پرنده ها پول می شوند

چمبک زده بود گوشه خیابان. کت کبریتی کهنه روی دوشش بود و پشت کفشهایش را خوابانده بود: ما را که دید، بلند شد. گفت: «بکشم؛» گفتم: «چی؛!» چاقوی بزرگ و سیاه را گرفت جلوی صورتم و گفت : «بکشم؛»
کد خبر: ۷۸۸۰۲

از دهانم پرید که : «ما خبرنگار نیستیم! دانشجوییم!» صدایمان را نشنید که دست دیگرش را بالا آورد و پرنده ها را نشانمان داد. پای مرغ ها را به هم بسته بود و گرفته بود توی مشتش.
پرنده ها واژگون بودند با کاکل های پلاسیده و پرهای چرک و جز پلکهایشان که گاهی هم می آمدند و باز می شدند، نشان دیگری از زنده بودن نداشتند، نه بی تابی می کردند، نه صدایی و نه تقلایی برای فرار.
باز گفت: «بکشم؛» کسی از بین جمعیت جلو آمد. گفت: «بکش!» و دستش رفت توی جیبش حتما پی اسکناس. مرد زانو زد کنار جدول. یکی از مرغ ها را جدا کرد. چاقو را گرفت بین دندان هایش. بالهای پرنده را از هم باز کرد، انگار بخواهد آماده پروازش کند.
پا گذاشت روی پرهای کشیده و شیری. حیوان تکان نخورد. فقط باز پلک زد که سیاهی براق چشمها را پرده نازک چروک خورده ، سپید کرد و باز سیاهی پیدا شد.
چاقو کشیده شد روی سپیدی پرهای گردن. خون فواره زد. فلاش دوربین ، شلوغی خیابان را روشن کرد. مرد برگشت با چشمهای از حدقه درآمده ، چاقو از بین لبهایش افتاد زمین. داد زد: «عکس نگیر!»
فلاش بعدی تکاپوی جمعیت را بیشتر کرد. چند نفر اخم کرده آمدند طرفمان و ما دویدیم توی کوچه ای که به آن می گفتند: «بازار پرنده فروش های مولوی!»
آسمان مولوی پرنده ندارد! پرنده ها یا توی قفس اند یا کبوترهای جلدند که دل پریدن ندارند مگر چند متر، به هوای یک مشت گندم.
«اسمش بازار پرنده فروش هاست، اما خیلی چیزهای دیگر غیر از پرنده هم پیدا می شود!» یکی از سرباز وظیفه ها گفت. اهل خوزستان بود که به قول خودش خدمت را «افتاده بود» تهران و حالا آمده بود بگردد شاید پی همان چیزهایی که پرنده نبودند.
سیگارش را روشن کرد. گفت : «بگردید، می بینید، فقط پرنده نیست!» ما ولی اول پرنده ها را دیده بودیم. توی قفسهایشان. 20یا 30گنجشک در قفسی که طول و عرض و ارتفاعش هیچکدام از سه وجب تجاوز نمی کرد. گنجشک ها شلوغ کرده بودند. جا برای بال زدن نداشتند: «گوشتشان خوشمزه است.»
کنار قفس ها ایستاده بود. پسرک ، سر تراشیده داشت با مژه های فری بلند. اسمش خلیل بود. این همه گنجشک را می خورید؛ اینها را مردم می خرند. ما خودمان شکار می کنیم. هم می فروشیم. هم می خوریم.
خلیل کار می کند. کارش شکار گنجشک است. رو هر گنجشکی 50 تومان سود می کند، گاهی کمتر، گاهی هم «اگر شانس بزند» بیشتر. خودشان هم گوشت گنجشک می خورند. خانواده شان 7نفرند.
مرغ گران است. گنجشک های شکاری شان را گاهی می کشند، پر می کنند، می پزند و سیر می شوند. «استخوان هایشان را هم می جویم!» خلیل رنگ به صورت نداشت. عرق گیر سبز گشاد پوشیده بود و روی آن کمربندی چرمی و بزرگ بسته بود تا کمر شلواری که چند سایز از خودش بزرگتر بود، نگه دارد.
تو سرمای آبانی پاییز بعضی وقتها صدایش از سوزی که می آمد، می لرزید. «تو نمی خری؛» گفتم به کارم نمی آید. تعریف کرد که خیلی ها نذر می کنند، پرنده آزاد کنند. حاجت روا که می شوند، خلیل از خود آنها که حاجت گرفته اند هم بیشتر «کیفور» می شود.
می آیند 30-40گنجشک را یکجا می خرند و می برند چند کوچه آن ورتر آزاد می کنند و خلیل روز بعد آنها را شکار می کند و می آورد بازار می فروشد.
«درمان هم می کند!» تعریف کرد که زنهای پا به ماه باید گنجشک بخورند، بچه هایی که زبانشان خوب نمی چرخد هم می خورند و خوب می شوند. برای هزار و یک جور درد و مرض دیگر هم خوب است.
«تو نمی خری؛» خلیل می گفت وقتی بزرگ شود، پرنده فروش می شود. شاید هم سگ فروش شود. گربه هم شاید بفروشد. گفت وقتی مرد شود، کارش که بگیرد، زورش که زیاد شود، جایی همین دور و برها بساط پهن می کند.
کفتر هم می فروشد، طوقی ، کاکلی! مردها گوشه خیابان بساط پهن کرده بودند. کفتر هم می فروختند، طوقی! کاکلی! حوصله پریدن نداشتند.
تعداد مغازه ها کم بود، فروشنده ها زیاد. هر مرد ایستاده یا نشسته با قفسش یک فروشنده بود! گله به گله تن دیوارها را قفسهای بزرگ و کوچک پوشانده بودند. آن دورتر در پس کوچه ای چند نفر سر هم داد می کشیدند.
صدایی خش دار فحش داد و بعد در همهمه گم شد. پرسیدم : «این طرف ها پلیس ندارد؛» یکی از پسرها که تکیه داده بود به دیوار خندید که : «چی؛!» گفتم: «پلیس!» پلیس ها تو کوچه پس کوچه های مولوی کمتر پیدایشان می شود.
مردها تو جیب هایشان همه چیز دارند، سیگار، چاقو، زنجیر، کبریت و گاهی بسته های کوچک سپید یا لول های تریاک نایلون پیچ. بسته ها را می شود تو پستوی مغازه ها، دالان ها، بین قفس ها یا کوچه های تنگ و باریک رد و بدل کرد.
گاهی تو قهوه خانه های دنج ، آهسته گذاشته می شوند کنار نعلبکی کسی که چشمهایش از خماری بی حال شده است. گاهی هم سرگذر در گذشتن آدمها از کنار هم از دستی به دست دیگر می چسبند!
گفتم : «پلیس اینجا نمی آید؛» مردی که روی چهارپایه نشسته بود، چپ چپ نگاهمان کرد. گفت: «پلیس واسه چی؛!» کوچه جا برای راه رفتن نداشت. در دیوارها از قفس پر بود. کف کوچه را هم قفس چیده بودند. پای یکی از قفسهای بزرگ ایستادیم.
مرغ ها تنگ هم چپانده شده بودند توی قفس. یکی از پشت توری ها آهسته سبز شد. چشمهایش سرخ بود. خمیده ایستاده بود خیره به ما. گفت : «چی می خوای؛» پرسیدم : «بقیه حیوان ها غیر از پرنده را کجا نگه می دارند؛»
گفت : «چی می خوای ؛» گفتم: «سگ.سگ می خواستم». گفت : «5 تا هزاری رد کن خودم می برمت.» دستش را گذاشت روی سینه اش. آخرین حرفهایش کش آمدند. کند شدند. چشمهایش رفتند، پلکهایش بسته شدند و باز انگار از خواب پرید که تکرار کرد: «5تومان بده خودم...» بقیه حرفهایش را خواب برد. زانوهایش خم شدند، سست شد و افتاد پشت قفس!

مهاجران کوچه مرغی
پرنده های مهاجر را هم در کوچه مرغی ها می فروشند. مهاجرها از روسیه و بقیه کشورهای شمال ایران می آیند و روی تالاب ها طعمه صیادها می شوند که زنده زنده بیاورندشان تهران و بین بقیه پرنده ها نگهشان دارند.
بحث آنفلوآنزای مرغی بیرون از بازار پرنده فروش های مولوی داغ است و تیتر یک روزنامه ها، اما در خیابان مولوی نه باجه روزنامه فروشی هست و نه کسی که به این چیزها اهمیت دهد و بعید نیست آنفلوآنزای مرغی در تهران برای شروع از بازار پرنده فروش ها که هیچ نظارتی بر آن نیست سر در بیاورد.
اول به آب و فضله ای که با جست و خیز پرنده های بی قرار در قفسها روی سر و صورت یا لباسمان می ریخت ، عادت نداشتیم. بعد مثل بقیه ساکنان شدیم.
اما به بو نمی شد عادت کرد. زمین و آسمان کوچه مرغی ها بوی تعفن داشت. هوا و دیوارها از قفسها بو گرفته بودند، اما زمین بوی بدتری می داد. یکی دری آهنی را از روی زمین کنار کشید. بوی تعفن بیشتر شد.
اول پله ها را دیدیم و بعد زیرزمینی نیمه تاریک که لامپ کم جان روی سقفش فقط حول خودش را روشن می کرد. اما در تاریک و روشن زیرزمین زیر پایمان قفسهایی را می شد دید روی هم ، با حیواناتی که در هم می لولیدند و هوایی را می شد حس کرد سنگین که از بین پرهای چرک و داغ پرنده های زیر پایمان می گذشت ، در ریه های پرنده فروش ها می چرخید و با دود سیگار بیرون می ریخت و خودش را هل می داد تو ریه های آدمهای بالای سرداب.
دکتر یاسمی ، رئیس روابط عمومی سازمان دامپزشکی می گوید: «ما عادت کرده ایم اول اتفاقی ناگوار را تجربه کنیم و بعد آن را جدی بگیریم. مثلا اول در بم زلزله می آید، بعد به فکر مقاوم سازی می افتیم.
اول وبا شایع می شود، بعد آبیاری سبزیجات با فاضلاب را متوقف می کنیم. شاید اول باید آنفلوآنزای مرغی یا هر مرض دیگری هم ، همه گیر شود تا نظارتی بر بازار مولوی اعمال کنند!»
پرنده فروش ها نمی دانند اما 4000 نوع بیماری قابل انتقال بین انسان و دام وجود دارد که 15تا 20نوع از آنها بیماری های مربوط به طیورند و دور نیست که یکی از آن 15یا 20نوع ، میهمان خانه مشتری هایی شوند که دلشان می خواهد خودشان کنار جوی لجن گرفته کوچه شاهد سر بریدن پرنده ها باشند تا خیالشان جمع تر شود.

با کلاس ها
مردی که نشسته بود روی چهارپایه ، گفت : «هم سگ داریم، هم میمون ، هم مار، هم سنجاب. اینجا اصلا باغ وحشه. ولی تو پیدایش نمی کنی! تو پستوی مغازه است. اگر بیایی نشانت می دهم!»
یکی از سرباز وظیفه ها دستش را کوبید روی قفس چند تا قناری گفت : «دروغ می گه بی پدر!» مردی که روی چهارپایه نشسته بود گفت : «حیوان وحشی را نمی شود گذاشت جلوی چشم همه ، حفاظت محیط زیست جمعش می کند. می آیی؛»
اما در خیابان مولوی نه خبری از پلیس بود، نه ماموران شهرداری ، نه کارشناسان حفاظت محیط زیست و نه متخصصان سازمان دامپزشکی.
دکتر یاسمی می گوید: «سعی می کنیم نظارت داشته باشیم اما آدمهای بازار مولوی به کارشناس ها حمله می کنند. سازمان دامپزشکی به تنهایی نمی تواند متولی پاکسازی منطقه شود.»
از دست سازمان حفاظت محیط زیست هم کاری بر نمی آید. اهالی کوچه مرغی و اطرافش اجازه نمی دهند کسی آنجا به قول خودشان فضولی کند!
یاسمی معتقد است : «ساماندهی بازار مولوی بدون همکاری سازمان حفاظت محیط زیست ، نیروی انتظامی ، شهرداری و سازمان دامپزشکی با هم ممکن نیست.» مرد باز گفت : «می آیی؛»
سگ فروش ها تو پستوی مغازه ها نبودند. ایستاده بودند توی گاراژها. بیرون هر گاراژ هم، یکی دو نفر پی خریدار می گشتند «مردها بی ترس ، سگ و گربه و سنجاب می فروختند.
صدای پارس سگها بیرون نمی آمد. زن اگر راهنمایی مان نکرده بود باور نمی کردیم توگاراژها به جای ماشین ، این همه حیوان باشد.
زن سیگار می کشید و دود را طوری از دهانش بیرون می داد که هر بار دندان های به هم ریخته زرد و سیاهش پیدا می شدند. هر چند قدم روسری اش می افتاد روی شانه هایش و او را وادار می کرد بایستد تا روسری را جلو بکشد.
لبهایش کبود بود، صورتش زرد. با صدای گرفته گفت : «با کلاسها هم گذرشان اینجا می افتد. می آیند سگ بخرند، با کلاس تر شوند.» خندید و باز دندان هایش پیدا شد. پک زد به سیگارش. نرسیده به گاراژ گفت : «شما بروید من کار دارم.»
هنوز راه نیفتاده بودیم که با یکی خوش وبش کرد و بین جمعیت گم شد. پرنده بازی تعریف می کرد پولی که یک جمعه در بازار مولوی بین مردم رد و بدل می شود از کل پول بازار تهران در یک روز شاید بیشتر باشد.
«کاسکو اگر حمد و سوره بلد باشد 20 میلیون هم می ارزد. مینا 25 هزار تومان ، حرف بزند 40 تومان ، 60تومان یا بیشتر. فنچ و مرغ عشق را ارزن می فروشند. سگ هم که هیچی! از توله 2000 تومانی هست تا شیئن لوهای 5 6 میلیونی!»

بعد چی؛
از کوچه بیرون می رفتیم که مرد را دیدیم. سرکوچه نشسته بود و با مرغ مینایی توی دستش ور می رفت. پرنده هنوز اسارت را باور نداشت. زیر نور فلاش دوربین سعی می کرد فرار کند. مرد هر بار نخ پای پرنده را می کشید.
مرغ مینا زمین می خورد، جیغ می زد. آن که کنار من ایستاده بود گفت : «خیال می کنید راهش این است که دو سر کوچه را ببندند. پرنده ها را ببرند، پرنده فروش ها را هم بیرون کنند؛ بعد چی؛ پرنده فروش ها چکاره می شوند؛»
خودش باز نشسته دارایی بود که هر روز می آمد تماشا، گفت : «اینها هر کدام هفت سرعائله دارند.» مردها هر کدام هفت سر عائله داشتند و دلشان خوش بود به فروش پرنده هایشان. پرنده هایی که قرار بود پول شوند. «اینها دردسرند. عکست را می اندازند توی روزنامه ها.»
پسر 17-18ساله این را که گفت به ما چشم غره رفت. جمعیت دورمان حلقه زدند، اخم کرده ، خیره شدند به ما. مرد پرنده را نوازش می کرد. چهار زانو نشسته بود روی زمین.
چیزی نگفت. فقط برگشت و نگاهمان کرد.وقت رفتن ، نرسیده به غروب همه چیز در خیابان مولوی خاکستری بود. بجز گوشتهای سرخی که زیر نور زرد لامپ مغازه قصابی به صلابه کشیده شده بودند و مردی با پیش بند خونی کنارشان ایستاده بود.
رادیوی تاکسی روشن بود. از طرح شهردار تازه تهران برای مبارزه با آسیبهای اجتماعی می گفت. راننده موج را عوض کرد و ما از خیابان مولوی دور شدیم.

مریم یوشی زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها