اثر برگزیده بخش داستان کوتاه بزرگسال‌ هفتمین جشن داستان انقلاب

اسد

اتوبوس که ایستاد، اسد روی صندلیش کمی جا‌به‌جا شد، با زبان گوشه‌های لبش را خیس کرد و از پشت یخدان فلزی روی رکاب کلیدهای بلند جعبه بغل را بیرون کشید، ممد سوخته همان‌طور که خم شده بود و ترمز دستی را پشت سر هم می‌کشید برگشت و به او نگاه کرد، از پشت شیشه جلو قطرات عرق پیشانی استوار بخوبی دیده می‌شد، استوار کلاهش را مچاله کرد و روی پیشانی و شقیقه‌هایش کشید و به چشمان اسد خیره شد، اسد فهمید که باید زودتر پایین برود.
کد خبر: ۷۸۱۰۵۵

همان‌طور که از پله‌های رکاب پایین می‌رفت به یاد حرف‌های آن شب راننده افتاد که می‌گفت: اتوبوس ممدسوخته فقط جای مسافره، چه رفت چه برگشت، یه عمر عرق ریختم تا حالا شده ایران‌پیما، نمی‌خوام یه‌شبه ببینم لا می‌ره؛ نه قاچاق، نه جاساز، حتی یه نخ سیگار، حالیته، تا وایسادیم گریس می‌زنی و می‌شوری، وقتی هم می‌ریم آب می‌دی دست مسافرا، اگه می‌تونی یا علی.

در را باز کرد و پایین پرید، باد داغ بیرون گونه‌اش را گزید، استوار جلو آمد و پرسید از کجا می‌یاید پسر؟

اسد دوباره لبش را خیس کرد و گفت: تهرون جناب سروان.

استوار با ابرو اشاره کرد که در جعبه بغل را بالا بزند، اسد به راه افتاد و استوار از پشت سرش حرکت کرد: زیر باد کولر ایران‌پیما خوش می‌گذره؟

اسد همان‌طور که در جعبه بغل را بالا می‌زد به استوار نگاه کرد و سری تکان داد.

ممد سوخته اتوبوس را دور زد و جلو آمد، پاکت سیگار را جلو گرفت و به استوار تعارف کرد، استوار یکی بیرون کشید و رو به اسد گفت: تو این راه همه ممد رو می‌شناسن، قبلا شاگرد ممد نبودی.

اسد گفت: نه، رو کامیون بودم جناب سروان و کنار رفت تا استوار بتواند داخل جعبه بغل را ببیند. وقتی ممدسوخته رفت تا دفترچه‌اش را مهر کند، استوار سیگارش را گیراند و چشم‌هایش را تنگ کرد که: بهت نمی‌خوره سرباز باشی.‌ اسد لرزش دست‌هایش را توی جیب عقب شلوارش پنهان کرد:

- سنه چهل هستم، هنوز یک‌سالی مونده.

استوار پرسید: پس چرا موهاتو تراشیدی؟

اسد گفت: برا خنکی جناب سروان.

استوار پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را زیر نقاب کلاهش بیرون داد:

- بچه، ای راه آسفالتی که تو می‌ری، خاکیشو رفتیم، زندون بودی؟

اسد نگاهش را دزدید و سر تکان داد، استوار روی زمین تفی انداخت و پرسید:

کجا؟

ـ برازجون

استوار ابروها را بالا داد و گفت:

هر کسی رو برازجون نمی‌فرستن.

اسد گفت:

یه چیزی تو ماشین پیدا شد فکر کردن مال منه.

ـ مثلا چی؟

ـ اعلامیه.

ـ اعلامیه؟

ـ اعلامیه حضرت امام جناب سروان.

ـ فکر کردن مال تو هس یا مال تو بود؟

اسد سرش را زیر انداخت و چیزی نگفت.

استوار اسد را ورانداز کرد و دوباره پرسید: گردنت چی شده؟

اسد دستش را از جیب بیرون آورد و روی گردنش کشید: جای کنده

استوار چند تا ساک را جابه‌جا کرد و بعد اشاره کرد که اسد در دیگر جعبه را بالا بزند و پرسید: چند ماه؟

اسد گفت: یک‌سال، در را به آرامی بالا برد و به پشت سر نگاه کرد.

ممدسوخته همان‌طور که از دور می‌آمد و با دفترچه خودش را باد می‌زد گفت:

بجم اَسد به لاستیکا هم یه دستی بزن. اسد خواست برود که استوار اشاره کرد که بایستد، وقتی ممد سوخته رسید استوار لبخندی زد و گفت: راننده خوب باد زاپاسش را هم چک می‌کنه و رو به اسد گفت: مگه نه؟ بعد با پوتین لاستیک بالایی را به عقب هل داد، ممد سوخته خم شد و لاستیک را یله کرد و لاستیک زیری را کمی جلوتر کشید، به لاستیک‌ها دستی زد و آنها را ورانداز کرد، بعد ایستاد و دفترچه توی دستش را لوله کرد، اسد به اتوبوس تکیه داد.

استوار روی لاستیک‌ها خم شد و با اشاره چشم نگاه ممد سوخته را متوجه سرپیچ والف لاستیک زیری کرد که با مهره‌ای در جای خودش محکم شده بود.‌ ممد سوخته کمی درنگ کرد، به اسد که حالا بیخ گوش‌هایش زرد زرد شده بود نگاهی انداخت و اسد دوباره سرش را به زیر انداخت ، سپس رو به استوار فقط شانه‌هایش را بالا برد و رها کرد.

استوار دستی روی صورتش کشید، پک عمیقی به سیگار زد و دودش را یکباره و با صدا به بیرون فوت کرد اطراف را نگاه کرد، کسی از اتوبوس پیاده نشده بود، برگشت و کمی به گردن اسد خیره شد بعد رو به اسد گفت: در جعبه‌ها رو ببندد، اسد با ناباوری به چشم‌های استوار نگاه کرد و از جایش تکان نخورد.

استوار گفت: یالّا مردم معطلن.

اسد در جعبه‌ها را بست و از حاشیه سایه اتوبوس پشت سر ممد سوخته به راه افتاد و روی رکاب پرید، اتوبوس که به حرکت درآمد از توی آیینه بغل استوار را دید که دست‌ها را دو طرف کمر حمایل کرده و با نگاه آنها را بدرقه می‌کند، منتظر بود ممد سوخته چیزی بگوید، اما یکی دو دقیقه گذشت و او هیچ نگفت، وقتی به شیراز می‌رسیدند می‌بایست اعلامیه‌ها را طبق برنامه از لاستیک زاپاس بیرون بیاورد، امیدوار بود ممد سوخته این فرصت را به او بدهد، همان‌طور که روی گردنش دست می‌کشید به جای سوختگی روی صورت راننده نگاه کرد، شنیده بود صورتش توی یک تصادف سوخته است، اما دلش می‌خواست ماجرا را از زبان خودش بشنود.

از سر جایش بلند شد و پارچ آب را زیر شیر یخدان گرفت و پر کرد، باید مسافرهای تشنه را آب می‌داد.

محمدسعید احمدزاده ‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها