حیوان خانگی

عسل کوچولو کلاس دوم دبستان بود. مامان عسل به او قول داده بود که اگر در امتحاناتش موفق شود یک حیوان خانگی برای او بخرد. آخر عسل خیلی حیوان دوست داشت و چون دختری تنها بود همیشه دنبال یک دوست کوچولو می‌گشت .
کد خبر: ۸۰۵۵۹۴

آن روز عسل وقتی که از مدرسه به خانه آمد، دید که در حیاط خانه‌شان یک طوطی کوچولوی بامزه در یک قفس زیبا هست. عسل آنقدر خوشحال شد و با دو تا پاهایش پرید هوا و دوید به سمت مامانش و او را بغل کرد و بوسید و گفت: مامان جونم ازت ممنونم تو بهترین مامان دنیا هستی .

مامان عسل گفت: عسل جان من به تو قول داده بودم و تو هم به قولت عمل کردی و من رفتم و این طوطی کوچولو را برایت خریدم تا خوب ازاو نگهداری کنی تا بزرگ شود ولی به من قول بده که مزاحم درس‌هایت نباشد .

عسل گفت: چشم مامان قول میدم و دوید به سمت آشپزخانه و یک ظرف آب و یک تکه نان هم برایش آورد و ریز ریز کرد تا به طوطی بدهد ولی مامان گفت: نه‌نه چی کار می‌کنی، طوطی که نان نمی‌خورد، او مغز تخمه آفتابگردان می‌خورد.

عسل بعد از کمی استراحت به سراغ طوطی رفت و او را از قفس بیرون آورد تا بازی کند اما در همین موقع بود که یک گربه بدجنس از بالای درخت با سرعت به داخل حیاط آنها پرید و به سمت طوطی حمله‌ور شد . ولی طوطی کوچولو که خیلی زرنگ بود، فرار کرد و گربه نتوانست او را شکار کند. عسل هم دنبال گربه کرد و او را فراری داد .

روزها گذشت و طوطی کوچولو به عسل عادت کرده بود و دوستان خوبی برای هم شده بودند.

تا این‌که یک روزکه عسل می‌خواست به مدرسه برود طوطی کوچولو را بغل کرد و در کیفش گذاشت و به سمت مدرسه رفت. در کلاس ریاضی نشسته بود که خانم معلم و بچه‌ها صدایی را شنیدند. خانم معلم گوشش را تیز کرد و به سمت صدا حرکت کرد و به عسل رسید و گفت: عسل‌جان چی شده این صدا از کجاست؟

عسل با ترس و لرز گفت: خانم معلم نمی‌دانم. در همان موقع دوباره صدای جیغ طوطی بلند شد. خانم معلم به عسل گفت: تو نمی‌دانی؟ ...در کیفت را باز کن و به من نشان بده .

عسل هم با ناراحتی و خجالت در کیفش را باز کرد و ناگهان طوطی کوچولو از کیفش به بیرون پرید. بچه‌ها همه جیغ کشیدند و فرار کردند. خلاصه نظم کلاس کاملا به هم خورد. طوطی کوچولو هم از این طرف کلاس به آن طرف کلاس می‌رفت و می‌پرید.

در همین موقع خانم ناظم که سر و صدا را از کلاس شنیده بود وارد کلاس شد و تا در را باز کرد، طوطی پرید به سمت خانم ناظم و او را ترساند. خانم ناظم که بسیار عصبانی شده بود فریاد زد: چه کسی این پرنده را به مدرسه آورده است؟

بچه‌ها همه سکوت کردند. عسل خیلی آرام و با ناراحتی دستش را بالا برد و گفت: ببخشید خانم من نمی‌خواستم اینجوری بشود. چون حیوان خانگی من در خانه بی‌قراری می‌کرد با خودم آوردمش.

خانم ناظم گفت: اصلا کار تو درست نبود و نظم مدرسه را به هم ریختی. سریع این طوطی را بردار و به دفتر برو تا من بیام.

عسل هم طوطی کوچولو را که خیلی ترسیده بود برداشت و به دفتر رفت. خانم مدیر به مادر عسل زنگ زد و ماجرا رابرایش تعریف کرد و او را به مدرسه خواست. مادر عسل که خیلی ناراحت شده بود سریع خودش را به مدرسه رساند و از خانم مدیر عذر خواهی کرد و دست عسل را گرفت و به خانه برد. به خانه که رسیدند، مادر طوطی را از عسل گرفت و در قفس انداخت و به او گفت دیگه این حیوان را نمی‌بینی تو مگه به من قول نداده بودی؟ این چه حرکتی بود؟

عسل گفت: مامان جون ببخشید. فکر کردم طوطی در خانه تنها ست. ناراحت نشوید، قول می‌دهم دیگر این کار را تکرار نکنم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها