظههای آخر غروب خورشید رو تماشا میکردم که با چشمک ستارهای به خودم اومدم. شب از راه رسیده بود و آسمون سیاه و سیاهتر میشد و من غرق در رؤیا، همچنان منتظر رسیدن فردا بودم.
آرزو غمگین از برازجان: میخواستم در جواب تهتغاری بنویسم بعضیا یه دردایی دارن که اگه بخوای شادی کنی و بخندی فقط داری خودت رو گول میزنی.
فاطمه پاکار از رفسنجان: اینجا آنتن نمیدهد. آری، مطمئنم که جای من بد است! وگرنه تو بامعرفتی! باید فکری به حال جایم کنم؛ یقیناً خیلی از این دیار دور شدهام.
نوه مامانبزرگ خاوری از قم: اگر دوست داشتن همدیگر را در همان پیشدبستانی یاد بگیریم، دیگر نیازی نیست که به خاطرش به دبستان دبیرستان و دانشگاه برویم.
مهندس مریم، مامان محمدعلی: گنجهای پنهان زندگی ما پدر و مادرند؛ از کوچیک تا بزرگ، از صفر تا صد، قدر این گنجهای دوستداشتنی رو بدونیم. آقا من دیگه حرفی ندارم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: