در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شیدا ۷۴: دلم روزهای گذشته را میخواهد؛ آن روزها که بلد نبودیم بیحرمتی را، یاد نگرفته بودیم آغشته شویم به انواع و اقسام دروغ و نیرنگها، زلالی در چشمانمان پیدا بود، دستهایمان توان یاری کردن داشت، دلهایمان جای گذشت و مهربانی داشت، داشتههایمان برای همه بود، قهرهایمان یکی-دو روزه بود، کینههایمان مرده بود، حسادت در روانمان جزو زشتیها بود؛ اما امروزه تمام اعمال زشت را سخاوتمندانه به یکدیگر نشان میدهیم بدون آنکه پروایی داشته باشیم [...] اگر امروزه به جای اینهمه گفت و نقد و بررسی درباره جنگهای تاریخ، درباره آسیبهای اخلاقی و جامعه بررسی میشد، وضعمان این گونه نبود.
فاطمه ب.جهانی از دهلی: ساعت دیجیتالی بالای موبایلم را نگاه میکنم؛ دو عدد دورقمی شبیه به هم! دبیرستانی که بودم، همکلاسیها میگفتند وقتی چشمت به ساعت بیفتد و عددهای ساعت و دقیقه شبیه به هم باشند یعنی یک نفر دارد به تو فکر میکند! اما من امیدی ندارم که تو به یادم باشی! میروم توی گالری و عکسی که هردویمان خاطرة خوبی ازش داریم را میفرستم برایت؛ همین موقع موبایل توی دستم میلرزد: «سلام. چطوری کچل؟! خوبی؟» راستی یک سوال: تو که اینقدر لحظهبهلحظه به فکرمی و حسم میکنی، چرا اینقدر دیربهدیر سراغم میآیی؟ بیشتر حالم را بپرس رفیق... تو که خوب میدانی گاهی چقدر زود دیر میشود.
ژیژی از کرج: دل بیقراره، در فکر یاره/ امروز و هر روز، چشم انتظاره/ با یادش هر شب، تا صبح بیداره/ از درد دوری، اشکش میباره/ چون ناامیده، این دل دوباره/ جز آه و افسوس، کاری نداره.
فاطمه ح.: خستهام. خستگی همیشه جسمی نیست. گاهی روحت خسته میشه. گاهی «دلت» خسته میشه، از بس که دندون روی جیگرش گذاشته! از بس به خواستههاش پشت کرده که مبادا چشمش بهشون بیفته و فیلش یاد هندوستان کنه. خسته شده از بس زبون به دهن گرفته که مبادا... مبادا حرفش به زبون بیاد، مبادا دستش رو شه، مبادا راز پنهون پشت نگاهش فاش بشه، مبادا سفرة دلش پهن بشه، مبادا همه بفهمن! مبادا... اما خب، دله دیگه! یه جاهایی صبرش لبریز میشه، یه جاهایی کم میاره، یه جاهایی خسته میشه از تنهایی قدم زدن توی جادة سرگردون زندگی. میخواد بشینه و دست بکشه از رفتن [... با این حال،] نشستن و منتظر شدن [هم] نه دردش رو دوا میکنه، نه آشوبش رو آروم. بازم پا میشه، به خواستههاش پشت میکنه، بازم دندون رو جیگرش میذاره و...
روجا بختآور از قائمشهر: دلش رو بهم داده بود. دلم رو ازم گرفته بود. تمام حواسم پیش اون بود. ترسم از این بود که یه روزی بذاره بره. یه روزی بخواد بهم بگه مسافره. چنان در عشق او غرق شده بودم که راه برگشتی نداشتم. درست موقعی که فهمید چقدر بهش دل بستم، بهانههاش رو شروع کرد. من به دنبال او میگشتم و اون دنبال بازی با احساسم. از چیزی که ترسیده بودم سرم اومد. خیلی راحت پا رو دلم گذاشت و رفت.
تلگرافخانه
قنبر یوسفی از آمل- زادمحمد- مهران ناصری- فرفره جادو، ۱۲ ساله از سمنان- محسن امینی از تهران- بابک ۲۷ ساله از کرج- مرتضی- حدیث قائمیان از گناباد- یک مادر خانهدار- سبو ۱۸ ساله- میثم تاتاری از گرگان- محمدرضا ۲۲ ساله از تهران- محمد ۱۷ ساله از ماهشهر- زینب خادمی ۱۷ ساله- پسر اصفهانی ۱۹ ساله- ریحانه دخترک تنها- سیروان از کردستان- شادی خلیفه ۲۳ ساله از مشهد- بهاره از اصفهان- منیبا عاشق- علی اکبر صبوحینژاد- فائزه از همدان- مینا طیاری ۱۹ ساله- گروه سه نفره مدرسه شهید کیانی- خدیجه بیغم- خانم جورکش از تهران- ماهنشان عبیدی ۲۳ ساله از تهران- بهرنگ، سرباز دم مرز- عاشق نقاشی ۱۹ ساله- رئوف بیدادی از گنبد کاووس- مرضیه حمزهای ۱۶ ساله از قائمشهر- فریبا از کرج- آقا صادق ۲۹ ساله- احسان ۸۷- سمیه پاکنژاد از شهر ری- ربیعی ۱۷ ساله- پیمان مجیدی معین- بقیه هم لطفا مث همیشه منتظر و مواظب خودشون بمونند تا شمارههای بعدی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: