خرده‌روایت‌های یک مسافرکش

مامی ناز

شیکاگو، بیشتر تاکسی‌ها پارک کردن و شهر نیمه‌خواب. دوباره بی‌خیال مسافر مشغولِ ولگردی‌ام. هوای ملسِ بهاری از پنجره به سر و گوشم می‌خوره و خر کیفم می‌کنه. ساعت‌های آخر شب واسه همینه اصلا. ولگردی یا تو رویاها یا پشتِ تاکسی. سال‌های اول مسافرکشی، از ترسِ غرق شدن تو تنهایی‌هام از بوقِ سحر تا 20 متر مونده به بوق سحرِ فرداش، پشت فرمون خودم رو غُل و زنجیر می‌کردم و بی‌خیالِ اوضاع کار، تو شهر سفری مداوم و بی‌مقصد می‌کردم.
کد خبر: ۷۹۸۰۹۶

امشب یکی از اون شب‌هاست. از خیابونِ «وسترن» نزدیکِ محله اهالیِ پورتوریکو پیچیدم تو خیابونِ «دیویژِن» که به فارسی میشه «جدایی». خیابونی که تو این 14 سال از این رو به اون رو شده و البته من دوست داشتم که همین رو می‌موند و اون رویی نمی‌شد. شاید بار 8 هزارمی بود که از خیابونِ «غربی» می‌پیچیدم تو خیابون «جدایی». 20 متری جلو نرفته بودم که زدم رو ترمز. تو این همه سال تا حالا همچین کسی رو تو این خیابون ندیده بودم. چادر سفیدِ گُل گُلی سرش کنار خیابون وایساده بود و تو دستش یک زنبیلِ قرمز، از اونایی که بچگی‌هام تو 600 دستگاه مشهد مامانم می‌داد دستم و می‌فرستادم نونوایی. کنارش وایسادم. با یه دستش گوشه چادرش رو چسبونده بود یه ور صورتش. تا چشمامون به هم خورد شناختمش. ـ ‌مامی ناز! مادر بزرگم بود که از وقتی یادم میاد مامی ناز صداش می‌کردیم. صورت دوست داشتنی‌اش و چشم‌های پرنورش همون جوری بود که همیشه یادم بود. پیاده شدم و دویدم سمتش. ـ اینجا چی کار می‌کنی مامی ناز؟ زنبیلش رو گذاشت زمین و قبل از این‌که فرصتی کنه چیزی بگه بغلش کردم. ـ ‌احسان تویی؟ مادر جون راهم رو گم کردم به خدا. رفتم سر کوچه از آقا کشمیری یه قلم خرید کنم یه هوا حواسم پرت شد و دیگه نفهمیدم کجام. تو آغوشم، عطر «مادربزرگی»اش از آخرین باری که دیدمش، تو جعبه حافظه‌ام مثل گل محمدی می‌پیچید. ـ راهت از خونه خیلی دوره مامی ناز. زنبیلشو گذاشتم صندلی عقب و نشست کنارم. ـ خوبی مادر؟ دیگه نمیای مشهد پیش من. واست عیدی هاتو هر سال کنار میزارم کاش بیای ببریش. ـ دوست دارم بیام به خدا. دلم واسه خودت و حیاطت و حوض و درختای باغچه‌ات یه ذره شده مامی ناز. ـ مادر جون همش حالتو از مادرت می‌پرسم. به خدا شاید قسمت بود که گم شدم تا تو رو ببینم. نمی‌دونم چجوری اومدم اینجا والا. منو به خارجه چه کار آخه؟ حالا منو می‌بری خونه؟ گوشت تازه خریدم واسه سفره ابوالفضل می‌ترسم خراب شه. ماشین رو تو دنده گذاشتم و راه افتادم که برسونمش. مگه آدم چند بار مادر بزرگش رو از شیکاگو می‌رسونه کوچه بینادل؟ راهش دوره که باشه. من همیشه دوست داشتم یه بار هم شده از خیابون‌های شیکاگو با تاکسیِ پلاک خارجی برم مشهد و از کوی طلاب تا وکیل‌آباد یه دشت حسابی بکنم و ناهار هم برم پیش مامی نازم. ـ مامانت گفت دانشگاه رفتی و مهندس شدی واسه خودت. پشت تاکسی چی کار می‌کنی مادر جون؟ با سرعتِ ملایم از خیابونِ «جدایی» تو یه فرعی پیچیدم و راهم رو خواستم عمدا گم کنم. ـ چی بگم مامی ناز. بعضی وقت‌ها آدم مسیرش رو باید پشت فرمون تاکسی پیدا کنه. چه بی‌مدرک و چه با مدرک. به قول خودت هر چی قسمت باشه. ـ چه می‌دونم والا. چشم‌هامو بستم و مسیر رو سپردم به قطب‌نمای تخیل و گوش‌هامو به صدای ریحونیِ مامی ناز. کوچه پس‌کوچه‌های پت و پهن شیکاگو رو میشه رو نقشه با یه مداد مستقیم وصل کرد به کوچه‌های باریکِ خانی‌آبادِ طهران. همونجایی که مامی ناز متولد شد و ازدواج کرد و بچه‌دار شد و بعد از انتقال بابابزرگم «بابایی» که کارمند راه‌آهن بود، واسه همیشه اومدن مشهد و تو محله «شارضانو» (خیابون آزادیِ الان) تو خونه‌ای که قشنگ‌ترین حیاط دنیا رو داشت ساکن شدن. خیابونِ «جداییِ» شیکاگو کجا و کوچه بینادل مشهد کجا. یکیش بومِ بچگی‌هامو با آبرنگ، پرِ نقش و نگارهای غبار گرفته کرد و اون یکی با ماژیک رکِ بزرگسالی و مهاجرت به جدایی عادت داد. چشم‌هامو که باز کردم روز شده بود. تاکسیِ پلاک شیکاگویی‌ام کنار دو سه تا ماشین مدل وطنی آروم گرفته بود. حرم امام رضا(ع) تو افق دیدم مشهود بود. جلوتر، قبرهایی که کنار هم منظم چیده شده بودند. قبرستان خواجه ربیع بود. کنار یکیشون گروهی سیاهپوش جمع بودند. خاله شهینم رو شناختم، چادر مشکی سرش و شوهرش «عمو کیوان» کنارش. اون‌ورتر خاله نسرین و دایی مهدی و دایی مُری و خاله ناهید و زن‌دایی‌ها و شوهرخاله‌ها و پسر دخترخاله‌ها. مادر و پدرم هم کنارشون. گفتم: مامی ناز چرا منو اینجا آوردی؟ خدا بد نده. جوابی نشنیدم. صندلیِ کنارم خالی بود. به صندلیِ عقب نگاه کردم. مامی ناز زنبیل قرمزشو جا گذاشته بود.

به یاد مادربزرگم که هفته‌ پیش از دنیا رفت.

بخارست - بهار ١٣٩٤

احسان مشهدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها