در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی هم میری داروخانه میبینی از «مبندازول» گرفته تا «دیازپام ده» تو سبد داروهات هست؛ آخرشم چون داروخانه پول خرد نداره، به جای ۶ هزار تومن بقیه پولت بهت ۳ تا خشاب «آموکسیسیلین ۱۰۰۰» و یه شیشه «لاک پاککن» و ۵ تا بسته «موبر» میده!
دکتر رشید وقتی توی دانشکده پزشکی بود هر روز میرفت تشریح بدن انجام میداد و جوری مردمک چشم رو از حدقهاش درمیآورد که انگار اسمال آقا تو طباخیِ «بره دوگوشِ دُمسفید» چشم رو از کله جدا میکنه تا بده مشتری ۶ صبحی بزنه به بدن. مردن و زنده موندن بیماراش هم واسهش هیچ تفاوتی نداره و همیشه میگه: «مرگ قانون طبیعته، اونایی که میمیرن ضعیفن. کسی که پول عمل و بیمارستان نداره ضعیفه، پس باید بمیره». لازمه بهش بگم که باید اون سوگندنامة بقراط رو که در سایز ۱ متر در ۸۰ سانت قاب کردی و زدی به دیوار، بکشی پایین و به جاش یه «فولشات» از عکس «هیتلر» بزنی بالا سرت و یه جمله از کتاب «نبرد منِ» هیتلر که میگه: «تنها، نژاد برترِ ژرمن حق حیات دارد» ضمیمهاش کنی.
دکتر شیرین هم که یه بار تو عمرش لبخند نزده و انگار بیماراش دستة «احشامـ»ـند که با تندی و لمپنی باهاشون حرف میزنه، یه بارم که به یه بیمار گفت: «آخه تو آدمی؟ تو اگه آدم بودی که سرما نمیخوردی نکبت.» یاد و خاطرة «شعبان بیمخ» فقید رو زنده کرد؛ هرچند که شعبان بیمخ در برابر این خانوم «سعدی»ه!
افشین هم که کلاً عشق عمله. اصلاً هم به خاطر پولش نیست که دوست داره همه رو عمل جراحی کنه. وقتی صورتت جوش میزنه و میری پیشش میگه: «شما فوراً نیاز به یک عمل مقدماتی عضلات قلبی دارید؛ دهلیزهای شما دچار بیشانقباضی هستند و این برای «سرخرگ سبات مشترک چپ، سرخرگ زیر ترقوهای چپ و سرخرگ بازویی سری» مشکل ایجاد میکنه. امروز ۶۵ میلیون بریز به حسابم تا یه فکری به حال «اَترواسکلروزیسـ»ـت بکنم».
امید، بچه بیستوچن ساله از کرج
وقت گیر آوردی؟ نکنه میخوای الان هر چار تا دکتر شیرین و افشین و رشید و هومن بریزن سرت، همهشون همون «مبندازول» رو به خوردت بدن؟! (مبندازول... خخخخ!)
ششلولبندها در شهر
۱-او نتوانست با هفتتیر عاشقیاش هیچ گلولهای را در قلبم فرو کند... احمقانهترین لحظة زندگیام آنجا بود که به او گلولة اضافی دادم تا اسلحة عشقش را دوباره پر کند و مغزم را منفجر.
۲-تنهایی نفرینی است از همانها که در «هری پاتر» میدیدیم... میدانید؟ تازگیها به این نتیجه رسیدهام که اگر به تنهاییات دست بزنی و بخواهی کمش کنی، چند برابر میشود.
۳-مثل عید قربان بود، سالی یکبار. تا مهربان میشدی، خودت دوباره آن شخصیت مهربانت را سلاخی میکردی و عجیب است این همه تشابه بین تو و این عید! ماندهام چرا مادرت تو را قربان نام ننهاد!
احسان ۸۷
همه ساعت شنی مغزشون خالی میشه توی رگ احساساتشون، تو رفتی هفتتیر شنی دستت گرفتی؟ خُ یهو میرفتی بالای برج میلاد که قبل از شلیک، فرصت تماشای شهر از نمای بالا رو هم داشته باشی!
خیرین خندرستانساز
۱-پولهایم را پسانداز میکنم، میخواهم یک بیمارستان بسازم؛ یک بیمارستان خاص؛ جایی که در آن نه به «دلدرد» که به «درد دل»ها رسیدگی میشود. حیاطش را پر از گل میکنم، تاب و سرسره میگذارم برای کسانی که کودک درونشان خسته از تکرار و روزمرگی است. اورژانسش برای حرفهایی است که ناگهان حالشان بد میشود و برای التیام نیاز به شنیده شدن دارند. پشت بیمارستان، قبرستان بزرگی میسازم برای دفن قلبهای مرده؛ صدای قلبهای پاکی که تازه متولد شدهاند فضای سالن را پر میکند. اینجا، کسی پشت میز نشسته نیست بلکه همه در کنار هم بر روی نیمکتهای چوبی مینشینند. دستمزد پزشکانش، خنده بیماران است و گرفتن زیرمیزی برای هر پزشک آزاد! راستی شما مکان خوبی سراغ ندارید؟ میخواهم بیمارستانی بسازم...
۲-آرامآرام پایین میآیم. مدت زیادی میگذرد که نیستی؛ اخراج شدهای از میان احساساتی که با «تو» اوج میگرفتند. دیگر نوشتههایم بوی «تو» را نمیدهد. این پایین را بیشتر دوست دارم زیرا دیگر هراس افتادن از نگاهی را ندارم. دیگر با خودم اوج خواهم گرفت نه با دستانی که هر لحظه مرا به سقوط دعوت میکنند.
دریا بابادی از شهرکرد
دیگه نخواستم صادق اینا بیان از نوشتهت تعریف کنن اما سر من بیکلاه بمونه: اولی خیلی خوب بود. بیمارستانت که ساخته شد به عنوان اولین قدم برو پیش یکی از اون دکترایی که استخدامشون کردی، بگو یه نسخه واسه خودت بنویسه خوردن هر گونه ترشی رو برات ممنوع کنه! روزی چهار قاشق تخیل مهارشده هم بریز توی حلق مُخت! چهار نوبت توی ذهنت قرقره کن، بلکه گلوی فکرت باز شه و دستت رو توی نوشتن قوی کنه و راه برای موفقیت آیندهت هموار شه و در آینده بتونیم پا بذاریم توی شهر کرد و بیایم ازت امضا بگیریم (الآن خودم هم موندهم که چطور چار قاشق تخیل ناقابل به فکر و دست و پا و آینده و امضا هم ربط پیدا کرد!).
مرد نامرئی
۱-عصا را به دیوار تکیه داد، دندانش را در آب گذاشت و دوباره کودک شد.
۲-بچهها یکصدا گفتند: «آن مرد در باران آمد» و من زیر لب گفتم: خدا کند پدرم چترش را برده باشد.
۳-کمرت را به قد عصایت خم کردهای، نگاهم میکنی با چشمهایی که سویی ندارند، صدایم میکنی با حنجرهای که آوایی ندارد. گوشهایت دیگر هر فرکانس صدایی را دریافت نمیکند اما من نگاهت میکنم و با شرم همیشگی آرام میگویم: دوستت دارم پدر.
۴-در بهت چشمان حیرتزدهات دیدم روزگاری را که تو در حاشیهایترین متن زندگی ایستاده بودی. من خود را در آغوش گرم مادر میدیدم و تو همچون ستارهای بودی در آسمان زندگی. حالا که پلی زدهام از گذشته به حال، تو را میبینم و سکوتی که شد تمام حرف تو. حال که به چشمان خستهات مینگرم، تکستارهای میبینم که برای روشنایی خورشید زندگی سوسو میزند و من اکنون قدردان تمام روزهای خستگیات هستم پدر!
بازنده
۱-من از احساسی که دائم عذابم میده میخونم/ از احساسی که بازیم داد و گفت: «با تو نمیمونم»/ من از این واژههایی که راه گلومُ میبنده/ یه شعر تازه میسازم، از احساس یه بازنده/ همیشه ناخودآگاهم با احساس تو درگیره/ یه جور غرق تو میشم که چشامُ اشک میگیره/ دارم میگم از احساسی که دیگه با تو صادق نیست/ دارم روزی رو میبینم که قلبم دیگه عاشق نیست/ چقدر دلتنگیای من از آغوشت جدا مونده/ همیشه گوشة ذهنم یه عالم رد پا مونده/ نیاز ما به همدیگه نمیتونه دروغ باشه/ تا از دنیای من دوری محاله دنیا دنیا شه/ هنوزم من وفادارم به عشقی که تو رد کردی/ تا این دیوونه رو داری هنوزم میشه برگردی.
۲-گفتم که باز ببینمت، شاید که عاشقم کنی/ نشه ازت دل بکنم، نشه ازم دل بکنی/ هنوز نمیدونم به تو چه حسی داشتم و دارم/ شاید که تنهام نذاری، شاید که تنهات نذارم/ کاش بدونی که این روزا با خودمم لج میکنم/ برای دیدنت میام، اما رامُ کج میکنم/ وقتی صدا زدم تو رو، تو هم منُ صدا بزن/ شاید که برگردم به تو، شاید که برگردی به من/ گفتم که باز ببینمت، نگفتههام رو بِت بگم/ شاید که دلتنگ منی، شاید که دلتنگِ توام/ اگه ازت جدا شدم، نخواستم آزارت بدم/ همه چیِ من تو بودی، قید همه چی رو زدم/ تقاص اشتباهمُ هر لحظه دارم پس میدم/ هیچوقت منُ نفهمیدی، هیچ وقت تو رو نفهمیدم/ وقتی صدا زدم تو رو، تو هم منُ صدا بزن/ شاید که برگردم به تو، شاید که برگردی به من.
پیمان مجیدی معین
زهرا فرخی، ۳۴ ساله از همدان
بازنده
۱-من از احساسی که دائم عذابم میده میخونم/ از احساسی که بازیم داد و گفت: «با تو نمیمونم»/ من از این واژههایی که راه گلومُ میبنده/ یه شعر تازه میسازم، از احساس یه بازنده/ همیشه ناخودآگاهم با احساس تو درگیره/ یه جور غرق تو میشم که چشامُ اشک میگیره/ دارم میگم از احساسی که دیگه با تو صادق نیست/ دارم روزی رو میبینم که قلبم دیگه عاشق نیست/ چقدر دلتنگیای من از آغوشت جدا مونده/ همیشه گوشة ذهنم یه عالم رد پا مونده/ نیاز ما به همدیگه نمیتونه دروغ باشه/ تا از دنیای من دوری محاله دنیا دنیا شه/ هنوزم من وفادارم به عشقی که تو رد کردی/ تا این دیوونه رو داری هنوزم میشه برگردی.
۲-گفتم که باز ببینمت، شاید که عاشقم کنی/ نشه ازت دل بکنم، نشه ازم دل بکنی/ هنوز نمیدونم به تو چه حسی داشتم و دارم/ شاید که تنهام نذاری، شاید که تنهات نذارم/ کاش بدونی که این روزا با خودمم لج میکنم/ برای دیدنت میام، اما رامُ کج میکنم/ وقتی صدا زدم تو رو، تو هم منُ صدا بزن/ شاید که برگردم به تو، شاید که برگردی به من/ گفتم که باز ببینمت، نگفتههام رو بِت بگم/ شاید که دلتنگ منی، شاید که دلتنگِ توام/ اگه ازت جدا شدم، نخواستم آزارت بدم/ همه چیِ من تو بودی، قید همه چی رو زدم/ تقاص اشتباهمُ هر لحظه دارم پس میدم/ هیچوقت منُ نفهمیدی، هیچ وقت تو رو نفهمیدم/ وقتی صدا زدم تو رو، تو هم منُ صدا بزن/ شاید که برگردم به تو، شاید که برگردی به من.
پیمان مجیدی معین
صبح روز بعد
صدای باد که آمد نگاه مترسک به آسمان گره خورد. تپش قلب غروب را از زمین هم میتوانست بشنود. با اولین قطرة آب پی برد که بارانی در پیش است. باران شدت گرفته بود. آنطرفتر گنجشکی کز کرده بود.
فردا صبح صدای کشاورز و پسرش او را از خواب بیدار کرد. داشتند از او حرف میزدند. از اینکه دیگر فرسوده شده. از اینکه دیروز باران او را تقریباً از بین برده. پسر، مترسک را از جا کند. مترسک همچنان که دور میشد متوجه گنجشک مرده شد. آهی کشید و در دل گفت: افسوس.
نرگس عباسی از اراک
ساعت ملاقات
پیشرفت خوب است، دست یافتن به همة آن چیزهایی که تا همین چند وقت پیش هم برایمان آرزو بود و شاید دستنیافتنی، اما حالا به دستمان رسیدهاند. پیشرفت خوب است، یعنی همین که ما هستیم؛ اما من دلم برای آن گذشتههای خوش خودم تنگ شده است. دوست نداشتم اینجا را ببینم. دوست نداشتم که با پیشرفت بزرگ شوم. دوست داشتم بمانم در همین خاطرههای قدیمی و گذشته خودم. حالا که پدربزرگها و مادربزرگها را میبینم که هنوز ساده دارند زندگی میکنند، دلم تنگ میشود. یک روز من هم پدربزرگ داشتم، یک روز من هم مادربزرگ داشتم؛ چقدر از اینکه از من بزرگتر بودند دلم تنگ میشد. حالا دیگر این روزها و امروز و فرداها را دوست ندارم. دوست دارم برگردم به همان گذشته. ای کاش در این پیشرفتهای دنیای امروزی بازگشت به گذشته بود؛ چه خوب میشد. آنوقت همة داشتههای امروزم را میدادم که برای ساعاتی دوباره همان روزها را ببینم؛ درست همان روزها را.
محمود فخرالحاج از قم
آففرین... هدایت میگه: پیشرفت کردیهاااا... نگارشت استخوندارتر شده (بچهم شیلهپیله نداره، واس همین اسمش رو گذاشتهن صادق!)
۹+۱ قانون طلایی برای ارسال متن
[اگه دست من بود، همین یه قانون رو میذاشتم:] ۱-از نوجوون تا پیر، هر کی هر چی دل تنگش میخواد بگه، خُ بگه! [تموم شد رفت!] آمممماااا [متوجه شدم که دست من نیست و بسا که دست و پای دیگهای درکاره!] پس: ۲-متنت باس حاصل فکر و قلم و تلاش خودت باشه، وگرنه میری توی تلگرافخونه. ۳-نفرست آقا... نفرست؛ دِ! این پیامکای باحالی که به دستت میرسن و شعر و نوشتههایی که قبلاً توی وبلاگ خودت یا دیگران نوشتی و خوندی رو... نفرست؛ اسمت میره توی لیست سیاه کُپیکارها، بعد شاکی میشی مییای میگی که آی اِلِهوبِلِه و چمدونم دیگه جیمبِله! ۴-دقت کن آخر ایمیل، نامه، یا پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو بنویسی؛ باز بلندنشی بیای بگی چرا اسمم چاپ نشد و دوباره اِلهوبِلِه و این دفعه دیگه حتماً جیمبِله! ۵-مطالب بینام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممهشون میشن: «بدون نام». ۶-جا کمه، خیلیهام توی نوبت؛ یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نهرییییم ۷-بیشتر از ۱۰۰ کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم. ۸-آقا اصاً خوش دارم برا مطالب طنز پارتیبازی کنم، حرفیه؟! (دسسستِتُ بندااااز... دِ... یقه؟ یقه؟! بیگی که اومد! زاااارپ!) ۹-پارتی نداری؟ آاااخی... بمیرم من! خُ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «حالا منظـــــور؟» خودم هواتُ دارم! (آممـــاااا... زمینش با من نیستاااا! گفته باشم) ۱۰-تموم شد رفت پی کارش!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: