پیام‌های کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ (خلاصه هر چی که از مخچۀ بدون میخچة خودت دراومده) رو یا می‌تونی به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کنی یا به شماره‌ای پیامکش بزنی که در صفحة آخر چاردیواری هم چاپ شده (فقط حواست باشه: اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س؛ هاااا...! حواست رو خووووب جَم‌کُ، گوشات نبُرُم بذارُم کف دستت!)
کد خبر: ۷۹۲۳۵۰

منیره مرادی فرسا از همدان: در چشمانم که جاری می‌شوی احساس کسی بودن می‌کنم. تو که باشی زندگی میان دستانم شکوفه می‌کند و من هر لحظه با آسمان نجوا می‌کنم. سرماخوردگی روانم را هیچ مرهمی درمان نمی‌کند، مگر معجزة لبخندت. یک لحظه به نظاره بنشین، کجای این زندگی آشیانه کرده‌ای که بهشت من در تو خلاصه می‌شود؟

می‌رفتی پیش دکتر ارنست خب! یا دیگه اگه هیچ راهکاری برای مرهم سرماخوردگی به نظرت نرسید، حداقل مث دکتر امید یه مبندازول بهش می‌دادی؛ شاید درمان می‌شد! (آخ! دِ... بابا خب دارم اظهار همدردی می‌کنم و راه و چاره جلو پات می‌ذارم... مردم پاک عوض شده اخلاقشون اصاً!)

اسما حیدری از اصفهان: این روزها، هوای چشمانم بارانی و احوال قلبم توفانی است. این روزها، چشم‌به‌راه‌تر از همیشه و نگران‌تر از هر روز گذشته هستم. گله دارم از دنیای پیش رویی که هر لحظه تنگ‌تر می‌شود برای نفس کشیدنم و نه برای خلاصه شدن راه‌هایی که در امتدادشان رنگی از تو می‌درخشد. چقدر نابرابر است شرایطی که دنیا رقم می‌زند؛ در هر تپش، وسعت تنهایی‌ها، دلتنگی‌ها و بی‌تو بودن‌هایم را به توان می‌رساند و گسترة کم‌فروغ چشمانم را که در پسشان، در هر لحظه، خیال و آرزوی تو جاری‌ست، تنگ‌تر و تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کند!

اگه به جای سه تا تنگ‌تر، یکی دیگه هم اضافه می‌کردی، نفس منم که نه هوای چشمام بارونیه نه احوال قلبم توفانی بند می‌اومد. ببر بده خیالت رو فرزکاری کنن یخده راهش باز شه.

فاطمه ب.جهانی از دهلی: آخ... دوباره دیر رسیدم! همیشه دیر می‌شه. با خودت می‌گی: فردا ازش معذرت‌خواهی می‌کنم، فردا از دلش درمیارم، دیگه اذیتش نمی‌کنم، بعداً می‌رم خونه‌شون، بعداً باش می‌رم بیرون، بعداً... فردا... بعداً... فردا... یهو یه روزی می‌رسه می‌بینی داره می‌ره و برای همه این بعداًها و فرداها وقتی نیس. یهو می‌بینی رفت؛ نه تونستی دوست داشتنت رو بهش ثابت کنی، نه تونستی واسه دیرکردن‌هات ازش عذرخواهی کنی و از دلش درآری. این‌بار هم دیر شد... این‌بار هم تنهاش گذاشتی. این‌بار دیگه واقعاً داره می‌ره... داره می‌ره... می‌ره...

من که کاره‌ای نیستم ولی از باب پیشنهاد، همون روش بیان خاطره و تهش هم یه نتیجه‌گیری خوب بودهااااا... هم ملت رو با تفاوت فرهنگ ما و هندی‌ها آشنا می‌کردی هم پا تو کفش نداشتة ابوالمعالی می‌کردی. حالا بازم خودت می‌دونی!

عباس اسدپور از کرج: ۱-زندگی شروع نگشته می‌شود تمام/ بهار نگشته می‌گردد خزان/ شکوفه‌های زندگی پژمرده می‌گردد چون که می‌آید تگرگ/ وعده‌ها امید گرما بود و بس/ خزان شد بهار وعده‌ها/ چون که آمد زمستان بر هوش/ چشم امیدی به ماست/ ما که مردیم/ ترسی نباشد به ما/ از چه می‌ترسانندمان/ مرگمان در زندگی آمد پدید/ روحمان عریان و گشت فکرمان پلید. ۲-آن هنگام که می‌خندم/ هیچ از دل پردردم خبر داری؟/ دانی به زندان کرده‌ام احساس/ آخر این گونه بودن را دوست داری/ من آن‌گونه بودم که من پنهان پنهان است/ همیشه نقش همیشه درد چون تو کارگردانی/ من تنفر دارم از این گونه زیستن/ اما اجبار در زیستن مرا این‌گونه ساخته.

مهسا، ۶۹ از رشت: در اندیشة اینم که چه بنویسم. باید در اندیشه این باشم که چه بگویم. گاهی «زبان» همان که جِرمش کم و جُرمش زیاد است هر چند با چند واژة کوتاه به چه کارها که تو را وانمی‌دارد. گاهی که بی‌اندیشه سخن می‌گویم خوب از آب درنمی‌آید اما حالا ببین بی‌اندیشه نوشتنم بد هم نبوده است.

زهرا از کنگاور: نمی‌دونم مامان سی‌وچند ساله چرا همه‌ش گیر داده به امید! حالا که یکی پیدا شده متنای قشنگ می‌ده و حرف دل همه ما رو می‌زنه چرا سنگ جلو پاش میندازیم؟ چرا ذوقش رو کور می‌کنیم؟

دِ... چه ربطی داشت؟ خب ملت دوس دارن نظرشون رو بگن! یکی موافقه یکی مخالف؛ بیا از این زاویه هم به نظرات دیگران نگاه کنیم که اگه آدم‌ها ظرفیت مواجهه با موافق و مخالف رو در خودشون پرورش بدن چه امکان بهتری برای بینا شدن ذوق همه فراهم می‌شه. بد می‌گم بگو بد می‌گی! (گفتی؟! نه... می‌خوام ببینم گفتی...؟! واقعاً که!)

شیرین از تهران: (بابابزرگم از شما خوشش اومده. می‌گه خوشم میاد حساب عصا رو که جدا کنیم احترام گذاشت به این ریش سفید و چاپ کرد). بعضی‌ها این‌قدر به زمین و زمان اخم می‌کنن که هیچ جراح زیبایی نمی‌تونه حتی با بوتاکس آثار این چروک‌ها رو از بین ببره. چه کاریه عزیز من؟ می‌گن پیشگیری بهتر از درمانه.

دیگه من خودم چون میلیون‌ها ساله که به جرگه سالمندان پیوسته‌م با اخلاقشون حسابی آشنام! سلام من و مامان‌بزرگم رو به بابابزرگت برسون و بگو بار آخرش باشه با عصا به جنگ وردنه مامان‌بزرگ من می‌ره‌هاااا. عرض ارادت کامل من رو هم بهش ضمیمه کن!)

محمدجعفر محقق از قم: ۱-عزیزی بود که می‌گفت: «هیچ برگی نیست که دلش بخواهد از شاخه جدا شود؛ ولی خب چه می‌شود کرد؟ یک وقت‌هایی می‌رسد که خود برگ‌ها هم می‌دانند که دیگر از افتادن و جدایی گریزی نیست اما نمی‌توان تصور کرد که برگی دلش بخواهد به پیوندش با شاخه پایان دهد و به زمین بیفتد؛ اصلاً شدنی نیست»؛ ولی من گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم: «چرا؛ گاهی وقت‌ها این هم شدنی‌ست». ۲-یه راهنمایی کنید ببینم چه باید کرد. اگه یکی که براتون مهمه واسه خودش رویه‌ای پیش بگیره که اصلاً آینده روشنی براش دیده نمی‌شه، پند و اندرز و مشورت و از این صحبتام هیچ اثری روش نمی‌کنه، چی‌کار می‌کنید؟ ولش می‌کنید می‌ذارید بره بیفته توی ته چاه آیا؟ (البته روی نظر خودت و مامان‌بزرگت هم حساب کردما!)

‌ بروبچ رو نمی‌دونم (حالا منتظر می‌شیم که اگه اونام خواسته‌ن نظرشون رو بدن) ولی نظر مامان‌بزرگ من رو اگه بخوای گفت: بشر با حق انتخابشه که بشر شده؛ حق انتخابه که می‌تونه بگه پا توی دنیای مدرن گذاشته؛ همین حق انتخاب هم هست که خودت می‌گی: گاهی وقتا فکر می‌کنم برگ درخت می‌تونه دلش بخواد به زمین بیفته! حالا چی شد که تا به دیگران رسیدی حق انتخابشون ناشدنی شد؟! بگیرم با همین وردنه‌م اون‌قد بکوبم توسسسس‌سرت که به حق بقیه احترام بذاری؟ بگیرم؟ بزنم؟ بکوبم؟!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها