بلبل مهربان

روزی از روزها در باغی زیبا گل‌های زیادی روییده بود. در میان این گل‌های زیبا بوته گل رزی زندگی می‌کرد و دوستان زیادی داشت و همه پروانه‌ها و پرنده‌ها هر روز به این باغ می‌آمدند و به آنها سر می‌زدند و گل‌های باغ را با بال‌هایشان نوازش می‌کردند.
کد خبر: ۸۰۴۰۴۸

در کنار این همه پرنده و پروانه و حشرات مختلف، بلبل قشنگی هم بود که هر روز صبح زود به باغ می‌آمد و روی شاخه گل‌های رز قرمز می‌نشست و آواز می‌خواند. آواز بلبل به قدری دلنواز بود که روز به روز رزهای قرمز بزرگ‌تر و سرحال‌تر می‌شدند و باغبان هم به آنها توجه زیادی می‌کرد و گل‌های قرمز را خیلی دوست داشت.

روزی یک گل رز سفید بین گل‌های قرمز رشد کرد و میان آنها تک افتاد و هیچ کس توجهی به آن نداشت.

رز سفید همیشه آرزو می‌کرد که ‌ای کاش او هم قرمز بود و با خودش می‌گفت: همه رنگ قرمز را از رنگ سفید بیشتر دوست دارند، چه می‌شد رنگ من هم قرمز بود و شروع کرد به اشک ریختن.

گل رز سفید قصه ما آنقدر اشک ریخت که جوی آبی از اشک‌های او به راه افتاد و جاری شد و صدای گریه‌اش به 10 فرسنگ آن طرف‌تر هم رسید. تا این که بلبل مهربان ماجرا را شنید؛ خیلی سریع خودش را به آن باغ رساند تا ببیند ماجرا از چه قرار است.

رز سفید داستان را برایش تعریف کرد و بلبل چون دل خیلی مهربانی داشت، دلش برای رز سفید سوخت و گفت: دوست خوبم من می‌توانم کمکت کنم.

رز سفید گفت: وای... راست می‌گی... آخه چطوری؟

بلبل گفت: می‌توانم هر روز برایت بخوانم. ولی رز سفید قبول نکرد و گفت: من دلم می‌خواهد قرمز باشم. بلبل فکری کرد و گفت: باشه پس من فردا صبح می‌آیم و بهت کمک می‌کنم. رز سفید تا صبح خوابش نبرد، آن روز صبح فرا رسید و گل رز منتظر بلبل بود. بلبل زیبا آمد و روی شاخه گل رز سفید نشست و به او گفت: تو آماده باش و وقتی که من خواندم و آوازم بلند شد، تو یکی از تیغ‌هایت را در گلوی من فرو کن. گل رز هم که خودخواهی و حسادت چشم‌هایش را کور کرده بود قبول کرد و بلبل مهربان و از خودگذشته وقتی شروع به خواندن کرد رز سفید یکی از تیغ‌هایش را در گلوی بلبل فرو برد و خون بلبل که قرمز بود روی گلبرگ‌های رز سفید ریخت و گلبرگ‌های او قرمز شد، ولی بلبل کوچولو از بالای شاخه روی زمین و زیر بوته افتاد و خونش هم پای بوته گل رز ریخت و ریشه گل را قرمز کرد. حالا دیگر رز سفید قرمز شده و خیلی خوشحال بود، اما دیگر هیچ بلبلی نبود که با صدایش به گل‌ها طراوت ببخشد.

چند روز بعد باغبان یک بوته بزرگ رز سفید آورد و کنار گل‌ها کاشت و هر روز به آن رسیدگی کرد تا بزرگ و زیبا شدند و به باغ صفا دادند، اما بوته گل رز سفید از ناراحتی و خجالت خشک شد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها