به نام خدای مهربان که هستی و نیستی ما از آن اوست و زندگیمان بر مدار نگاه او میچرخد. ابتدا و میانه و پایان هر کار باید نام او را به زبان آورد و در همه دقایق به یاد او بود. بنده اصغر مددی اشکوری هستم که سال 1345 در روستای اشکور محله دهستان دو هزار شهرستان تنکابن به دنیا آمدهام. تاریخ دقیقی از تولدم در دست نیست و تنها یکی از خالههای جوانم میگوید تو در میانه مهر ماه به دنیا آمدهای. به هر حال یک سال دیگر پنجاه ساله میشوم و نیم قرن از زندگی من میگذرد.
پدر و مادرم هر دو کشاورز بودند و معاششان را از طریق فروش میوههای جنگلی و برنج بهدست میآوردند، آقاجان گاهی ماهی قزلآلا هم پرورش میداد و به این ترتیب ما 6 خواهر و برادر را سرپرستی میکرد. ما هم به سبک زندگی در آن روزگار هر کدام به هشت یا نه سالگی میرسیدیم و از فهم و شعوری حداقلی برخوردار میشدیم به آنها کمک میکردیم چون واقعا کار کشاورزی بسیار سنگین و طاقت فرساست و نیاز به همیاری دارد.
من کودکی متین، سر به زیر و البته خجالتی بودم و کمتر با کسی صحبت میکردم. بیشتر دوست داشتم تنهایی یا همراه خانومجان به جنگل بروم و به او کمک کنم. مادرم زن کمحرف و پرکاری بود و شاید این ویژگی مشترکمان باعث میشد من بیشتر تمایل پیدا کنم در کنار او باشم. ساعتهای متمادی در جنگلهای زیبای دو هزار میرفتیم و سبزی کوهی، آلو، آلوچه و تمشک جمع میکردیم تا مادر سر فرصت با آنها مربا و ترشی درست کند یا بخشکاند و بهعنوان میوهخشک بفروشد.
با این حال سه دوست صمیمی به نامهای علیرضا اشکور محلهای، طاها صادقیاشکوری و سجاد رفعتی داشتم که تا دوره دبیرستان در کنار هم بودیم. دوستانی که با هم به مدرسهای در روستای بالا اشتوج میرفتیم و حسابی هوای هم را داشتیم. یادم میآید کلاس دوم ابتدایی بودیم که معلم، ما را یک ساعتی بیشتر نگه داشت و وقتی آمدیم بیرون، غروب شده بود. کل جاده دو هزار مهآلود بود و به جز صدای سگ و شغال چیزی به گوش نمیرسید، ما سه تا حسابی ترسیده بودیم و کل مسیر دست در دست هم میدویدیم، آنقدر مه پایین آمده بود که حتی نمیشد جلوی پایمان را نگاه کنیم، یک کیلومتری بیشتر نرفته بودیم که یک سگ دنبال مان کرد. من همان جا شلوارم را خیس کردم. خدا رحمت کند آقاجان، من و سجاد و طاها را دیده بودند. ما دیر کردیم آمده بودند بالای جاده دنبالمان. وقتی دیدمشان پریدم بغل آقاجان و تا خانه گریه کردم. فردای آن روز آمدند مدرسهمان و از آقامعلم تقاضا کردند که دیگر نگذارد درس و مشق ما به شب بکشد.
سال 1362 بود، همان اوایل جنگ ایران و عراق، ما چهار نفر تصمیم گرفتیم که به جبهه برویم؛ هفده سال بیشتر نداشتیم و تازه سال سوم دبیرستان بودیم؛ میترسیدیم در خانههایمان مطرح کنیم؛ مطمئن بودیم اگر پدرهایمان هم نه، مادرهایمان مخالفت میکنند و مانع میشوند. قرار شد فقط به آقاجانهایمان بگوییم و رضایتنامه بگیریم. آقاجان من در حیاط خانه نشسته بود و جارو درست میکرد، رفتم پیشش نشستم و بعد از نیم ساعت این پا و آن پا کردن گفتم «آقاجان! من میخواهم به جبهه بروم.» دقیقا یادم هست، سرش را بالا آورد، کلاه عرقچینش را برداشت، دستی به چشمانش کشید تا غبار از روی آن بردارد و لبخندی به من زد. سه ماه بعد ما را از مازندران بدرقه جبهه کردند. زیر لبش ذکر میگفت و با چشمانش به من قوت قلب میداد. محکم در آغوشم گرفت و پیشانیام را بوسید. خیلی لحظه لذتبخشی بود، تا دو سه ساعت سرخوش بودم و احساس غرور و مردانگی میکردم.
ما در یک گردان بودیم و هر سه ما را به دلیل لهجه و گویش محلی بیسیمچی کردند. خیلی همدیگر را نمیدیدیم و حسابی در جو جبهه قرار گرفته بودیم اما صدای هم را از پشت بیسیمها میشنیدیم و به همین واسطه قوت قلب میگرفتیم. تا سال 65 در چند عملیات شرکت کردیم تا اینکه علیرضا و سجاد در کربلای پنج شهید مفقود شدند و من و طاها تنها ماندیم.
نمی خواهم از سختیها و دشواریهای این جدایی بگویم که در طول این سالها زیاد شنیده و خواندهاید اما سختترین بخش ماجرا دختری بود که سجاد به او علاقهمند شده بود و قبل از عملیات این دلبستگی را شخصا با دختر در میان گذاشته و قرار بود بعد از عملیات کربلای پنج به خواستگاری او برود. او یکی از همکلاسیهای دوره ابتدایی ما در روستایی دیگر بود و امکان این میرفت که از شهادت سجاد مطلع نشود، پس من مامور شدم که این ماجرا را به او بگویم.
من او را سر زمین شالیزار پیدا کردم و ماجرا را سر بسته به او گفتم اما انگار که به دلش افتاده و منتظر خبر بدی باشد، سریع متوجه موضوع شد و از حال رفت. خیلی صحنه دردناکی بود و برای من سختتر از شنیدن خبر شهادت سجاد گذشت.
بعد از جنگ دوباره به روستایمان برگشتم و همزمان با برنجکاری، درس هم میخواندم که در رشته جامعهشناسی دانشگاه آزاد پذیرفته شدم. بعد از مدتی هم یک شرکت خصوصی با دوستانم راه انداختیم و الان هم مسئول تحقیق پروژههای آن هستم. هیچ گاه ازدواج نکردم چون همیشه در تصوراتم دنبال زنی بودم که با اندیشه و تفکرات من همخوانی داشته و سادهزیست و سادهانگار باشد اما بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که «گشتم نبود، نگرد نیست» و همین ایدهآلگرایی افراطی و خودپسندی بیحد و مرز باعث شد تا امروز تنها بمانم و با تنهایی سر کنم.
در یک بازه ده سالهای بین 35 تا چهل 45 سال به این نقطه رسیدم که به اندیشه و تفکرات خودم اطمینان قاطع داشتم و خیلی از خودم مطمئن بودم اما حالا در آستانه 50 سالگی به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز در این عالم هستی مطلق نیست و من پر از عیب و نقصم و در زندگی اشتباهات زیادی مرتکب شدم که جبرانپذیر نیست مثل همین مساله ازدواج یا دهها مساله دیگر که قربانی خودپسندی و خودخواهیام کردم.
مدت زیادی یک خطکش اعتقادی به دست گرفته بودم و آدمها را براساس اندیشه و سبک زندگیشان میزان میکردم، طوماری از بایدها و نبایدها داشتم که اگر کسی خارج از آن بود من هم از دایره دوستی و رفاقت با او خارج میشدم و خلاصه برای خودم یک پا قاضیالقضات شده بودم و برای هر کاری ولو غذا خوردن آدمها قضاوت میکردم تا اینکه نزد استاد اخلاقی رفتم، یکی دوساعتی بیوقفه برای او سخنرانی کردم و گلایه از آدمها و زندگیهای اشرافی و دیدگاههای تنزل یافته و.. .سر دادم، او فقط گوش میداد و گهگاهی به من خیره میشد، من فکر میکردم عجب حرفهای عالمانهای زدم و چقدر او را تحت تاثیر قرار دادم تا اینکه در پایان حرفهای من گفت «این همه از بدی آدمها گفتی و گفتی و از ایرادهایشان گفتی و گفتی بگو ببینم خودت چه در چنته داری؟» این حرف مثل یک زلزله هفت ریشتری من را تکان داد و فهمیدم که تمام مسیری که آمده بودم اشتباه است و باید برگردم؛ نقطه سر خط.
حالا من در آستانه 50 سالگی قرار دارم، در حالی که آقاجان و خانومجانم را از دست دادهام و تنها خواهرها و برادرهایی را دارم که از من کم و بیش دلگیرند. این روزها سعی میکنم نظر دوستان و اقوام و آشنایان را درباره خودم عوض کنم، بیشتر قرآن میخوانم و به کلاسهای مثبتاندیشی میروم. تلاش میکنم مقتضیات روز و جوانان را درک کنم و کمتر از خودم و شجاعت و دلیریهای دوران جنگ بگویم. قبول دارم که در دههای قرار گرفتیم که سرعت زندگی بالا رفته و مردم بویژه جوانان حق دارند اشتباه کنند، هوار بزنند، اعتراض کنند، خواهان تحول باشند و زندگی بهتر از مسئولان توقع داشته باشند. این روزها مثل دوران کودکیام ساکت و آرامم و فقط حرفها را میشنوم و تلاش میکنم بفهمم.
راوی: فهیمه ساداتطباطبایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم