در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پسربچه هنوز عروسک را در دست داشت و با حسرت به آن نگاه میکرد. من که کنجکاو شده بودم جلو رفتم و از او پرسیدم: «عزیزم، قصد داری این عروسک را به کی هدیه دهی که تا این اندازه طالب خریدنش هستی؟»
پسربچه جواب داد: «خواهر کوچکم عاشق این عروسک شده بود و مطمئن بود بابانوئل برای شب کریسمس آن را به او خواهد داد.» من گفتم: «خب، این که ناراحتی ندارد. حتما بابانوئل هدیه خواهرت را سر وقت به او میرساند. برو خیالت راحت باشد.»
اما پسر کوچک با نگاهی غمبار جواب داد: «نه، نمیرساند. خواهرم جایی رفته که بابانوئل به آنجا دسترسی ندارد. ولی قرار است مادرم هم بزودی پیشش برود و برای همین میخواهم عروسک را به او بدهم تا به دست خواهرم برساند.»
چشمان پسرک حین صحبت کردن سرشار از غم بود. او ادامه داد: «خواهرم رفته پیش خدا. پدرم میگوید که بزودی مادرم هم به او خواهد پیوست. من خیلی ناراحتم که مادرم میخواهد ما را ترک کند، ولی پدر میگوید اگر مادرم نرود، خواهرم در آنجا احساس تنهایی خواهد کرد. میخواهم عکسم را به مادرم بدهم تا من را همواره به یادداشته باشد. چون خواهرم این عروسک را خیلی دوست داشت، به پدرم گفتم از مادر خواهش کند کمی صبر کند تا من با دست پر از فروشگاه برگردم و این عروسک را به او بدهم تا به خواهرم برساند. ولی متاسفانه پول کافی برای خریدنش ندارم. حیف! چقدر دیشب برای خریدن این عروسک دعا کردم. تعجب میکنم؛ مگر میشود خدای مهربان دعاهایم را نشنود؟»
اشک از چشمان پسر سرازیر شد. عکسی را که در دست داشت و میخواست به مادرش بدهد ،از او گرفتم و دیدم. عکس قشنگی بود که او را در حال خندیدن نشان میداد. تمام وجودم از دیدن آن عکس و ایمان پسربچه لرزید. بدون آنکه او متوجه شود، سریع دست در کیف پولم کردم و چند سکه دیگر درآوردم. آنگاه پولهای پسربچه را از او گرفتم که مثلا بشمرم و در یک لحظه سکههای خودم را به آنها اضافه کردم.
سپس نگاهی به پسرک انداختم و گفتم: بیا دوتایی پولها را یکبار دیگر بشمریم، شاید دعاهایت مستجاب شده و معجزهای رخ داده باشد. پسر قبول کرد. ما پولها را شمردیم و او با چشمان گردشده دید که پول کافی برای خرید عروسک دارد و حتی کمی پول اضافه در دستش است. چشمانش از شدت ذوق برق میزد. او گفت: «خدا صدایم را شنید و پولم را زیاد کرد. تازه الان کمی پول اضافه دارم و میتوانم یک شاخه گل رز سفید برای مادرم بخرم. او عاشق رزهای سفید است!»
چند لحظه بعد، مادربزرگ پسربچه برگشت و من هم آنجا را ترک کردم و به خرید ادامه دادم، در حالی که اوضاع روحیام کاملا متفاوت از لحظهای بود که وارد فروشگاه شدم. چهره پسرک معصوم و برق نگاه پرمهرش که تا آن روز مانند آن را ندیده بودم، حتی برای ثانیهای مرا رها نمیکرد. کودکی در این سن کم و تا این اندازه با گذشت و مهربان!
ناگهان به یاد خبری افتادم که چند روز پیش در روزنامه خوانده بودم و از یک تصادف خبر میداد. راننده مست یک کامیون با اتومبیل یک زن و دختربچهاش تصادف کرده بود. دخترک در جا کشته شده و مادر به کما رفته بود. پزشکان که کاملا از او قطع امید کرده بودند از خانوادهها خواهش میکردند که امکان اهدای عضو را به آنها بدهند. دو روز بعد آگهی فوت همان زن را در روزنامه خواندم، دسته گلی از رزهای سفید خریدم و به مراسمش رفتم. در آنجا بدن سرد و بیجان بانویی جوان در تابوت خوابیده بود تا اطرافیان، آخرین ابراز احساسات را به او داشته باشند. در یک دست زن، یک شاخه رزسفید دیده میشد، در دست دیگر عکس پسربچه و آن عروسک هم روی سینهاش قرار داده شده بود.
من مراسم تدفین آن زن جوان را با چشمانی نمناک ترک کردم، درحالی که چیزی در روحم برای همیشه تغییر کرد. آن پسر خردسال عاشق مادر و خواهر کوچکش بود و اما یک راننده مست در کمتر از یک ثانیه، هر دو را از او گرفت.
در زندگی همه ما، ممکن است آدمهایی مانند این راننده مست وجود داشته باشد که در کمتر از یک لحظه عزیزترین داشتههای ما را میگیرند و به یغما میبرند. اما براستی چند درصد از ما، مانند این پسر خردسال، سعی میکنیم بازهم با تمام وجود مهر بورزیم و آنچه در توانمان است اهدا کنیم؟ وقتی ناامید از کمی پولش برای خرید عروسک بود؛ باز هم قبول کرد یکبار دیگر پولهایش را بشمرد، دوباره با خلوص و ایمانی وصفناشدنی پولها را شمرد، بلکه اینبار بتواند مبلغ کافی را در دست خود ببیند و دید. او خدا را شکر کرد که میتواند عروسک و یک شاخه گل بخرد، اما برای که؟ برای خواهر و مادری که پرکشیده بودند. او به جای اندیشیدن به انتقام، به فکر آن بود که چطور میتواند عزیزانش را شاد کند.
مترجم: لیلا رعیت
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: