در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این فیلم که بر اساس رمان مشهور و مورد توجه گلندن سوارتوت ساخته شده است، درباره زنی به نام مری بی کدی با بازی هیلاری سوانگ است که با 31 سال سن در یک تنهایی غمانگیز و پر از تمنا، ساکن شهری در غرب میانه است، در دورانی پر از فقر و خشکسالی. در حضور اعضای کلیسا و مری مقرر میشود که او سه زن دیوانه را به شرق ببرد. زنانی سودازده که در شرایط دشوار زندگی، دچار جنون شدهاند و دیگر همسرانشان آنها را تحمل نمیکنند و حتی آنها را آزار میدهند. مری این ماموریت را میپذیرد تا زنان را از نبراسکا به آیوا ببرد. او در این مسیر جان بریجی با بازی خود تامی لی جونز کارگردان فیلم را، که یک یاغی است، از مرگ نجات میدهد به شرطی که در مقابل قبول کند در مأموریت مری به او هم در مقابل حمله احتمالی سرخپوستها کمک کند و هم در طول مسیر به نوعی دستیار مری باشد.
شخصیت غریب جان بریجی یکی از پیچشهای اصلی در فضاسازی، رویکرد، لحن و احساسات فیلم است. انسانی که بهطور غریزی و با سرخوشی، بیقاعده و فکر زندگی میکند و آداب یکجانشینی و یکجازیستن را هم نمیداند. این درست در تضاد با شخصیت محکم، آدابدان و با اصول مری است. اما نقطه مشترک هر دوی این شخصیتها تنهایی آنهاست. تنهایی مطلقی که هرکدام به گونهای در پی ترمیم و تسلای آن هستند. مری تا قبل از مأموریت خود با یکجا نشینی و انتظار همسر در پی رفع تنهایی بود و جان با یاغیگری و سفر مداوم و استقرار نداشتن. این شاید تضادی جنسیتی را هم تصویر میکند، تضاد خواست امنیت از یکسو و فرار از زندگی اجتماعی از سوی دیگر که بخصوص در شرایطی که فقر و خشکسالی بر آن حاکم است معانی متفاوتی پیدا میکند.
اما زمینه اجتماعی و تاریخی و تفاوت در نشانههای فیلم کاروان سالار، آن را اثری متفاوت و تأمل برانگیز کرده است.
عناصر وسترن در فیلم بسیار پررنگ هستند اما در عین حال فضاسازی و شخصیتپردازی در این اثر به نوعی سعی کرده است جاذبههای مرسوم این گونه سینمایی را ضمن حفظ عناصر بنیادینش، حذف کند تا به لحن و اشاراتی تازه و متفاوت برسد.
فیلم از این نظر منحصر به فرد است و بیشتر در بستر سینما وسترن، ارزشهای ایدئولوژیک خود آن گونه سینمایی را زیر سوال میبرد. کاروان سالار بهجای محور قرار دادن یک مرد، یک زن را شخصیت اصلی قرار داده که همان تنهایی شخصیتهای وسترن کلاسیک را دارد، اما مثل آنها یکه بزن نیست و احساسات زنانه خود را به احساسات و شمایلی مردانه تبدیل نکرده است. مری تنها، غمگین و با وجود این استوار است.
چالش اصلی اثر نجات چند زن مجنون است و به همین دلیل زنان در اصل و اساس فیلم قرار دارند به عکس سینمای وسترن کلاسیک که همواره در آن زنان حاشیه نشین بودهاند، حتی در آثاری چون ماجرای نیمروز هم زنان به نوعی مکمل یک جهان مردانه هستند، با وجود اینکه در زندگی عاطفی و شخصی شخصیت اصلی آن فیلم یعنی ویل کین، نقشی محوری و اساسی دارند.
از این نظر فقط شاید بتوان استثنایی قائل شد و آن هم شاهکار بی بدیل نیکلاس ری جانی گیتار است که در آن یک زن محور فیلم است اما با شمایلی مردانه؛ در عین حال در آن فیلم دوست داشتنی هم بهجای داستانهای مرسوم وسترن، بیشتر بر روابط عاشقانه و فضای رمانتیک تأکید میشود که در عین متفاوت بودن اساساً داستان اصلی وسترنها را دگرگون کرده، هر چند که آنجا هم بحث جابهجایی، مهاجرت و غربت به عنوان یکی از تمهای مهم سینمای وسترن، مطرح است.
فیلم کاروانسالار بهواسطه شخصیت جورج بریجی، لحنی حتی مضحک پیدا کرده است. شخصیتی که همه اتفاقات تراژیک و مهم را به نوعی به بازی میگیرد و انگار نمیفهمد، او با مضحکه و بی تفاوتی با همه چیز برخورد میکند. سبک مغزی جورج در انتها به کمال میرسد وقتی که گویی بر سر مزار مری میرقصد آن هم در قایقی روی آب که از ما دور میشود. فیلم به این ترتیب لحنی بشدت معاصر و نگاهی انتقادی به تمام ارزشهای فیلمهای وسترن میکند و خوانشی تازه از جهانی کهنه محسوب میشود.
این فیلم را در اکرانهای سینمای هنر و تجربه از دست ندهید، افقهای چشمنواز اما خشک، داستان متفاوت و بازیهای درخشان آن روی پرده بزرگ غنیمت است. وسترن را باید در سینما دید حتی اگر با وجود ظاهر یک وسترن، یک ضد وسترن باشد.
علیرضا نراقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: