در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شیدا ۷۴: گذشته همچون فیلم سینمایی دیدگانم را به اسارت گرفته و توان اندیشیدن به آینده را از من گرفته. توان هدف داشتن، توان مهربانی، توان جسارت داشتن، [همه را از من گرفته]. گذشته از آنجا شروع میشود که در تمامی زمانها به رخدادهایی که بر خلاف میلت رخ داده فکر کنی و تمامی زوایا و خفایای مخیلهات را به زنجیر اسارت گذشته ببندی. آنگاه جایی برای امید نمیماند؛ جایی برای آرزوهای آینده. وقتی روان آزادمون رو به حرفهای مردم، به کینهها، به حسادتها پر بکنیم دیگر چه برای خودمون میمونه؟ تموم درد ما اینه که خیلی به حرف مردم اهمیت میدیم[...].
دریا بابادی از شهرکرد: روزهای سختی بود، زمانی که دلم با خاطراتت بازی میکرد و گاهی بهانهات را میگرفت. دیگر قانع به آنها نبود، برایش کهنه شده بودند. کاری از دستم برنمیآمد؛ دستانش را میگرفتم و در بغل میگرفتمش، طوری که اشکهایم را نبیند. برایش از نبودنت قصه میبافتم تا با خیال کودکانهاش مدتی دیگر سرگرم باشد. تازه توانستم فراموشت کنم اما چند روزیست که هوا پر از ذرات ریز گرد و غبار است. آمدهاند برای وساطت. برایم مدام از تو میگویند. نمیدانم چه کنم. هوای اعتماد سخت سنگین است. مثل هوای شهرمان.
مهسا، متولد ۶۹ از رشت: ۱-دوستت دارم سادهترین جملة عاشقانهایست که با هر بار شنیدنش دچار پیچیدگی عشق میشویم. ۲-خروس عزیزم! انگار نمیدانی دیگر زمان تو به سر رسیده است. دیگر در هر خانهای، چند ساعت کوکی و چند گوشی همراه پیدا میشود. دیگر کسی تو را در حیاط خانهاش نگه نمیدارد. دیگر حوصلة ساکنان خانههای کاهگلی به سر رسیده است؛ یا هجرت میکنند یا در همان روستا به شیوة مردم شهری زندگی میکنند. فقط تو را میتوان در باغ وحشها دید. شنیدهام که تو هم دیگر خروس گذشته نیستی. شنیدهام که تو هم خواب میمانی. این ساعت شماطهدار برای تو. بگو برای ساعت چند کوکش کنم و بگذارم در لانهات.
ژیژی از کرج: چند وقتیه هر کاری میکنم از این مخچة کاهگلی یه کار بکشم، نمیشه. نمیدونم اصلاً چش شده. انگار با من قهره. هیچ رقم بام راه نمیاد. کلمات و جملهها رو از ذهنم فراری میده. میگم شاید چون فصل بهاره خوابش میاد یا حوصله نداره؟! گناه داره حیوونی؛ حتماً خسته شده بس که ازش کار کشیدم. بهتره بذارم کمی به حال خودش باشه[...].
نکنی همچی کااااریهاااا... میگن مخچه هر چقدر هم پر یا خالی از میخچه باشه، کاراش برعکسه؛ هر چی کار بیشتری ازش بکشی قویتر میشه، هر چی در حالت استندبای و شاتداون و چمدونم استراحت نگهش داری، هی خنگ و خنگتر میشه! خلاصهش که بپا دستیدستی پای مخت رو لنگ و علیل نکنی.
محمود فخرالحاج از قم: وای به وقتی که پاسخگو متنت رو بچاپونه اون وسط صفحه (حالا وسط صفحه هم نبود. راستش رو بخواید گوشه سمت چپ صفحه بود)! حالا فرقی نمیکنه کجای صفحه باشه. اصل مطلب رو بچسب که زیر متن چاپشدهات ازت تعریف کنه و بگه نگارشت استخواندارتر شده و تو ساعتها بمونی توی ترجمه این جمله. انگاری خدا تموم دنیا رو بهت داده (واااای تا حالا این حس رو درک نکرده بودم)!
وا! با یه دو خط جمله؟ اونم از طرف یه پاسخگوی بیسوادی مث من؟ بیخیاااال بااااو! (البته خودمونیمهاااا... من خودم هم اوایلی که اومده بودم توی دنیای نوشتن یه همچی تجربهای رو تجربه کرده بودم؛ باحال بود!)
گل مرداب از کرمانشاه: خیلی جا تو صفحه زیاد بود نیازمندیها رو تو این صفحه چاپ کردین؟!
حالا کاری نداریم، ولی روزنامهها هم باس یه منبع درآمدی داشته باشن خب تا دوام پیدا کنن (اما صداش رو در نیار... خودش نشونگر اینه که طرفدارای صفحه خیلی زیادن).
زهره از بابل: دیروز داشتم از خیابون رد میشدم دیدم یه خانومی نمیتونه ماشینش رو از بین دو تا ماشین که روبروی هم پارک کرده بودن رد کنه. پشت سرش هم کمی تا قسمتی ترافیک شده بود. حالا توی این وضعیت بشنوید مکالمات آقایون در کنار خیابون رو: د برو ردی! بابا این همه جا هست! رانندهش زنه؟! نمیدونم چرا بیشتر مردا تو این مواقع مایکل شوماخر میشن.
خ. تهتغاری: این صفحه رو خیلی دوست دارم ولی چرا بچهها اینقدر غمگینند؟ ما که نوشتن از دستمون برنمیاد، شما که دست به نوشتنتون خوبه یه کم شادتر بنویسین.
محمدجعفر محقق از قم: ۱-اینجا بدون تو روز به کبودی غروب بود. غروب به تیرگی شب، و اکنون شب به رنگی بالاتر از سیاهیست. شبی طولانی، سرد و ترسناک که کابوس نبودنت ستارهها را هم از آسمانش ربوده؛ شبی که صبح شدن را از یاد برده. نه، به گمانم اصلاً خیال صبح شدن ندارد. ۲-الآن ساعت تقریباً ۳ صبحه. اینجا ساختمونی نیمه کاره تو دل شهره و من، محصلی بیدار، مشغول نگهبانی. در اصل سر و کارم با کتابه و درس میخونم ولی شبها اینجام. خب، مرفه بیدرد نبودنم عوارضی داره. باید پسانداز کنم. ذرهذره، آخه یکی هست که دیگه نمیخوام زیر هر سقفی که بودم بدون اون تنها باشم. الآن ساعت تقریباً 3 و 15 دقیقه صبحه. اینجا ساختمونی نیمهکاره تو دل شهره و من محصلی عاشقم.
بیتا نیکان، ۲۰ ساله از تهران: پیمان مجیدی واقعاً پیشرفت کرده. من فکر میکنم صاحب سبک هم شده. جنس حرفاش مال خودشه. شعر محاوره که میگن همینه.
عشق سرعت: زندگیم جهنم بود بعد از رفتنت بدتر شد حال و وضعم اما خدا لحظههای آخر دستم رو دوباره گرفت. زندگیم بدون تو شد بهشت. باورت میشه؟ من، زندگی، بهشت، بدون تو! یاد اون روزا به خیر که این کلمات واسهم بیمعنا بود.
ک.ش. از اسلامآباد غرب: قدیما صف نونوایی مث صفحه شما بود! باید کلی انتظار بکشی تا نوبتت برسه. این روزا صف نونوایی خوبه! صف بروبچ با همون استحکام سر جاشه! اگه لیست سیاه نری، تلگرافخونه رو هم رد کنی، متنت رو بعد هفتهها میبینی!
خخخخ! انتقاد ظریف و باحالی بود! بذا یه تقلب بهت برسونم شاید الآن که نزدیکشیم به کارت بیاد! مواقعی که نزدیک کنکور میشه تو صف نونوایی صفحه بروبچ زودتر به نون میرسی! ولی خب... شرمنده دیگه، استقبال که زیاد باشه، هفتگی که باشی، حتی اگه دو صفحه هم باشی، باز چارهای جز این نیست (بماند اگه تعطیلی نخوره یا آگهی چاپ نشه).
زهرا ۷۶ از ابهر: فصل بهار رو دوست دارم چون با همه ناامیدی که در تو وجود داره، بهت موندن و سبز شدن رو یاد میده. میگه باش تا به زندگی برسی، باش چون زندگی به تو نیاز داره.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: