یک لحظه به این فکر میکنم که نکند امشب اینجا یخ بزنم، تمام شوم و مقهور سرمای زمستان این جاده زیبای کوهستانی شوم. درست مثل پارسال که در جاده خزنکلا ماشین گیر کرده بود، برف شدید بود و زنجیر چرخ پاره و دستهای یخزده و شب که داشت میرسید... شب ماندیم نزدیک دریاچه، هوا منفیتر شد، زنده ماندم، خیلی هم خوش گذشت... از روی پارههای زنگزده کشتی بهگل نشسته شیرجه میزنم توی آب. خنکای آب گرمای مثبت 40 درجه جزیره کوچک و ساکت بدون سکنه خارکو را از یادم میبرد.
آب شفاف است، یک دسته ماهی هامور از روی خارپشتهای چسبیده به کف دریا رد میشود. میشود دست دراز کرد و گرفتشان. از آب میآیم بیرون؛ پوستم سوخته، چیزی نمانده زیر آفتاب جزیره کنده شود. اما زندهام. خیلی هم خوش گذشته... طبیعت مرا نمیکشد. زندهام میکند. هروقت ریتم تنم را با ریتم طبیعت هماهنگ کردهام همهاش زندگی بوده و حظ بردهام از خودم. از خودی که دستهایش را باز کرده روی تپهای تکافتاده نزدیک گنبدکاووس و خود را سپرده به بادی که سرعتش را نمیدانم اما میدانم، تندترین بادی بوده که در معرضش بودهام. شیرینتر از همه درمعرض بودنهای زندگی زیستهام. چه اهمیت دارد اگر امسال آسمانش خم به ابرو نیاورده و صدایش درنیامده. قهر طبیعت که میگویند همهاش سیل و زلزله که نیست. قهر کرده و نم پس نمیدهد. حالا با این زنجمورههای زمینی نه دست ما به اشک آسمان میرسد، نه به قول گزارشگرهای فوتبالی چیزی از ارزشهای طبیعت کم میشود. بماند که چهها در حقش روا نداشتهایم با این دستهگلهای بوگندی که به آبهای شفافش دادهایم!
با این کارخانهها و اگزوزها و متان و اتان و بقیه خودخواهیهایمان. همین ماشینسواریهای یک کیلومتری از منزلِ چسبیده به محل کار تا پشت میزمان را میگویم. ما با این درجه از خودخواهیمان حق التماس و خواهش از آسمان و طبیعت را نداریم. حق نداریم بیاییم پست بگذاریم: بدون باران چگونه عاشقی کنیم ای آسمان! بهجای این لوسبازیها، کمرمان را محکم ببندیم و 100 متر پیادهروی کنیم.
رضا جمیلی
این گلدانهای کوچک دلنواز
یک چیزی را هرگز نتوانستهام درک کنم، گلهای مصنوعی در دکوراسیون خانهها، اصلا نمیتوانم بفهمم دیدن گلدانی مملو از گلهای مصنوعی چه لذتی دارد، مثلا میخواهد تداعیکننده چه باشد؟
بله، حق میدهم در زندگیهای امروزی، در خانههای محروم از حیاط، بالکن و حتی پنجرههای دلباز، از گل و گیاه حرف زدن شاید منصفانه به نظر نرسد، اما اهلش که باشی همان اندک جای مورد نظر را میتوانی با گلدانی از گلهای آپارتمانی پر کنی.
نگهداری میخواهد؟ سخت است؟ نه واقعا، گلهای مقاومی هستند که با اندکی رسیدگی و توجه فضای خانهتان را عوض میکند، اگر به من اطمینان ندارید از هر کدام از موتورهای جستجو که خواستید با عکس و مشخصات و تحویل در منزل اطلاعات بگیرید.
نمیدانم یادداشت در مورد طبیعت را چرا با غر زدن با گل مصنوعی شروع کردم، اما راستش را بخواهید یک غر دیگر هم دارم، اینکه تا حرف از طبیعت به میان میآید، فوری سفر به «شمال» و لب دریا و باغ و ویلا تداعی میشود، حالا اگر خیلی هم خوشذوقی در کار باشد، کویرگردی هم سفارش میشود.
همه اینها طبیعت هستند و البته طبیعت ناب، اما سختش نکنید، یک گلدان گل گیرم کاکتوس همانقدر میتواند دیوانهتان کند که رفتن در میان جنگل و صحرا.
اغراق نمیکنم، اگر هم اغراق باشد شاید همین حال و هوای دیوانگی است، به هر حال بهعنوان کسی که در دل طبیعت بینظیر گیلان بزرگ شده، بهعنوان کسی که در بالکن کوچک خانهاش شش گلدان بیشتر ندارد و سه گلدان دیگر در اتاقش، به شما اطمینان میدهم گلی که خودت کاشتهای، حتی برگ زدنش به اندازه دیدن درختان جنگلی بزرگ لذت دارد، از این گلدانهای کوچک غافل نشوید، طبیعت همینهاست.
مستوره برادران نصیری
خاطراتی در خیال تهران
من طبیعت خود را دارم! هر چند از طبیعت بکر، مثلا دل جنگل یا قلب دریا، چیز زیادی نمیدانم، آنقدر از آن طبیعت، دورم که فکر کنم از دیدنش بترسم، اما من هم چیزهایی از این طبیعت داشتم (شاید هم دارم) که کم از مهمانی غریب جنگلها و دریاها نداشت (ندارد.)
شهر من خیابان بزرگ و بلندی داشت که شمال را به جنوب میرساند و جنوب را به شمال، آن خیابان درختهایی داشت که طبیعت من بود، شهر من کوهی دارد که روزگاری میشد دیدش و طبیعت من بود. پدر بزرگم باغچهای داشت کوچک، با یک گل آفتابگردان بزرگ که طبیعت من بود. بر زمین شهر من برفی میبارید که خشخش پوتینها روی آن، صدای طبیعت من بود و هنوز بارشهای ریزی هست که شهر را میشوید و طبیعت تهی مرا سیقل میدهد. نه، از شهرم گلایه نمیکنم، از تهران عزیزم، از تهران مهربانم گلایه نمیکنم، که شکل ترسهای من است و امیدهایم. حتی طبیعت من همین تهران است با خاطراتش که مدام ساخته میشود و تهران چیست جز مجموعه در هم بافتهای از خاطرات افسانهوار دور؟ چیست جز درختانی که بود و کوهی که هنوز در جایی هست و برفی که آهنگهایش و صدایش هنوز از دور به گوش میرسد و بارشی که گاه میبارد و تو هوای روستایی در شمال را میکنی؟ حالا طبیعت شروع میشود در دل بارشهای ریز و کم شهر و قدمهایی که در خیابان بارانی، کوچه باغهای وحشی، حلیم به دست، با بوی چوبهای سوخته تصور میکنی و اینجا فاصلهای بین تهران و شمال نیست. حال شمال و طبیعت بکرش خاطرهای است در خیال شهر من. طبیعتی که در ذهن تهران وول میخورد، زاییده میشود، بالغ میشود، از تن تهران بیرون میآید و میشود طبیعت من.
علیرضا نراقی
سرزمین زاویههای بسته
صدای من را از تهران میشنوید. شهر زاویههای بسته. اینجا که باشی آسمان نداری یا اگر هم داشته باشی توی قابهای تحمیلی است؛ قابهایی که از ترکیب ساختمانهای در هم فشرده تشکیل شده است. یک جای قاب تیز است و یک جایش مدور. به هر حال انتخابی نداری. بیکرانی وجود ندارد. تصور بچههای ما از منظره و طبیعت خیلی با ما فرق دارد. آنها عادت خواهند داشت به این قابها. شاید اصلا اولین باری که بروند در یک منطقه بلندمرتبهسازی نشده، وحشت کنند از بزرگی طبیعت. اینجا طبیعت یعنی درختهای بیخاصیت و کدر توی کوچه و فوقش چنارهای ولیعصر. بخواهی خیلی خوشبین باشی میشود بوستانهای داخل شهر که از هزار طرف جدولکشی شده است و پارکهای جنگلی که درخت دارد ولی علف ندارد. دشت؟ اصلا یعنی چه مامان؟ مگر میشود چند کیلومتر زمین به این گرانی را رها کنند تا همین طور تویش چمن رشد کند؟ مگر عقل از سرشان پریده است؟ اصلا بابا، این که میگویند آسمان بزرگ است یعنی چه؟
ـ یعنی این که این دو سه تا برج دور و بر را برداری. یعنی این که برای دیدن آسمان لازم نباشد سرت را این همه بالا بگیری که کلاهت بیفتد.
انگار این ساختمانها هر لحظه به هم نزدیک تر میشوند و من گیر کردهام میانشان. میترسم همین روزها برسند به هم. انگار قلبم را فشار میدهند. این شهر تنگ است خیلی تنگ. حتی اگر همه درختهای دنیا را بیاوری و بکاریشان توی این شهر، باز آسمان پیدا نیست. باز نفست بالا نمیآید.
میخواهم بگویم دم سعدی گرم... «بر هر نفسی دو شکر واجب»... نفس کشیدن چقدر خوب است. چقدر گاهی نفس آدم بالا نمیآید توی این شهر... .
الناز اسکندری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم