مجمع دیوانگان

حیاطی که دیگر نیست

هاردم سوخت. هرچه عکس و خاطره اسکن‌شده و دیجیتالی داشتم، دود شد رفت هوا. انگار نبوده‌اند، انگار اتفاق نیفتاده‌اند. زور می‌زنم ذهنی؛ بعضی‌هایشان را به یاد آورم. سخت است؛ یک تصویر مات توی ذهنم دارم که باید هی روتوش‌اش بزنم، قابش را بسازم، جزئیاتش را شارپ کنم، رنگ‌ها را زنده کنم، اما باز نمی‌شود، شکل نمی‌گیرد... یک موجود انتزاعی، چیزی شبیه نقاشی‌های سوررئالیستی می‌شود که تمام موجودیتش بسته به یک حس است... کلمه‌ها و واژه‌های پیوند‌خورده به خاطراتم را می‌خواهم تبدیل کنم به تصویر. کار سختی است.
کد خبر: ۷۷۹۶۶۸

تکنولوژی پیشرفته‌ای می‌خواهد. ایستاده‌ام کنار پدرم در حیاط خانه کودکی‌مان؛ پشت کرده‌ام به نخلی که آن ‌روزها نوجوان بود و روبه‌ دوربین یاشیکا با برادرهایم هر کدام برای خودمان ژستی گرفته‌ایم. این تعریف عکسی است که دیگر نیست. از معدود تصاویری که توانسته‌ام بازسازی‌اش کنم. اما بقیه نیستند. محو هستند. می‌دانم چند ماه دیگر هیچی از آنها باقی نخواهد ماند. حتی از این تصویر ایستاده در کنار نخل نوجوان حیاط قدیمی... فراموش می‌شوند. خاطرات و روزهای رفته اگر ثبت نشده باشند، عکسی، فیلمی یا نوشته‌ای با جزئیات دقیق پیوست آنها نشده باشد روزی از یاد می‌رود. انگار نبوده‌اند. فقط حسی، طعمی، تصویری ذهنی، انباشته‌شده در پستوهای مغز ممکن است صرف اتفاق افتادن آنها را به تو یادآوری کند. این‌که زمانی بوده‌اند. فراموشی می‌تواند تا این اندازه بی‌رحم و دردناک باشد. از یاد رفتن است؛ بی‌‌یاد بودن است. نمی‌دانم چرا وقتی صحبت از فراموشی می‌شود همه عدل می‌روند سروقت روزها و لحظه‌ها و خاطره‌های گره‌خورده با درد و ناخوشی. این‌که فراموشی درمان آنهاست. این‌که نیست و نابود شدن خاطره‌ها و دردها، بهترین مسکن دنیاست. این‌که اگر فراموش نمی‌شدند با درد همیشگی چگونه می‌شد سر کرد و... چرا کسی از ترس و درد فراموشی آدم‌هایی که بوده‌اند، روزهایی که از ته دل خندیده‌ای، حضور بی‌ریا و قرص و محکم و زندگی‌بخش آن دیگری که دیگر نیست چیزی نمی‌گوید؟ چرا کسی هراس فراموشی و محو شدن ژست چند پسربچه خسته از بازی گل‌کوچک را که ایستاده‌اند روبه‌روی نخلی تازه برداده، در حیاطی که دیگر نیست، ندارد.

رضا جمیلی

دکمه فراموشی

کاش دکمه داشت یا مثلا کلید یا هر چیزی قابل قطع کردن، مثل برق، یک لحظه تمام می‌شد، با یک کلید همه جا تاریک می‌شد.

کاش فراموشی دکمه داشت، در یک لحظه دکمه‌اش را می‌زدی و تمام. این صادقانه‌ترین آرزوی من در برابر فراموشی است. این آرزو بابت هیچ خاطره مشخصی نیست، اما فکر می‌کنم همه ما به اندازه کافی خاطرات و لحظات بد داشته‌ایم که نبودش خیلی بهتر بوده است، خیلی بهتر. اصولا دیوانه‌ها همان‌قدر که بلدند خوشی‌های الکی داشته باشند، استاد بد کردن لحظات‌شان هستند، از این جهت کاش به ما دیوانگان دست‌کم فراموشی را با دکمه‌ای، کلیدی، چیزی می‌دادند تا بهتر دیوانگی کنیم.

سازوکارش هم خیلی پیچیده نبود، مثلا فقط یک دیوانه ممکن است برای چیزی که ارزش بحث کردن ندارد، ساعت‌ها بحث کند، بعد هم که متوجه شد میزان زیادی آب در هاون کوفته، خسته گوشه‌ای بیفتد و به خودش بد و بیراه بگوید، حالا اگر همین دیوانه عزیز دکمه فراموشی داشت (دکمه احتمالا باید در جای مناسبی مثل پس سرش یا کنار گوش‌ها نصب می‌شد) می‌زد و تمام. از این اتفاقات برای دیوانه‌ها زیاد می‌افتد، مثل عاقلان نیستند که از خودشان بپرسند «چرا کاری کند که بازآید پشیمانی» و خلاص. دیوانگان مدام در حال انجام اموری هستند که احتمال پشیمانی‌شان بسیار بالاست و حالا که نمی‌توانند عاقلانه رفتار کنند، کاش فراموشی‌شان ارادی و راحت بود. می‌فرمایید اگر پشیمان می‌شد، چه کار می‌کرد؟

به اینجایش هم فکر کرده‌ام، بعد از زدن آن دکمه طلایی چیزی در خاطرش نمی‌ماند تا پشیمان شود، صفحه ذهنش از آن موضوع پاک می‌شد، مثل خاطره افتادن در یک‌سالگی، هیچ‌کس جز مادرتان این خاطره را به یاد ندارد و هزاربار هم که تعریف کند، هیچ حسی در شما نسبت به آن خاطره زنده نمی‌شود.

دیدید به همه چیزش فکر کرده بودم؟ این آرزوی محال بدجور فکرم را مشغول کرده، کاش دکمه‌ای در کار بود و می‌رفتم خاطره بعدی.

مستوره برادران نصیری

ضدِ هبوط

با این‌که قوام ذهنی انسان و آنچه هویت خود می‌خواند وابسته به حافظه اوست، اما فراموشی همچون گناه نخستین وسوسه‌ای است مقاومت ناپذیر. درست مثل میوه ممنوعه ـ که آگاهی (حافظه) بخشید ـ دوست داری میوه فراموشی را بخوری و بسرعت نور در مسیری خلاف جهت هبوط حرکت کنی.

(از شما معذرت می‌خواهم، اما برای راضی کردن رئیس چمدان که فکر می‌کند شما کلمات ساده و آشنایی مثل هبوط را هم نمی‌دانید، می‌گویم که بر طبق تعریف دائره‌المعارف اینترنتی ویکی پدیا هبوط به نافرمانی انسان در برابر خدا و فرستادن او به زمین اشاره دارد.)

هبوط دشمن رهایی است و فراموشی عین رهایی است. این است که فراموشی را وسوسه مقاومت‌ناپذیری می‌کند. فقط باید آداب فراموشی را بدانید. وقتی فراموش می‌کنی که هستی، طبیعی است که اهدافت دیگر همان‌هایی نیست که سال‌ها در حافظه‌ات چرخیده‌اند و شده‌اند بهمنی که هر روز سنگینی مرگ‌آورتری پیدا می‌کنند. آینده را گذشته دردآلودی تولید می‌کند و ما همه قربانیان‌یادآوری هستیم.

فراموشی مثل از یاد بردن دیالوگ‌ها و موضوع نمایش روی صحنه تئاتر است. نمایش اجرا می‌شود و حالا شما در میان صحنه یادتان نیست چه باید بگویید، یادتان نیست بازیگر چه جور نمایشی هستید، پس باید نمایش را با دقت بیشتری ضمن بازی کردن، نظاره کنید. این کابوس بازیگران، رویای دیوانگان است. تپش قلب در اولین لحظات اجتناب‌ناپذیر است و با نگاه گنگ دیگر بازیگران صحنه، این اضطراب چند برابر می‌شود. برخی از عظمت چنین شکوهی چنان به هیجان می‌آیند که ترس جلوی تپش قلبشان را می‌گیرد، برخی در این لحظه از شدت نور، کور می‌شوند. اما بازیگر کار بلد، به روی خودش نمی‌آورد، گوش می‌دهد، نگاه می‌کند، و ناگهان می‌گوید آنچه می‌بیند، پاسخ می‌دهد آنچه را می‌شنود، انجام می‌دهد آنچه را حس می‌کند. نمایشنامه‌ها چه می‌دانند از صحنه و حال غریبش، راهنماها، مانیفست‌ها، خاطرات نظم یافته در کتاب‌ها و قصه‌های پندآموز پیرزنان چه می‌دانند از لحظه‌ای که تو تنها باید اجرا کنی و چیزی را بگویی که از درونت می‌جوشد. چه دیوانه باشی چه نه، فراموشی دیوانه‌ات می‌کند و جنون چیزی جز آشوب حمله‌ای آنی، علیه دانستگی دیگر بازیگران نیست.

علیرضا نراقی

صبح فراموشی

شیفته این جهان‌بینی هستم که معتقد است همه چیز در لوح دل، حافظه، ناخودآگاه یا یک چنین چیزی در وجود آدم ثبت و ضبط می‌شود و هرگز هم از بین نمی‌رود. برای ما که در عصر حافظه‌های جانبی دست و پا می‌زنیم و همیشه هم از سوختن هارد اکسترنال‌مان می‌نالیم، این‌جور فکر کردن حس خوبی دارد. یک‌جور جاودانگی است؛ آن هم نه در ظاهر، بلکه در هزارتوی یک سرداب مخفی که هیچ کس به آن راهی ندارد. آخرش هم می‌رسد به روح مشترکی که همه کائنات دارند. می‌رسد به یک کل واحد. یک ابررایانه فناناپذیر که مثل یک مادر مهربان همه چیز را در آغوش خودش نگه می‌دارد. این‌طور که فکر کنی، وارد دنیای دیوانه‌ها می‌شوی. از فراموشی نمی‌ترسی، چون هیچ چیز از بین نمی‌رود. فقط جا‌به‌جا می‌شود تمام کارهای خوبی که کرده‌ای. فکرهای خوبی که توی کله‌ات داشته‌ای. تمام حس‌های زیبایی که از تماشای آسمان و ابرها توی یک روز بهاری داشته‌ای. همه اینها یک جایی باقی می‌ماند. خب، طبیعی است که چیزهای بد هم باقی بماند و از حافظه ابررایانه پاک نشود. هرچند مرور زمان آنها را از ما دور کرده باشد. خیلی دور. من اگر جای او بودم برای هرکس یک شانس باقی می‌گذاشتم؛ یک شانس که اجازه داشته باشد، بین تمام چیزهای آزاردهنده زندگی‌اش یکی را برای فنا شدن از حافظه دنیا انتخاب کند. بگذارید اعتراف کنم توی زندگی من یک شماره آزاردهنده وجود داشت که سال‌ها فراموشم نمی‌شد. آرزو داشتم از ذهنم برود و نمی‌رفت. یک روز صبح فهمیدم که فراموشش کرده‌ام. یکی از بهترین صبح‌های زندگی‌ام بود. انتخاب من از میان تمام تلخی‌های زندگی همان یک شماره است. دوست ندارم هیچ کجای این دنیا و هردنیای دیگری وجود داشته باشد. انتخاب شما چیست؟

الناز اسکندری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها