در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شاید ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه باشد، ولی برای بار دوم و سوم و هزارم، نه آن شادی گرفتنش تکرار میشود و نه آن ماهی همان ماهی بار اول است! همه اتفاقهایی که در زندگی میافتد، هم مثل همین ماهی هستند، فقط برای همان یکبار است که تازه و بکر هستند. چه شادی باشد، چه غم. چه موفقیت و چه شکست. حالا هی بخواهی دوباره ماجرایی مشابه پیش بیاوری و به خودت بقبولانی که نه، این بار هم شبیه همان بار قبل است و هی بخواهی دلت را راضی کنی که این فلانی هم شبیه همان فلانی، بیفایده است، راستش را بخواهی زندگی دکمه بازگشت ندارد!
وقت شنیدن این حرفها درست همین روزهاست، روزهای اسفند؛ ماه آخر سال. ماهی که جان میدهد برای وقت تلف کردن، برای سرسری گرفتن و دلخوشی دادنهای الکی، به اینکه امسال هر چه بود تمام شد و رفت و باز یک سال جدید با یک عالمه فرصت جدید از راه میرسد. نترسید، قرار نیست ناامیدتان کنم، اما نمیخواهم یک مشت حرفهای روانشناسانه تحویلتان بدهم و بر جگر سوختهتان آب سرد بریزم!
میخواهم رک باشم، میخواهم بگویم هر تجربهای یکبار اتفاق میافتد و این حسن کار است. در دنیایی که تجربه مرگ و زندگیمان یکتاست، اساسا همه چیز باید یکبار اتفاق بیفتد تا لطف این ماجرا از دست نرود! اگر با ضربالمثل «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است» آراممان میکنند، در کنارش از غنیمت شمردن دم هم حرفها زدهاند، از گذر عمر و اغتنام فرصت هم. اما نمیدانم چه سحری در این اسفند و دمدمهای سال جدید است که آدم را بیخیال میکند و همه چیز را به یک شروع جدید میسپرد. حالا بنشینید یک گوشه و هنوز سال تحویل نشده، آن لحظه را در ذهنتان مجسم کنید، اصلا خودتان را ببرید به روزهای آغازین فروردین، روزهایی که «اووه یک عالمه مانده به پایان سال»! وقتِ «کو تا تابستان، کو تا پاییز، کو تا زمستان...»، خودتان را ببرید به دیدن آن فهرست بالا بلندی که هی از آخر اسفند به اول فروردین هر سال پاس داده میشود و خودتان را ببرید به قولهای تکراری و «این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست...»
کار ما آدمهای معمولی، همین دست دست کردنهاست، همین که یک فکری فقط توی کلهمان میچرخد و هیچ وقت جدیاش نمیگیریم. برای همین است که تمام عمر معمولی میمانیم، نه اینکه محکوم به معمولی بودن هستیم، ما خودمان آگاهانه انتخاب میکنیم که معمولی باشیم! نقل ما نقلمان گنجشکی هست که همیشه خدا جیک جیک مستونش به راه بود و از فکر زمستون بیخبر!
اینها را که گفتم تازه یک طرف ماجرا بود، غیر از منحصر بهفرد بودن همه چیز و همه وقت، غیر از اینکه باید این عادت بد پاس دادنها از ذهنمان بدر شود، کیف کردن و لذت بردن از اتفاقهای بیتکرار هم سمت دیگر این ماجراست. همین که همه چیز برای همان بار اول، حسابی به دل میچسبد، یعنی اینکه باید اولینها را دریافت، باید آنقدر اولها را خوب در ذهن نگه داشت که تا آخر عمر چیزی برای خاطره بازیها باقی بماند. باید همه اولینهای زندگیات را با سلول سلول بدن و ذره ذره روحت لمس کنی تا خوب یادت بماند بعد از اندی یک نفس آرام بکشی و با شعف دل بگویی: «زود گذشت، یادش بخیر...».
مریم تجلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: