فاطمه. ب جهانی از دهلی: اینکه پشت چراغ قرمز ایستاده باشی و یک کلاغی، چیزی، بیاید بنشیند روی آیینة بغل ماشین تو و زل بزند توی چشمهایت یا اینکه مثلاً یک گربه بیاید و لم بدهد روی کاپوت ماشین و تا سبز شدن چراغ، آفتاب بگیرد، میتواند اتفاقهای خیلی عادی و معمولی باشد در مقابل اینکه خودت و همسر جانت با موتور پشت یکی از چراغقرمزهای طولانی این شهر عجیبوغریب ایستاده باشی و یکهو سر بچرخانی و یک فیل را با تمام عظمتش کنارت ببینی! یک آقای فیل گنده که رانندهاش (!) آن بالابالاها بسختی دیده میشود! ...و تازه به فکر سلامتیاش هم هست و قوانین راهنمایی و رانندگی را هم رعایت میکند! (البته فکر میکنم بیشتر به فکر سلامتی دیگران است). حالا این بماند که در این مواقع از ترس اینکه مبادا فیل محترم، به هر دلیلی تصمیم بگیرد ما را زیر پایش له کند، قدرت تشخیص رنگهای چراغ راهنمایی را بکلی از دست میدهیم. (پاسخگو جان؛ اون که تو جعبة مداد رنگیه منم... من. اون مطلب آلیس در جعبة مداد رنگی مال من بود. اون جعبة مداد رنگی اینجاست؛ دهلی؛ هندوستان).
عجبت! تا تو باشی که دیگه مطلب بدون اسم و نام نفرستی. هی میری میشینی همپای هندیا فلفل و ادویه تند میخوری... خُ بفرما؛ اینم نتیجهش! (هوم؟ چیچی چه ربطی داشت؟ خیلی هم مربوطه، با منم یکیبهدو نکنااااا... دهع!)
شیدا ۷۴: دلم خیلی هوات رو کرده؛ خیلی وقتها که فارغم از فکر و خیال، فارغ از دردها و تلخی، باز هم نام توست، صدای توست، آهنگ توست که همیشه در زاویهزاویة مخیلهام جای دارد. مثل همیشه تو بر بلندای حافظهام بودی و میدانم اگر فراموشی هم بگیرم باز هم هستی. روزها و سالهاست با این یادهای ذهنم که مملو از خاطرات و لبخندهای توست جنگ و دعوا دارم. بارها مجروحم کردی اما هیچوقت نایستادم و همیشه آماده بودم و تن به مبارزه دادم بهت. نمیدانم چرا... خودت که قوی بودی و همیشه بااقتدار... ولی حالا میبینم فکرت و یادت خیلی خیلی از خودت قویتر است! چه کردی با من که در پس وادیهای روز، اینچنین جایگاهت در قلبم محکم است؟ باز هم نمیدانم.
امید، بچة بیستوچن ساله از کرج: یک چیزی بین نوشتهها اضافیست؛ یک درد، یک فریاد، یک سرود تکنفره و یک اعتصاب ممتد و منفرد. گاهی برای از بین بردن هیولاها خودت به هیولا بدل میشوی و من یک هیولا از دور میبینم؛ هیولایی که شبیه به من است. امروز سختترین کار دنیا برایم نوشتن است؛ [...] حالا بنشینم، آنقدر بنشینم تا اسمم هم از یادم برود. این آخرین عصیان است؛ عصیانی علیه خود؛ باید چیره شوم. فقط و فقط و فقط از دوست عزیزم ف.حسامی به خاطر کمکهای بیدریغش که فروکش نمیکند تشکر میکنم و صفحه را به عاشقان بیمعشوق و معشوقانِ متواری و آنهایی که محکم و عصبی میپرسند چرا نامشان چاپ نشد اما در باب مسائل مهمتر پرسشگری نمیکنند میسپارم و دیگر چیزی در اینجا نمینویسم. حالم هم خیلی خوب است؛ خیلی خوب؛ فقط کمی برای مدیوم این صفحه پیر شدهام و البته بزرگ نه. این آخرین دلدرد پراکندهام را هم تقدیم میکنم به دختران زیبایی که در خلوت خود میپندارند زیبا نیستند چون فقیرند و مادران سرزمینم که چروکهای دستشان، خود، آبروی جهان است.
جوجه اردک زشت از قائمشهر: زندگی به دست آوردن نداشتنها و دانستن ندانستنهاست. چه خوبه این دستاوردها با صلح و محبت همراه باشه نه دشمنی و نزاع.
نیما از کرمانشاه: تازگیا فهمیدم برای دیده شدن لازم نیست جلوی چشم بود، برای شنیده شدن لازم نیست فریاد زد. تازه فهمیدم برای عزیز شدن لازم نیست دور شد، برای دوست داشته شدن لازم نیست دلبری کرد. آره، تازه فهمیدم.
ساناز احسانی از تهران: دلم یک فنجان قهوة تلخ میخواهد و یک «تو». با تو تلخترین قهوه هم شیرین میشود.
نسیم از توابع بهبهان: چند روز پیش رفته بودم یه ادارهای؛ چند شاخه رز سرخ و زرد و صورتی و سفید رو میزشون بود، اینقدر خوشگل بودن... تو عالم هپروت سیر میکردم که چشمم به گلدونشون افتاد: اُهاُه! میدونید چی بود؟ یه ظرفِ پلاستیکیِ جای ماست!
شبهای برفی: افکارم و تمام خاطرات شیرینم از کسی پر شده که هیچوقت احساس مرا نفهمید و قلم مشکیاش را بر دستان من گذاشت. انگار جان نداشتم بنویسم. انگار کور شده بودم. از خودم دور شدم. بر کاغذ چه مینوشتم؟ خاطرات تلخ او را یا گذشتههای شیرین را؟ چشمانم را بستم. خودم را یک لحظه کوچک نگاه کردم و با همان تلخیهایم یک آن و بینگاه، بزرگترین امضای زندگیام را بر قلب بیاحساس او زدم؛ خداحافظ خاطرات پوچ و تلخ.
ژیژی از کرج: اگه آدم نتونه از اونایی که یه سری خصلتهای بد دارند دوری کنه؛ مثلاً ریاکار، دروغگو، رند و... شاید بهتر باشه بره یه غار تنهایی واسه خودش پیدا کنه و باقی عمرش رو با خاطرات دایناسورا بگذرونه. پس، یا سوختن و ساختن، یا غارنشینی! من که با گزینة دوم موافقم.
مهندس مریم، مامان محمدعلی: آهای همه آدما، یه کم یواشتر برین. یه گنج خوب و گرون داریم ماها رو زمین. بچههامون آینده آب رو لازم دارن. خانواده براشون ارثی بزرگ میذارن. گوش بدیم صدای قطرهها رو. زندگی نبضش آبه. هدر ندیم آبا رو.
عشق سرعت: رفتی گفتی رسمه! منم میتونستم برم و بگم رسمه؛ اما کجا دیدی خیانت رسم باشه؟
شیرین از تهران: اگه به نظرات ما اهمیت میدهید در صفحة خانة هنرتان از لباسهایی که کهنه شدهاند یا از شالها و روسریهایی که دیگه استفاده نمیشه کارهای هنری یاد بدهید یا با ظروف که قدیمی شده.
نظرتون رو به دبیر چاردیواری منتقل کردم گفتند خیلی وقت است دنبال کسی میگردند که هم این قبیل امور را بلد باشد، هم کار رسانهای کرده باشد یا حداقل دستی روان در نوشتن داشته باشد و هم اینکه به حقوق بخور و نمیر نوشتن راضی باشد! (دبیر ما هم اهل طنز شده! هم هنرمند میخواد هم نویسنده، هم از همه مهمتر سیر از دنیا و مافیها! یهو بده فاصله ستاره «ای ۲۲» رو ضربدر ۳ عدد صحیح و ۱۴ کنن، با تعداد اتمهای سطح خورشید تناسب معکوس برقرار کنند ازش مخرج مشترک بگیرن با عدد بهدستآمده برن هندونه بکارن دیگه! سادهتره که! زودتر هم به نتیجه میرسه).
بدون نام: بیشتر مطالبتون درباره زندگی زناشویی هست. یه کم درباره مسائل ازدواج ما مجردها بحث کنید. من هیچگونه آگاهی درباره ازدواج ندارم.
نفهمیدم نفهمیدم... چطور شد؟ یعنی میخوای بر خلاف جریان آب شنا کنی؟ چشمم روشن! خواهر من، یا شایدم داداش من! ازدواج که آگاهی نمیخواد!! پا میشی میری زنگ یه خونهای رو میزنی، اما این دفعه در نمیری! محتویات جیبت رو نشون میدی و یا سر میگیره یا نمیگیره. اگه نگرفت که زنگ خونه بعدی! اگه گرفت هم که مزدوج میشی و وارد زندگی زناشویی شدی! بعد مشکلات خودش رو نشون میده و میای مطالب ما رو میخونی! خیلی راحت خیلی آسون! اونجاست که میگی بیشتر درباره زندگی زناشویی بنویسین! (با این حال و خارج از مزاح و شوخی، به دبیر چاردیواری نظرت رو منتقل کردم، پس از نقل و انتقالات گفتند: الآن هم که درباره ازدواج و راه و رسمش کم مطلب چاپ نمیکنیم که! ولی بازم چشم).
صبا ۱۶ ساله از کرمانشاه: جوابی که به شادی دادی الآنم همون رو به اسم یکی دیگه چاپیدی. حسامی خان! دیگه داری پیر میشیا؛ حواست رو خوب جم ک، گوشات نبرم بذارم کف دستت. خخخخ!
دِه! یعنی جواب منم کپی میکنن میفرستن واس خودم؟! بابا عجب روزگاری شده! بعد باز خودم جواب خودم رو به یاد نمیارم؟ ای تف به این روزگار دیجورِ نامرادِ بدون مشغلام! هی میگفتن (حالا کیا؟ دیگه آلزایمرم هم شدیداً عود کرده و یادم نیس!) آدم که بیفته توی سرازیری پیری یه روز از جلو آینه رد میشه میبینه خودش رو هم فراموش کرده و به یاد نمیاره... باورمون نمیشد! ای دوباره تف به این زندگی ننگین در روزگار نامراد بدون مشغلام!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم