یادداشت‌های با موضوع کشف چیزها، جاها و آدم‌‌های جدید

لذت کشف

هیچ دیوانه‌ای در جهان یافت نشده که آرام و قرار داشته باشد. همین بی قراری می‌شود انگیزه‌ای برای کشف و لابد انگیزه‌ای که از لذت کشف چیزهای جدید بگویند. آن هم در صفحه‌ای که دو دیوانه جدید را در خود می‌بیند.
کد خبر: ۷۹۳۴۲۵

چه لذتی؟ چه کشفی؟

بعضی‌ها معتقدند «کشف کردن» لذتبخش است. خب شاید آنهایی که این عقیده را دارند، هیچ وقت طعم لذت را نچشیده‌اند، مثلا به نظر من لذتی که در چای بعد از غذا هست حتی در انتقام هم نیست، حالا این که بفهمیم و کشف کنیم که چای بعد غذا ضرر دارد کجایش لذت‍بخش است؟ اصلا می‌دانید چیست؟ به نظر من کشف کردن نه‌تنها لذت ندارد بلکه دردسر هم دارد، یک مثال دیگر بزنم؟ بزرگانی مثل ادیسون و اینشتین و رازی... این همه دردسر کشیدند و کشف و اختراع کردند که لذت ببرند؟ نمی‌توانستند استراحت کنند و در آفتاب اردیبهشت لم بدهند و لذت ببرند؟ دیدی؛ دیدی گفتم! کشف، کلا دردسر است و لذتش برای دیگران.

در میان همه کشف‌های پردردسر ولی کشفی هست که نه‌تنها دردسر و زحمت ندارد که لذت هم دارد. آن هم فقط کشف یک رابطه است. یک روز اگر توانستید رابطه‌ای را کشف کنید، حتما از این کار لذت خواهید برد، به این می‌گویند لذت کشف!

خود من یک بار یک رابطه کشف کردم و کلی لذت بردم. کشف کردم که مادرم سیب‌زمینی‌های سرخ شده را کجا قایم می‌کند، به این می‌گویند کشف رابطه پنهانی مامان با یخچال. می‌خواهید بدانید؟ بالای یخچال! این طور کشف‌ها خداوکیلی لذت دارد، نه هر لذت دیگری. مثلا کشف کردم که اگر میل بافتنی را بکنی تو یکی از سوراخ‌های پریز برق تمام تنت می‌لرزد، اما آن یکی سوراخ دیگر اصلش نمی‌لرزاند. خب این کشف حالا به نظر شما لذت دارد؟ به نظرم قبل از هر کاری باید بسته به موضوع و سوژه بنشینی و حساب کنی که آیا کشف کردن لذت دارد یا نه، اگر داشت بعد برایش انرژی بگذاری، وگرنه قافیه را باخته‌ای.

یکسری کشف‌ها هم تا یک سنی لذت دارد، دیدم که می‌گویم. مثلا دختر کوچولوی من وقتی کشف کرد پرتقال مثل توپ قل می‌خوره کلی حال کرد ولی الان دیگر پرتقال را برایش قل بدهی، نه‌تنها خوشش نمی‌آید، بلکه با تعجب هم نگاهت می‌کند که این چه کار احمقانه‌ای است؟

در مجموع من جای شماها بودم قید لذت کشف را می‌زدم و فقط از کشف‌های دیگران لذت می‌بردم. مثلا در همان مثال سیب‌زمینی اگر خواهرتان جای سیب‌زمینی‌ها را کشف می‌کرد و شما بدون هیچ زحمتی می‌رفتید سراغش و می‌خوردید، لذت بیشتری نداشت؟

رسول عاصمی

لذت کشف در دنیایی که چیز کشف نشده ندارد

جهان به سمت این رفته که از زیر تا بمش توسط ماهواره‌های گوناگون کشف شود و دیگر لذتی مثل گذشته که کریستف کلمب وارد آمریکا شد، نزدیک به محال است و باید سراغ کشف چیزهای جدید رفت. به نظر من دنیای اطلاعات حالا این فرصت را در اختیار ما گذاشته است.

برای خود من لذت کشف بیش از هر چیز وقتی ملموس شده که توانستم یک فایل مورد علاقه‌ام را در جستجوی اینترنتی پیدا کنم یا وقتی خبری شنیدم یا خواندم یا در جریانش قرار گرفتم که می‌دانم عموم مردم آن را نمی‌دانند. ولی فکر می‌کنم عصر این گونه اطلاعات هم در حال سپری شدن است. با آمدن افشاگران بزرگی چون اسنودن و اینترنتی شدن همه چیز و آزادی اطلاعات در جهان دیگر، کشف اطلاعات پنهان شده معنایی ندارد. ما در اصل با کوهی از اطلاعات روبه‌رو هستیم. همه چیز روبه‌رویمان است. فقط باید هنرمند باشیم و بتوانیم آنها را خوب دسته‌بندی کنیم و البته این هوش را داشته باشیم که جاهای خالی را کشف کنیم. آن وقت، کشف یک چیز جدید از میان چیزهایی که مقابل چشمتان است حتی بیش از لذت کشف آمریکا از سوی کلمب برایتان لذت خواهد داشت. مثل وقتی آخرین تفاوت دو عکس مشابه را در کودکی پیدا می‌کردیم. درست همان وقت است که حس می‌کنید تسلطی بر اطرافتان دارید که دیگران ندارند و این آغاز راه پیشرفت آدمی است.

مصطفی مسجدی آرانی

هیچکاک، چای و... زندگی ابدی

دانایی همه چیز نیست، چیزهایی هست که تو فقط می‌دانی، اما بقیه با آن زندگی کرده‌اند. اولی را کسب می‌کنی، دومی را کشف. اولی را تکرار می‌کنی تا بمیری، دومی را زندگی می‌کنی با فراموش کردن مرگ.

همه می‌دانند هیچکاک فیلمساز مهمی است و همیشه استاد، اما با استاد استاد گفتن و ناظر تنها بودن، چشم آدم پر نمی‌شود، دل آدم نمی‌لرزد و کام آدم شیرین نمی‌شود. مجذوب زنان و مردان بی‌نظیر هیچکاک و آن داستان‌های پر پیچ و خم شدن، چیز بیشتری را می‌طلبد. بگذارید از جای دیگری شروع کنم، همه چای می‌نوشند، اما عده معدودی درک کرده‌اند دم کردن چای ایرانی چه لذتی دارد و چقدر راحت خستگی را از تن دور می‌کند، عده کمی کشف کرده‌اند چگونه باید طریقت چای را طی کرد تا به جهانش راه یافت و از نوشیدنش لحظه‌هایی ناب ساخت.

هیچکاک را می‌شناسی، اما نمی‌دانی دیدن «پنجره عقبی» برای صدمین بار هم تازگی دارد، نمی‌دانی اشک ریختن برای اسکاتی (شخصیت اصلی فیلم «سرگیجه») وقتی در جودی به دنبال مادلن می‌گردد، یعنی اوج درک کردن عشق. نمی‌دانی فکر جنایت چگونه در «طناب» جوان بودن را به نهایت می‌رساند و از ترکیب واقعیت کسالت‌آور و ذهن نابغه چه آشوبی می‌روید. دانستگی به معنای کشف راز نیست، کشف در وجود رخ می‌دهد، در مواجهه شخصی تو با یک چیز، حال هر چه می‌خواهد باشد، عشق یا چای، روح یا جسم، هیچکاک یا... تازه بعد از کشف شخصی چیزهایی که پیشتر دیگران کشف کرده‌اند، نوبت کشفیات منحصر به فرد خودت است، ناشناخته‌ها را شناخته می‌کنی و می‌شوی زمینه‌ای برای کشف تازه‌ها. یک فیلمساز مهجور، یک نوشیدنی تازه، یک ترکیب نو برای غذایی من درآوردی و... اینجاست که مرگ تمام می‌شود و همه چیز تا نهایت زندگی است.

علیرضا نراقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها