در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این صفحه میخواهد به شما بگوید وقتی مجنون باشی، در لحظه زندگی کنی و لذت ببری آنگاه از کردههای خود در لحظههایی که گذشتهاند پشیمان نمیشوی و حسرت کارهای نکرده را نمیخوری. به همین دلیل هم رنگ و رنگ جای پیشنهاد کردن چیزهایی است که جنون آمیز، رویایی و فردی هستند، چیزهایی که فرد را خوشحال میکنند و خوشحالی فرد حتما جمع را هم خوشحال تر میکند. همه جمعهای ناراحت را افرادی ناراحت و عصبی و کلافه میسازند و بهترین جمعها نتیجه گردهمایی بهترین افراد با حفظ فردیت در جمع است. با این روش است که آثار هنری اینجا پیشنهاد میشوند و حتی اگر نقصهایی داشته باشند با این زاویه است که چیزهایی برای لذت بردن پیدا میکنند.
جنونآسا بودن به منزله شکلی از رهایی همواره دلپذیر است و فیلم «من دیهگو مارادونا» هستم به این معنا فیلم دلپذیری است. این فیلم فقط یک کمدی نیست، بلکه جنونآمیز است. غریب است، نه از آن غریبهای گیجکننده بلکه از آن موجودات غریبی که دیدنش شما را به خنده میاندازد؛ بنابراین با وجود رنج و مسخرگی آدمهای فیلم، نتیجه احساسی که اثر در آدم میکارد، دلپذیر است. فیلم درباره دو خانواده است اما معلوم نیست ماجرای درگیری این دو خانواده واقعی است یا در ذهن فرهاد یکی از افراد این دوخانواده که نویسنده است، میگذرد. فرهاد داستانی درباره این خانواده مینویسد، داستانی که باید به کسی بدهد که پیشتر بهترین داستان او به نام من دیه گو مارادونا هستم را دزدیده و به نام خودش چاپ کرده. بهرام توکلی کارگردان این فیلم که پیش از این با فیلمهای متفاوتی چون پابرهنه در بهشت، پرسه در مه، اینجا بدون من، آسمان زرد کم عمق و بیگانه، سبک و نگاه خود را در ذهن مخاطبانش جا انداخته بود، همواره اندوهی ژرف را بصری میکرد و در جان شخصیتهای آثارش میریخت. فیلمهای او به همین دلیل سرشار از غمی ناشی از غربت در کنارِ دیگران بود. اما حالا این فیلمساز اندوهگین یک کمدی ساخته است که همچنان رنگها و غربت انسانها را با خود دارد ولی فاقد اندوه است و با وجود تلخیها با لحنی شاد، رویا را به عنوان راهی برای فرار از تلخیها نشان میدهد. این نکته در پایان فیلم کاملا واضح است، پایانی که منطق میگوید باید تلخ و خشن باشد، اما رؤیا و خواست زندگی این پایان را شاد و امید بخش میکند، هر چند که باور این امید سختتر از دل سپردن احساس به آن است و شاید همین دل سپردن در زندگی کافی و کار راهانداز باشد.
اساسا زندگی نوعی فرار است، امید نوعی تخطی از رنج است، چرا که رخدادها پر از رنجاند، اما لحظات زندگی این رنجها را به فراموشی میسپارند تا شادی رخ دهد. برآیند همه هیاهوهای من دیهگو مارادونا هستم هم همین است. نوعی تخطی برای ادامه، مثل مارادونا که با دست گل زد، منطق بازی را بههم ریخت و با همین دست خطاکار پیروز شد. این تقلب برای باقی ماندن، برای پیروزی، گاه مهمترین چیزی میشود که از زندگی خواهش میکنیم و جنون زندگی کردن راهی است برای ساختن آن.
علیرضا نراقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: